پس از ترک میز مذاکره توسط آمریکا، سرنوشت دیپلماسی چه خواهد شد؛ بازگشت به توافق یا حرکت به سمت میدان؟

شکست ناگهانی مذاکرات ۲۱ ساعته اسلامآباد را باید نه در جملات رسمی، بلکه در شکاف میان «روایت» و «واقعیت» جستوجو کرد؛ جایی که سخنان جیدی ونس بیش از آن که توضیحدهنده باشد، پنهانکننده است. معاون رئیسجمهور آمریکا در نشست خبری خود از «گفتوگوهای قابلتوجه» سخن گفت، اما همزمان نتیجه را «شکست برای ایران» نامید؛ ترکیبی که در ادبیات دیپلماتیک، بیش از هر چیز نشاندهنده تلاش برای قالبسازی یک شکست پیچیده در قالب یک پیروزی رسانهای است.نخستین نشانه این تناقض گویی های ونس، در ادعای اختیار کامل داشتن از رئیس جمهور نهفته است؛ ادعایی که با اعتراف او به تماس ۶ تا ۱۲ باره با ترامپ عملاً فرو میریزد. چنین رفتاری نشان میدهد که تیم آمریکایی فاقد اختیار واقعی در میز مذاکره بوده و تصمیمسازی در خارج از اتاق و از طریق کاخ سفید و یا حتی تل آویو انجام میشده است. در این چارچوب، ونس نه یک مذاکرهکننده تامالاختیار، بلکه بیشتر یک «واسطه اجرایی» برای انتقال پیامها بوده است؛ مسئلهای که خود بهتنهایی وزن واقعی آمریکا در این دور از مذاکرات را زیر سؤال میبرد.از سوی دیگر، تأکید مکرر ونس بر «قابلتوجه بودن» و «طولانی بودن» مذاکرات، اعترافی ناخواسته به سطح بالای درگیری محتوایی و جدیت پیشنهادهاست. اگر ایران ارادهای برای توافق نداشت، اساساً مذاکرهای با این سطح از فشردگی و جزئیات شکل نمیگرفت. رفتار ونس در کنفرانس خبری پایانی معنادارتر میشود؛ جایی که او بهطور ناگهانی اعلام کرد «آمریکا پیشنهاد خود را روی میز گذاشته و از مذاکرات خارج شده است». این گزاره، بیش از آن که یک موضع واقعی دیپلماتیک باشد، تلاشی هدفمند برای انتقال بار شکست به طرف مقابل و قرار دادن «توپ در زمین ایران» است. به بیان دیگر، ونس با استفاده همزمان از تکنیک «پیشنهاد نهایی» و «خروج تاکتیکی» میکوشد این روایت را بسازد که مسیر توافق همچنان باز است، اما این ایران است که باید تصمیم بگیرد روایتی که بیش از آن که بازتاب واقعیت مذاکرات باشد، بخشی از یک عملیات مدیریت افکار عمومی پس از شکست است.با این حال، آنچه ونس بهطور صریح از بیان آن پرهیز کرد، پذیرش ضمنی پیششرطهای ایران برای ورود به مذاکره بود؛ از جمله اصل «برابری طرفین» و کنار گذاشتن فشار حداکثری بهعنوان پیشزمینه گفتوگو. ورود آمریکا به یک مذاکره ۲۱ ساعته، بهمعنای پذیرش همین چارچوب است، هرچند که ونس تلاش میکند با تأکید بر «خطوط قرمز آمریکا» این واقعیت را پنهان کند. این تناقض زمانی برجستهتر میشود که او همزمان از «انعطاف» سخن میگوید، اما عدم پذیرش شروط آمریکا را عامل شکست معرفی میکند.در سطح محتوایی نیز، کلیدواژه مبهم «تعهد بلندمدت برای عدم ساخت سلاح هسته ای» که ونس بر آن تأکید دارد، در واقع تلاشی برای محدودسازی ظرفیتهای هستهای ایران فراتر از چارچوبهای پذیرفتهشده بینالمللی است. اشاره به «مسیرهای دستیابی سریع» عملاً به معنای هدف قرار دادن زیرساختهای غنیسازی است؛ خواستهای که با توجه به خطوط قرمز راهبردی ایران، از ابتدا فاقد قابلیت تحقق بوده است. از این منظر، «پیشنهاد نهایی» آمریکا بیش از آن که یک گزینه واقعی باشد، یک ابزار فشار روانی و رسانهای برای انتقال مسئولیت شکست به طرف مقابل است.همزمان با این جنگ روایتها در سطح دیپلماتیک، میدان نیز پیامهای روشنی ارسال کرد. تلاش یک ناوشکن آمریکایی برای ورود پنهان به تنگه هرمز که با اخطار ایران به عقبنشینی انجامید، در کنار ناکامی در سناریوهای عملیاتی مانند «باز کردن تنگه»، نشان داد که موازنه قدرت در منطقه تغییر کرده است. آمریکا که در طول جنگ ۴۰ روزه نیز نتوانست حضور مؤثری در خلیج فارس و دریای عمان تثبیت کند، اکنون تلاش دارد از پنجره آتشبس، همان اهداف را در قالب فشارهای ترکیبی دنبال کند؛ رویکردی که همچنان با محدودیتهای جدی مواجه است.با وجود شکست این دور از مذاکرات، شواهد نشان میدهد که هیچیک از طرفین درِ دیپلماسی را بهطور کامل نبستهاند. لحن ونس و همزمان پیامهای طرف ایرانی، حاکی از حفظ حداقلی از امکان برای ادامه گفتوگوهاست؛ وضعیتی که میتوان آن را «تعلیق فعال» نامید: نه توافق، نه انسداد کامل.در این چارچوب، سه سناریوی پسااسلامآباد قابل تصور است: نخست، بازگشت به جنگ و تشدید تنش که با توجه به ریسکهای غیرقابلکنترل برای بازار انرژی و اقتصاد جهانی، گزینهای پرهزینه و بعید به نظر میرسد؛ دوم، بازگشت به مذاکره با پذیرش شروط ایران که بهمعنای عقبنشینی سیاسی واشنگتن خواهد بود و احتمال آن نیز پایین است و سوم که محتملترین سناریو است، ادامه آتشبس همراه با تشدید فشارهای غیرمستقیم، خرابکاری و عملیاتهای محدود در خلیج فارس. با این حال، این سناریو نیز خالی از ریسک نیست. هرگونه اقدام خارج از کنترل بهویژه از سوی اسرائیل میتواند به چرخهای از واکنش و ضدواکنش منجر شود که ناخواسته منطقه را به سمت سناریوی اول سوق دهد. در نهایت، آنچه ونس شکست ایران مینامد، در واقع بازتاب مرحلهای از بازتعریف موازنه قدرت است؛ جایی که ایران نشان داده نه به توافق به هر قیمت تن میدهد و نه تحت فشار روایتسازیهای سیاسی، از خطوط قرمز خود عقبنشینی میکند و همچنان اگر قرار باشد گزینه نظامی روی میز باشد با تمام قدرت جلوی آمریکا میایستد.
فرا خبرترامپ و تنگه هرمز!
صابر گل عنبری
پس از نرسیدن به توافق در اسلام آباد و در حالی که بازار گمانهزنی درباره تحولات پیشرو داغ بود، دونالد ترامپ از محاصره تنگه هرمز خبر داد و تهدید کرد که هیچ کشتی حق عبور و مرور از آن را ندارد. ترامپ در عین حال گفته است که هر کشتی که برای عبور از تنگه هرمز به ایران عوارضی پرداخت کند، توقیف خواهد شد.
آمریکایی که به شدت به دنبال بازگشایی تنگه هرمز به علت تبعات بسته ماندن آن بود، اکنون در مواجهه با این وضعیت، از تصمیم خود برای محاصره آن و جلوگیری از هر گونه ورود و خروج از این تنگه خبر میدهد. گویا ترامپ فعلا به جای از سرگیری جنگ این تصمیم عجیب را گرفته است که اگر هم مقدمهای برای اقدام نظامی بعدی نباشد، اما اجرای آن به احتمال زیاد به همان منتهی میشود. ولی ظاهرا او میخواهد امتحان کند که اگر این اقدام با واکنش نظامی ایران همراه نباشد، بدون از سرگیری جنگ، کار خود را پیش ببرد. هدف از این تصمیم در وهله نخست خارج ساختن سلاح تنگه هرمز از دست ایران با همان حربه بستن آن و در عین حال گرفتن این فرصت از ایران و تبدیلش به یک تهدید است؛ به نحوی که تحت تهدید ازسرگیری جنگ، مانع واکنش و تحرک نیروهای مسلح ایران شود. اما فکر میکنم اهداف ترامپ فراتر از فشار برای گرفتن امتیازات لازم در میز مذاکرات و حتی فراتر از ایران است. شاید گفته شود که آمریکا با این تاکتیک محاصره دریایی ایران و تنگه هرمز صرفا به دنبال بازگشایی تنگه هرمز و تنها محاصره دریایی ایران است، اما اگر چنین بود لاجرم راه دیگری در پیش میگرفت و به بهانه مینزدایی، ناوهای جنگی خود را میفرستاد و اعلام میکرد که صرفا کشتیهای ایرانی یا به مقصد بنادر ایران نمیتوانند عبور کنند نه همه کشتیها از هر کشوری.ظاهرا آمریکا می خواهد با اعلام منع ورود و خروج کشتیها از تنگه هرمز، ابتدا عملا این سلاح را از حیز انتفاع برای ایران بیندازد و با ورود ناوهای خود کنترل آن را در دست بگیرد. در چنین حالتی با توجه به طرز فکر خود ترامپ احتمالا هم بعد از آن به گرفتن عوارضی از کشتیها در این تنگه میاندیشد. اما باز این می تواند از اهداف او باشد اما غایت او نیست. وضعیت تنگه هرمز و گیر افتادن نفتکشها در پشت دروازههای آن پس از جنگ موجب افزایش قیمت نفت و آشفته شدن بازارهای انرژی و اقتصاد جهانی شد. از این رو، این تصمیم آمریکا لاجرم این نگرانیها را تعمیق میکند؛ اما این چیزی نیست که ترامپ از آن بیاطلاع باشد. در این صورت سوال این است که چرا دست به این اقدام زده است؟ آیا او که تا دیروز مدام با اظهاراتی سعی داشت که از تبعات بسته شدن تنگه هرمز بکاهد، اکنون کلا بیخیال از این پیامدها شده است؟ آیا با اعلام منع ورود و خروج همه کشتیها هدف کلانش چین و کنترل ترانزیت انرژی و نفت منطقه است؟ یا ....
در هر صورت، باید منتظر ماند و دید که از یک سو، آمریکا در عمل چگونه میخواهد این تصمیم عجیب خود را عملیاتی کند و تا کجا پیش خواهد رفت و از دیگر سو، ایران چه واکنشی برای به شکست کشاندن این طرح جدید ترامپ دارد.