در آستانه هفته ششم جنگ، نشانههای آشکار از فقدان راهبرد منسجم در واشنگتن و تلآویو، این نبرد را به مسیر یک تقابل فرسایشی و بیهدف سوق داده است
سردرگمی راهبردی یانکی ها
در آستانه ورود به پنجمین هفته جنگ، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی میکند، نه یک استراتژی پیروزمندانه بلکه نوعی سردرگمی راهبردی در اردوگاه واشنگتن–تلآویو است؛ سردرگمی که بهتدریج خود را در قالب یک الگوی آشنا در سیاست امنیتی اسرائیل بازتولید کرده: چمنزنی. الگویی که نه برای پایان دادن به یک تهدید، بلکه صرفاً برای مدیریت موقت آن طراحی شده است.به نظر میرسد برنامه دولت ترامپ برای ایران، به جای آنکه مبتنی بر یک هدف سیاسی روشن باشد، به پذیرش همین منطق تقلیل یافته است؛ تداوم بمباران برای چند هفته دیگر، بدون افق توافق، بدون راهحل برای گرههای ژئوپلیتیکی نظیر تنگه هرمز، و در نهایت اعلام یک پایان جنگ صوری. این همان نقطهای است که سیاست، جای خود را به تاکتیک میدهد و راهبرد، به یک چرخه فرسایشی فروکاسته میشود.نشانههای این تغییر رویکرد را میتوان در اظهارات اخیر بازیگران کلیدی مشاهده کرد. وقتی لیندزی گراهام از ضرورت پایان جنگ ظرف دو تا سه هفته سخن میگوید و بنیامین نتانیاهو برای نخستین بار اذعان میکند که ایران دیگر تهدیدی وجودی نیست، باید این گزاره را نه بهعنوان نشانهای از پیروزی، بلکه بهمثابه عقبنشینی از اهداف اولیه تحلیل کرد. این تغییر لحن، در واقع اعترافی تلویحی به ناتوانی در تحقق همان هدفی است که جنگ با آن آغاز شد.در این چارچوب، آنچه در میدان رخ میدهد تداوم حملات برای حداکثر تخریب ممکن بیش از آنکه یک راهبرد نظامی مؤثر باشد، تلاشی برای خلق یک تصویر روانی از قدرت است. ایده بازگرداندن ایران به عصر حجر نه یک هدف عملیاتی، بلکه یک استعاره تبلیغاتی است که بیشتر مصرف داخلی دارد تا کارکرد واقعی در میدان نبرد. تجربههای پیشین در عراق و لیبی نشان دادهاند که تخریب زیرساختها، نه به تغییر رژیم میانجامد و نه به ثبات؛ بلکه صرفاً چرخهای از بیثباتی و هزینههای بلندمدت را بازتولید میکند.اما شاید مهمترین تناقض این سناریو، در مفهوم جنگ ابدی نهفته باشد. خود ترامپ بهصراحت اعلام کرده که حتی رئیسجمهور بعدی نیز ناچار به ادامه بمباران ایران خواهد بود. این اعتراف، در واقع نشاندهنده فقدان یک نقطه پایان قابل تحقق است. جنگی که قرار بود به تغییر منجر شود، اکنون به وضعیتی تبدیل شده که تنها هدفش، تداوم خود جنگ است.با این حال، تحولات ۴۸ ساعت اخیر-از جمله سرنگونی چندین هواپیمای آمریکایی در داخل خاک ایران- یک متغیر تعیینکننده را وارد معادله کرده است: بیثباتی در سطح تنش. طرح چمنزنی بر این فرض استوار است که میتوان سطحی از درگیری را در یک محدوده قابل کنترل نگه داشت؛ اما وقتی این سطح از کنترل خارج شود، کل معماری راهبردی فرومیریزد. افزایش هزینههای مستقیم برای آمریکا، نهتنها توان ادامه این الگو را زیر سؤال میبرد، بلکه خطر لغزش به یک درگیری گستردهتر را نیز تقویت میکند.در مجموع، آنچه در پنجمین هفته جنگ قابل مشاهده است، نه نزدیک شدن به یک پایان، بلکه ورود به مرحلهای است که در آن، اهداف اولیه فراموش شده و جای خود را به مدیریت روزمره بحران دادهاند. این همان نقطهای است که جنگها، از ابزار سیاست به هدفی در خود تبدیل میشوند؛ وضعیتی که تاریخ بارها نشان داده، خروج از آن بهمراتب دشوارتر از ورود به آن است.
فرا خبر
معادله پایان جنگ
عماد سلیمانی- در حالی که جنگ تحمیلی سوم وارد فاز پنجم خود شده، نشانهها حاکی از عبور درگیری از سطح نظامی صرف به مرحلهای خطرناکتر در لایه زیرساختهاست؛ جایی که ائتلاف متخاصم با تمرکز بر تخریب ظرفیتهای اقتصادی غیرنفتی ایران، به دنبال فرسایش تدریجی توان صنعتی و ارزی کشور تا مرز فروپاشی است. این تغییر زمین بازی، نشان میدهد هدف دیگر صرفاً مهار نظامی نیست، بلکه فشار ساختاری برای تغییر معادله داخلی ایران دنبال میشود.در مقابل، رویکرد فعلی ایران عمدتاً واکنشی و مبتنی بر «اقدام متناظر» بوده است؛ الگویی که اگرچه در کوتاهمدت میتواند پاسخگو باشد، اما در سطح راهبردی، ابتکار عمل را از تهران سلب کرده و مانع از شکلگیری یک بازدارندگی مؤثر شده است. نتیجه این وضعیت، کاهش اثربخشی حملات و باقی ماندن در چارچوبی است که دشمن طراحی کرده است.در چنین شرایطی، طرح ایدههایی مانند مذاکره یا تنشزدایی نهتنها کمکی به پایان جنگ نمیکند، بلکه در منطق میدان، بهعنوان سیگنال ضعف تعبیر شده و به تشدید فشارها میانجامد. تجربه منازعات نشان میدهد مسیر واقعی ورود به دیپلماسی، نه از کاهش تنش، بلکه از «تشدید کنترلشده» آن میگذرد؛ جایی که یک طرف با دست برتر، طرف مقابل را به پذیرش مذاکره وادار میکند.
از منظر واشنگتن و تلآویو، ادامه این روند حتی با وجود هزینهها در کوتاهمدت قابل تحمل است، چرا که آنها افق زمانی جنگ را محدود و چند هفتهای تعریف کردهاند و به دنبال دستیابی به یک پیروزی تعیینکننده هستند. در همین چارچوب، اظهاراتی مبنی بر نزدیک بودن پایان جنگ یا گرفتار شدن آمریکا در مخمصه، بیش از آنکه بازتاب واقعیت میدانی باشد، مصرف داخلی دارد.در این میان، «زمان» به مهمترین متغیر راهبردی تبدیل شده است. ایران یا باید طرف مقابل را وارد یک جنگ فرسایشی کند یا با ایجاد هزینههای پایدار، معادله سیاسی را علیه رهبران آمریکا و رژیم صهیونیستی تغییر دهد. با این حال، تداوم جنگ فرسایشی نیز خطر تبدیل شدن به سناریوی «زمین سوخته» را در پی دارد و نمیتواند بهتنهایی پاسخگوی منافع ملی باشد.از این رو، تغییر رویکرد ضروری است؛ تغییری که بر طراحی ضربات با پیامدهای اقتصادی و راهبردی بلندمدت متمرکز باشد. تا زمانی که طرف مقابل احساس نکند ادامه جنگ هزینههای ماندگار برایش ایجاد میکند، انگیزهای برای توقف آن نخواهد داشت. در این چارچوب، ارتقای سطح اهداف عملیاتی به زیرساختهای حساستر-اعم از حوزه انرژی منطقه و نقاط آسیبپذیر حیاتی رژیم صهیونیستی- میتواند مسیر تغییر معادله را هموار کند.در نهایت، پایان جنگ نه از مسیر کاهش تنش، بلکه از بازتعریف آن در سطحی بالاتر میگذرد؛ جایی که هزینه ادامه درگیری، از منافع آن پیشی بگیرد.