printlogo


چه مولفه هایی معادله جنگ را برای رئیس جمهور آمریکا برهم زد؟
ترامپ در دام محاسبات اشتباه
جعفر یوسفی


​​​​​​​
 در حالی که دونالد ترامپ در آغاز جنگ علیه ایران با اعتماد به نفس از «پایان سریع پرونده ایران» و حتی تغییر معادلات سیاسی در تهران سخن می‌گفت، اکنون مجموعه‌ای از اظهارات و اعترافات او تصویر متفاوتی از واقعیت میدان ترسیم می‌کند؛ از غافلگیری دربرابر واکنش منطقه‌ای ایران و بی‌میلی اروپا برای همراهی با واشنگتن گرفته تا سردرگمی در بحران تنگه هرمز و شگفتی از انسجام جامعه ایران. کنار هم قرار دادن این مواضع نشان می‌دهد جنگی که قرار بود یک عملیات کوتاه و تعیین‌کننده باشد، به بحرانی پیچیده تبدیل شده که نه تنها دستاورد روشنی برای آمریکا نداشته، بلکه کاخ سفید را دربرابر پرسش‌های دشوار راهبردی قرار داده است.
بن‌بست در هرمز 
یکی از آشکارترین نشانه‌های سردرگمی در راهبرد آمریکا، نحوه مواجهه دولت ترامپ با بحران تنگه هرمز است. با گذشت چند روز از اختلال در عبور و مرور نفتکش‌ها، نه تنها اقدام مؤثری از سوی واشنگتن برای بازگرداندن شرایط به وضعیت عادی دیده نشده، بلکه رئیس‌جمهور آمریکا عملاً مسئولیت مدیریت بحران را به دیگر کشورها واگذار کرده است. ترامپ در تازه‌ترین موضع‌گیری خود به‎صراحت اعلام کرده که باز یا بسته بودن تنگه هرمز برای آمریکا اولویت فوری ندارد و کشورهایی که از این وضعیت زیان می‌بینند، باید خودشان برای بازگشایی آن اقدام کنند. این موضع در واقع نوعی عقب‌نشینی تاکتیکی از ادعای رهبری امنیت انرژی جهان است. اگر واشنگتن واقعاً نقشه عملیاتی روشنی برای چنین سناریویی داشت، اکنون به جای دعوت دیگران برای اقدام، ابتکار عمل را در دست می‌گرفت. این وضعیت نشان می‌دهد بحران هرمز، برخلاف تصور اولیه ترامپ، به گره‌ای ژئوپلیتیکی تبدیل شده که آمریکا برای آن برنامه از پیش طراحی‌شده‌ای نداشته است.
غافلگیری منطقه‌ای
ترامپ در روزهای ابتدایی جنگ به‎صراحت اذعان کرد که دامنه واکنش ایران او را غافلگیر کرده است. تصور اولیه کاخ سفید این بود که در صورت حمله به ایران، میدان درگیری محدود به داخل خاک این کشور باقی بماند. اما پاسخ ایران با هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکا در چندین کشور منطقه، معادله جنگ را از یک تقابل محدود به یک بحران منطقه‌ای تبدیل کرد. چنین تحولی نشان داد که محاسبات اولیه واشنگتن درباره سطح بازدارندگی و دامنه واکنش ایران دچار خطای جدی بوده است. در واقع، شبکه پایگاه‌های آمریکا در خاورمیانه که قرار بود پشتوانه قدرت نظامی واشنگتن باشد، ناگهان به نقاط آسیب‌پذیر تبدیل شد. این پاسخ قاطعانه ایران نه تنها هزینه‌های نظامی و امنیتی آمریکا را افزایش داد، بلکه بسیاری از دولت‌های منطقه را نیز در موقعیتی دشوار قرار داد؛ چرا که پایگاه‌های مستقر در خاک آن ها به اهداف بالقوه درگیری تبدیل شدند. غافلگیری راهبردی در چنین سطحی، نشانه‌ای از شکاف عمیق میان برآوردهای اطلاعاتی اولیه و واقعیت میدان است.
شوک اروپایی 
یکی از غیرمنتظره‌ترین پیامدهای جنگ، سردی و بی‌اعتنایی کشورهای اروپایی به درخواست‌های مکرر ترامپ برای همراهی در تقابل با ایران بود. رئیس جمهور آمریکا ظاهراً انتظار داشت که متحدان سنتی آمریکا در اروپا، به‌ویژه بریتانیا، فرانسه و آلمان، همانند بسیاری از بحران‌های گذشته در کنار واشنگتن قرار بگیرند. اما واکنش اروپا بسیار محتاطانه‌تر و حتی در مواردی سردتر از آن بود که کاخ سفید پیش‌بینی می‌کرد. بسیاری از دولت‌های اروپایی نه تنها تمایلی برای ورود به جنگ نشان ندادند، بلکه در مواضع دیپلماتیک خود بر ضرورت کاهش تنش و جلوگیری از گسترش درگیری تأکید کردند. این رویکرد عملاً نشان داد که شکاف میان آمریکا و اروپا در ارزیابی پیامدهای جنگ با ایران بسیار عمیق‌تر از گذشته شده است. برای ترامپ که به دنبال شکل دادن یک ائتلاف بین‌المللی علیه ایران بود، این بی‌میلی اروپایی‌ها ضربه‌ای جدی به مشروعیت سیاسی و دیپلماتیک راهبرد جنگ محسوب می‌شود.
شوک اجتماعی 
شاید مهم‌ترین خطای محاسباتی ترامپ، برداشت نادرست از جامعه ایران بود. در محاسبات اولیه کاخ سفید، تصور می‌شد که فشار نظامی و ترور رهبران ارشد جمهوری اسلامی می‌تواند به بروز ناآرامی‌های داخلی و شکاف اجتماعی در ایران منجر شود. اما آنچه در عمل رخ داد، تقریباً معکوس این تصور بود. حضور گسترده مردم در خیابان‌ها و اعلام حمایت از حاکمیت در برابر حملات خارجی، نشان داد که در شرایط تهدید بیرونی، جامعه ایران گرایش به همبستگی و انسجام پیدا می‌کند. این واکنش اجتماعی نه تنها سناریوی بی‌ثباتی داخلی را خنثی کرد، بلکه محاسبات تصمیم‌گیران آمریکایی را نیز دچار اختلال کرد. وقتی جامعه هدف جنگ به جای فروپاشی، به سمت همگرایی حرکت کند، ابزارهای فشار خارجی بخش قابل توجهی از کارایی خود را از دست می‌دهند. به همین دلیل می‌توان گفت یکی از بزرگ‌ترین شوک‌های جنگ برای واشنگتن، نه در میدان نظامی بلکه در عرصه اجتماعی و کف خیابان های ایران رخ داد.
گرفتار در باتلاق جنگ 
یکی از دشوارترین موقعیت‌های هر جنگ برای یک دولت، زمانی است که نه می‌تواند پیروزی روشنی اعلام کند و نه امکان خروج آسان از درگیری را دارد. به نظر می‌رسد دولت ترامپ اکنون دقیقاً در چنین وضعیتی قرار گرفته است. در آغاز جنگ، تصور کاخ سفید این بود که عملیات نظامی می‌تواند ظرف چند روز به نتیجه برسد و با   یک دستاورد بزرگ، پایان درگیری اعلام شود. اما با گذشت بیش از دو هفته از آغاز جنگ، نه تنها چنین دستاوردی حاصل نشده، بلکه دامنه بحران نیز گسترش یافته است. در چنین شرایطی، اعلام پیروزی بدون تغییر محسوس در میدان نبرد، از نظر سیاسی پرهزینه خواهد بود. از سوی دیگر، عقب‌نشینی کامل نیز می‌تواند نشانه شکست تلقی شود. این بن‌بست سیاسی و نظامی، همان باتلاق جنگ برای ترامپ است ؛ وضعیتی که خروج از آن برای هر دولتی دشوار و پرهزینه است.
خطای شناختی درباره نظام سیاسی ایران
در کنار جامعه ایران، ساختار سیاسی و اداری جمهوری اسلامی نیز برخلاف انتظار طراحان جنگ عمل کرده است. یکی از فرض‌های رایج در بسیاری از تحلیل‌های غربی این بود که در صورت وقوع یک جنگ گسترده، ساختار حکمرانی ایران با بحران‌های داخلی، کمبودهای شدید اقتصادی و حتی فرار مدیران و نخبگان مواجه خواهد شد. اما آنچه تاکنون مشاهده شده، تصویر متفاوتی ارائه می‌دهد. جریان تأمین کالاهای اساسی در کشور ادامه داشته و نشانه‌ای از فروپاشی مدیریتی در سطوح مختلف حکمرانی دیده نمی‌شود. همچنین برخلاف برخی پیش‌بینی‌ها، هیچ موجی از خروج مدیران یا فروپاشی ساختار اداری گزارش نشده است و حتی یک مدیر رده میانی هم فرار نکرده و همه متحد در برابر دشمن ایستاده اند. همین واقعیت باعث شده ادبیات ترامپ نیز تغییر کند؛ او که در روزهای نخست جنگ از تغییر رژیم سخن می‌گفت، اکنون به طور محسوسی از این ادبیات فاصله گرفته است. این تغییر لحن نشان می‌دهد که محاسبات اولیه درباره شکنندگی ساختار سیاسی ایران، با واقعیت‌های میدانی همخوانی نداشته است.