printlogo


وقتی تصویر کوله‌پشتی خون‌آلود بغض‌ها آفرید  
صابری | ‌ روزنامه‌نگار

 حدود ظهر شنبه ۹ اسفند، در نخستین روز تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران، مدرسه‌ای در میناب هدف حمله قرار گرفت؛ حمله‌ای که به شهادت ۱۶۵ نفر از دانش‌آموزان دختر و پسر و چند معلم انجامید. جنایتی که خیلی زود از مرزهای جغرافیا عبور کرد و به زخمی مشترک در حافظه بسیاری از مردم جهان تبدیل شد. نزدیک به چهل روز بعد، عصر هفدهم فروردین، به خیابان‌های مشهد رفتیم. چند تصویر از آن روز تلخ را روی پایه‌ای گذاشتیم؛ تصاویری ساده اما سنگین، از جمله تصویری از یک کوله‌پشتی صورتیِ خون‌آلود. از رهگذران خواستیم تصویر را به سمت خودشان برگردانند و اولین واکنش‌شان را بگویند. آنچه ثبت شد، بیش از هر چیز روایت رنجی بود که مردم، همراه با خانواده‌های داغدار میناب، با خود حمل می‌کنند. 


نخستین نفر خانمی حدوداً سی‌ساله بود. تصویر را که برگرداند، چشمش روی کوله‌پشتی صورتی ثابت ماند. مکثی طولانی کرد. چند لحظه قبل با ما روان صحبت می‌کرد، اما حالا کلمات از او فاصله گرفته بودند. بعد از سکوتی سنگین فقط گفت: «چی می‌تونم به آدمی که همچین جنایتی رو رقم زده بگم؟ اصلاً کلام عاجزه.» کمی بعد زنی حدود ۳۵ ساله مقابل تصویر ایستاد. با دیدن عکس آهی کشید و گفت: «واقعاً ناراحت‌کننده است.» از او پرسیدیم می‌داند این تصویر مربوط به کجاست؟ همان لحظه بغض کرد و گفت: «مگه میشه معلم باشی و ندونی همچین جنایتی رخ داده؟ روز اول یه مدرسه رو زدن و کلی دانش‌آموز رو به شهادت رسوندن.» صدایش لرزید و ادامه داد: «دانش‌آموزای من هر شب ویس می‌دن، گریه می‌کنن.  .. می‌گن دلشون برای مدرسه تنگ شده.» در میان رفت‌وآمدها مردی حدود پنجاه ساله که با انرژی در حال پیاده‌روی در حاشیه پارک ملت بود، از کنار ما عبور می‌کرد. وقتی تصویر را مقابلش گرفتیم و آن را به سمت خودش برگرداند، آن شادابی لحظه‌ای از چهره‌اش محو شد. چند ثانیه به عکس خیره ماند و گفت: «این جنایتکارها از انسانیت فقط اسمش رو یدک می‌کشن. این بچه‌ها آینده‌ساز ایران بودن؛ یعنی آینده‌ساز تمام جهان بودن. چرا بچه‌هایی به این کوچکی باید شهید بشن؟»  زن حدوداً پنجاه‌ساله‌ای که برای پیاده‌روی بیرون آمده بود و شاخه گلی در دست داشت، وقتی تصویر را دید، چهره‌اش در هم رفت. خیلی زود بغض کرد. گفت: «دلم برای این بچه‌ها کباب شده... چطور می‌تونم حرف بزنم؟» نفر بعدی مادری حدود ۳۵ ساله بود که دست دختر پنج‌ساله‌اش را گرفته بود. تصویر را دید، بی‌اختیار دخترش را در آغوش کشید و گفت: «خدا به مادر این بچه‌ها صبر بده. من مادرم... می‌دونم قابل تحمل نیست.» تا آن لحظه اشک‌ها بیشتر در چهره زنان دیده می‌شد. اما کمی بعد پسری حدود شانزده ـ هفده ساله ایستاد، تصویر را نگاه کرد و بی‌آن‌که چیزی بپرسد، بغض کرد. بعد آرام گفت: «خون این بچه‌ها پایمال نمی‌شه.» کم‌کم غروب از راه رسید. نور برای فیلم و عکس مناسب نبود، هوا سردتر شده بود و باد شدیدی در خیابان می‌پیچید. پایه‌ای که تصویر روی آن قرار داشت گاهی با وزش باد می‌لرزید. انگار آسمان مشهد هم با مردم همدردی می‌کرد؛ برای کودکانی که رفتن‌شان فقط یک حادثه نبود، بلکه لحظه‌ای بود که بعد از آن، خیلی چیزها برای ما دیگر مثل قبل نشد.
​​​​​​​