هفتسین امسال شمعی دارد برای کودکان میناب
سید مصطفی صابری
نوروز نزدیک است و بهار در راه؛ همان بهاری که هر سال با خودش وعده رفتن روزهای سرد و تاریک و روییدن دوباره جوانهها را میآورد. اما بهار 1405 حالِ متفاوتی خواهد داشت. از آن لحظه نحس که موشک آمریکایی بر مدرسه «شجره طیبه» میناب فرود آمد و ۱۶۵ داغ بر دل ایران نشست، چیزی در حافظه ما برای همیشه شکست؛ گویی تکهای از قلب و جان همه ما زیر آوار آن کلاسها جا ماند. در آن ساعتهای تلخ، بسیاری از ما به اندازه سالها قد کشیدیم و دنیا را بهتر شناختیم؛ موشکی که بر سقف یک مدرسه نشست، فقط آجر و گچ را فرونریخت؛ دفترهای نیمهنوشته، مدادهای کوتاهشده و رؤیاهای کوچکی را خاموش کرد که قرار بود روزی بزرگ شوند. خندههایی که صبح آن روز در حیاط مدرسه می پیچیدند، عصر همان روز بیصدا به آسمان پر کشیدند؛ و در زمین، تنها صدای شکستن دل مادرانی ماند که هنوز بوی کودکانشان در لباس فُرم خونی استشمام میشد. آن روز، دنیای ما ایرانیها از هر قوم و طبقه و سلیقه، به دو نیم تقسیم شد: یا شریک داغ مادران میناب شدیم، یا ...
و حالا نوروز از راه میرسد. سفرههای هفتسین گسترده میشوند، اما امسال کنار سیبها شمعی روشن خواهد بود؛ شمعی برای دخترکان و پسرکانی که قرار بود دور چنین سفرهای بنشینند، لباس نو بپوشند و به بهار لبخند بزنند. نور کوچک این شمعها چراغی است روشن در دل و ذهن ما که یادمان بیاورد با کمک آمریکاییها، خنده کودکان میناب از حیاط مدرسه تا آسمان رفت، و روی زمین موی سپید مادری ماند که دیگر نمیخندد.