شبح پشت پنجره
پسرک پس از خداحافظی با پدر و مادرش که به مهمانی رفته بودند، با خیال راحت روی مبل دراز کشید تا فیلم تماشا کند. ساعت از نیمهشب گذشته بود که برق رفت. سکوت، سنگینتر شد. پسر بلند شد تا چراغ قوه بیاورد. همین که وارد اتاق شد، قلبش از حرکت ایستاد. پشت پنجره شبحی ایستاده بود؛ قامت انسانی، اما بیچهره. صدایی از هال شنید. قلبش چنان تند میزد که حس میکرد هر لحظه ممکن است از سینهاش بیرون بپرد. پسر به سمت آشپزخانه دوید. صدای قدمها نزدیکتر شد. نفسش را حبس کرد، در کابینت را آرام باز کرد و داخل خزید. سکوت... چیزی آرام به در کابینت زد. یکبار، دو بار... وقتی پدر و مادر برگشتند، همه چیز عادی به نظر میرسید، بهجز یک چیز... پسر هیچوقت پیدا نشد.