printlogo


عشق مادری

در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی در برکه روستا بازی می‌کرد. مادرش هم در آن کنار از دیدن شادی کودکش لذت می‌برد. ناگهان تمساحی به سمت کودک آمد. مادر وحشت‌زده دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. اما دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر به کودکش آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی از راه رسید و با بیل بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را به بیمارستان رساندند. پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود. خبرنگاری از او خواست تا زخم‌هایش را نشان دهد. پسر با ناراحتی پاچه شلوارش را کنار زد. خبرنگار از زخم‌های بازویش پرسید. پسر با غرور گفت: این‌ها زخم نیستند، خراش‌های عشق مادرم هستند.