printlogo


شهدای ما سند رسوایی دشمن هستند 
فائزه مهاجر| روزنامه نگار

محدثه فلاحت، صبح خونین‌ترین روز میناب را با صدای مهیب انفجار آغاز کرد و با در آغوش کشیدن پیکرهای پاره‌پاره کودکان معصومش امین و مهدیه به پایان رساند. از آن روز، تقویم زندگی این مادر داغدار هر روز فقط یک تاریخ را نشان می‌دهد: شنبه، 9 اسفند 1404. مادر باصلابتی که سخنان تاثیرگذار او در روز تشییع کودکان شهید مینابی، بین‌المللی شد و روایت جانسوز این مادر از روز حادثه، در نشست اضطراری سازمان ملل به گوش همه جهانیان رسید. روایت غم‌بار آخرین لحظه‌های مادر مینابی در کنار فرزندان شهیدش را با زبان خودش مرور می‌کنیم.


 تقویمی که فقط یک صفحه دارد
شنبه نهم اسفند روزی بود که ما جگرگوشه‌هایمان را از دست دادیم. یک روز بسیار غم انگیز، تلخ و به شدت وحشتناک بود. تمام ذهن من در همان روز متوقف شده و نمی‌توانم ‌از خاطرات ‌و صحنه‌های آن روز بیرون بیایم. همه فکرم در آن شنبه تلخ و خونین متمرکز است. حتی به یک دقیقه بعد هم نمی‌توانم فکر کنم. هر چند جسم ما مادرها زنده است اما قلب‌های‌مان با فرزندان نازنین‌مان پر کشید و رفت. 

دخترم بدون سحری روزه گرفت و شهید شد
به یاد دارم که از شب قبل از حادثه حالم دگرگون بود. نه حرف می‌زدم و نه می‌خندیدم. مثل این‌که یک غم بزرگ آمده بود و روی دلم نشسته بود .آن شب به خانه خواهرم رفتیم. آن جا خواهرم هر کاری می‌کرد که من حرف بزنم یا بخندم، به او گفتم این کارها بی‌فایده است، فقط یک چیز می‌تواند حالم را خوب کند؛ بروم پیش امام رضا(ع) و یک دل سیر با امام رئوف درددل کنم. مهدیه دختر شهیدم گفت: «می خوای زنگ بزنم امام رضا باهاش حرف بزنی؟» گفتم: «من باید حضوری برم یه دل سیر گریه کنم». دخترم یک شماره در تلفن همراهش ذخیره کرده بود و همیشه زنگ می‌زد با امام رضا(ع) حرف می‌زد، همیشه بچه‌ها را صدا می‌کرد و می‌گفت بیایید با امام رضا(ع) حرف بزنید. عکس مخاطب را هم عکس ضریح که از سال قبل گرفته بودم، گذاشته بود. 
ساعت حدود 2:30 بامداد برگشتیم خانه. لباس‌های خودش، امین و یاسین را اتو کرد، گذاشت روی رخت آویز. گفت: مامانی من می‌روم بخوابم، صبح من را برای نماز بیدار کن. آن شب سحری نخورد و بدون سحری روزه گرفت. امین هم آمد من را بغل کرد و بوسید. کیفش را جمع کرد. گفتم: «ناخن هاتو کوتاه کردی؟» دستش را جلو آورد، دیدم ناخن‌هاش خیلی نامنظم کوتاه شده. گفتم: «با دندون گرفتی؟» گفت نه با ناخنگیر کوتاه کردم ولی خیلی نامنظم بودند. امین مثل همیشه گفت: «شب بخیر مامانی خوابای خوب ببینی».

روایت روز حادثه
وقتی بیدار شدم ساعت 6:28 بود. بچه‌ها را بیدار کردم. امین لباسش را پوشید و گفت سردم است. یک لباس دیگر روی لباس ورزشی تنش کردم، موهایش را شانه زدم، بوسیدمش، بغلش کردم و راهی شد. فرزند کوچکم بیدار شد، رفتم پیش او و کم‌کم خوابم برد تا با صدای انفجار از خواب پریدم. ساختمان طوری می‌لرزید که فکر کردم زلزله است و من الان زیر آوار می‌مانم. آن‌قدر لرزش خانه شدید بود که نتوانستم تلفن همراهم را پیدا کنم تا لرزش تمام شد. رفتم پای پنجره و دیدم بچه‌های مدرسه‌ای که روبه‌روی خانه ما بود، آمده‌اند بیرون. همسایه طبقه پایین هم سرویس بچه‌ها بود و هم بچه خودش همکلاسی امین بود. صدای خانمش را شنیدم که داشت داد می‌زد. گفتم: «چی‌شده؟ گفت: مدرسه رو زدند.» چادرم را پوشیدم، بچه را ‌بغل کردم و رفتم به سمت مدرسه. در مسیر ماشین وانتی را دیدم که پیکر همه دختران را روی هم ریخته بودند پشت آن. من هنوز امید داشتم که بچه‌هایم زنده باشند. وقتی رسیدم ‌و مدرسه را دیدم، فهمیدم که بچه‌هایم شهید شدند. حق بچه‌های ما موشک نبود. کودکان ما نظامی نبودند، هیچ سلاح جنگی نداشتند، اصلا نمی‌فهمیدند جنگ یعنی چه! آن‌ها همه دغدغه‌شان درس‌و‌مشق بود. فرزندان من عاشق اهل بیت بودند. عاشق این‌که کی تابستان می‌شود تا برویم مشهد، زیارت امام رضا(ع). آن‌ها هر سال زائر امام رضا(ع) بودند. می‌گفتند: «مامانی تو رو خدا امسال ما رو ببر پیاده‌روی کربلا» با این‌که یک بار رفته بودند و در هوای گرم و سوزان اذیت شده بودند، باز هم اشتیاق داشتند و می‌خواستند بروند.

آن سخنرانی تاثیرگذار
آن روزی که من سخنرانی کردم حالم اصلا خوب نبود و نمی‌دانستم که چه باید بگویم. وقتی رفتم پشت تریبون، مثل این بود که همه آن حرف‌ها را از قبل حفظ شده باشم. بدون آمادگی قبلی صحبت کردم و وقتی پایین آمدم از خودم پرسیدم من چه می‌گفتم؟ حتی یک درصد هم فکر نمی‌کردم که صحبت‌های من از شبکه‌های تلویزیونی در حال پخش است و همه مردم دنیا قرار است حرف‌های من را بشنوند. خوشحالم که این سخنان به زبانم آمد و گفتم تا دشمن بداند که ما جان می‌دهیم اما خاک نمی‌دهیم. بعدها فهمیدم سخنرانی من در شبکه‌های بین‌المللی پخش شده و به گوش  ترامپ و نتانیاهوی جنایتکار  رسیده است. با شهادت دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه، دنیا بیدار شد و همه به جنایتکار بودن آمریکا و اسرائیل خبیث پی بردند. همان‌هایی که شک و شبهه‌ای هم داشتند فهمیدند که حق با رهبر شهیدمان بود که می‌فرمود: «من هرگز با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کنم.»
​​​​​​​
ارزشمندترین دارایی ما فدای وطن
همه دشمنان ایران، اسلام و این ‌انقلاب بدانند که باارزش‌ترین دارایی هر مادر فرزندان او هستند و ما مادران مینابی باارزش ترین دارایی‌های خود را در راه وطن، در راه اسلام و در راه خدا داده‌ایم و از همه شما مردم عزیز ایران می‌خواهیم که با حضور خود در صحنه‌های میدانی، خیابان‌ها را خالی نکنید تا دشمن خیال خام نکند. بچه‌های ما سند مظلومیت اسلام، سند مظلومیت انقلاب و از همه مهم‌تر سند رسواییدو اهریمن یعنی ترامپ و نتانیاهو است ‌که بزرگ‌ترین جنایت تاریخ را مرتکب شدند، هستند. این بود کمک‌هایی که بعضی از وطن‌فروشان خائن از ترامپ می‌خواستند! موشک به جان کودکان بی‌گناه؟ فرزندان ما شهید شدند تا راه ظهور هموار شود. این کودکان معصوم بی‌گناه با زبان روزه و در ماه مهمانی خدا به مهمانی خدا رفتند. این کودکان، همان دهه نودی‌هایی بودند که سرود معروف سلام فرمانده آن‌ها را معرفی کرده بود که می‌گفت: «سید علی دهه نودی‌هاشو فراخوانده» روحشان شاد. یادشان جاودان.