printlogo


گفت وگو با جیسون برنان، فیلسوف سیاسی آمریکایی و استاد دانشگاه جرج‌تاون درباره اثرش، کتاب «علیه دموکراسی»
اعتراض به دموکراسی مدرن
محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

جیسون برنان، فیلسوف سیاسی آمریکایی و استاد دانشگاه جرج‌تاون، از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه فلسفه سیاسی معاصر و نظریه انتخاب عمومی است که آثارش اغلب بر نقد بنیان‌های رایج دموکراسی متمرکزند. او در کتاب «علیه دموکراسی» با تکیه بر پژوهش‌های تجربی و استدلال‌های فلسفی، این فرض رایج را به چالش می‌کشد که همه شهروندان از شایستگی برابر در تصمیم‌گیری سیاسی برخوردارند. برنان در این اثر، ضمن دفاع مشروط از دموکراسی، بر کاستی‌های ساختاری آن انگشت می‌گذارد و با طرح ایده «اپیستوکراسی»- حکمرانی مبتنی بر دانش- افقی متفاوت برای اندیشیدن به نسبت میان آگاهی، قدرت و مشارکت سیاسی می‌گشاید. گفت‌وگوی پیش رو تلاشی است برای فهم دقیق‌تر این دیدگاه‌ها و پیامدهای آن‌ها برای سیاست معاصر.





 در کتاب علیه دموکراسی، شما استدلال می‌کنید که شهروندان در تصمیم‌گیری سیاسی از شایستگی برابر برخوردار نیستند. چه تجربه‌ها یا نگرانی‌هایی شما را به طرح چنین ادعای بحث‌برانگیزی سوق داد؟
من اصلاً فکر نمی‌کنم این ادعا بحث‌برانگیز باشد. این صرفاً همان چیزی است که دهه‌ها پژوهش تجربی نشان می‌دهد. این ایده که شهروندان در سیاست به‌طور برابر شایسته‌اند، به‌وضوح نادرست است؛داده‌هایی که خلاف آن را نشان می‌دهند بسیار فراوان و قاطع‌اند. افراد از نظر دانش، توانایی استدلال، میزان سوگیری و حسن نیت، تفاوت‌های گسترده‌ای با یکدیگر دارند. شما همچنان می‌توانید از دموکراسی دفاع کنید با این استدلال که انسان‌ها از نظر اخلاقی برابرند، اما این یک اشتباه است-یک ادعای تجربی ابطال‌شده است-که وانمود کنیم آن‌ها از نظر شایستگی سیاسی نیز برابرند.
آیا این کتاب را باید در درجه اول یک پروژه فلسفی دانست، یا مداخله‌ای سیاسی در بحران معاصر دموکراسی؟
این کتاب در درجه اول یک پروژه فلسفی است. من تلاش می‌کردم دموکراسی را همان‌طور ارزیابی کنم که هر نهاد دیگری را ارزیابی می‌کنیم، با طرح این پرسش که چه چیزی آن را توجیه می‌کند و تا چه اندازه کارآمد است. این‌که کتاب در دوره‌ای از بحران دموکراسی منتشر شد، امری تصادفی بود و نه هدف یا انگیزه اصلی من.
 آیا شما واقعاً «مخالف دموکراسی» هستید، یا با شکل خاصی از دموکراسی که در حال حاضر وجود دارد، مخالفت دارید؟
من خود را یکی از جدی ترین حامیان دموکراسی می‌دانم. دموکراسی در مجموع بهترین نظامی است که تاکنون آزموده‌ایم، اما کاستی‌های ساختاری دارد که نباید نادیده گرفته شوند. اعتراض من به این است که دموکراسی را به‌عنوان هدفی فی‌نفسه در نظر بگیریم. دموکراسی یک ابزار است و مانند هر ابزار دیگری باید آماده باشیم آن را بهبود دهیم یا اگر چیز بهتری کارآمدتر بود، جایگزینش کنیم.
 مفهوم «اپیستوکراسی» (حکمرانی مبتنی بر دانش) که شما مطرح کرده‌اید، بحث‌های زیادی برانگیخته است. این ایده چه تفاوتی با تکنوکراسی یا نخبه‌گرایی سنتی دارد؟
اپیستوکراسی نه به‌معنای حکومت تکنوکرات‌هاست و نه به‌معنای حاکمیت یک گروه کوچک از نخبگان. در این مدل، همچنان نظام نمایندگی حفظ می‌شود، اما سازوکارهایی اضافه می‌شود که به نظرها و قضاوت‌های آگاهانه‌تر وزن بیشتری بدهد. به این معنا، هنوز هم «حکومت مردم» است، نه «حکومت یک اقلیت»، اما تلاش می‌کند این حکومت را بیشتر بر پایه آگاهی و دانش پیش ببرد، نه ناآگاهی. در واقع، بسیاری از طرفداران دموکراسی مثل جان رالز، جوزف هیث و توماس کریستیانو حتی بیش از من به نوعی از تکنوکراسی گرایش دارند.
چه سازوکارهایی می‌تواند مانع از آن شود که اپیستوکراسی نابرابری‌های اقتصادی یا فرهنگی موجود را تقویت کند؟
این موضوع در واقع مشکلِ خاصِ اپیستوکراسی نیست. همین حالا هم نظام‌های دموکراتیک و غیردموکراتیکِ موجود، بسیاری از این نابرابری‌ها را بازتولید می‌کنند و در خیلی از موارد حتی به‌طور قابل‌توجهی آن‌ها را تقویت می‌کنند. سؤال مهم این است که چرا باید دموکراسی را از این نقد کنار بگذاریم؟ به‌جای این کار، باید بپرسیم کدام نوع از نهادها و ساختارهای سیاسی بهتر می‌توانند این نابرابری‌ها را کنترل یا کمتر کنند.

​​​​​​​
منتقدان می‌گویند دیدگاه شما ذاتاً ضدِ برابری‌طلبی است و با اصل اساسی دموکراسی یعنی «برابری سیاسی» در تضاد است. آیا شما برابری سیاسی را به‌عنوان یک ارزش بنیادی قبول ندارید؟
بله، من برابری سیاسی را به‌عنوان یک ارزش بنیادی قبول ندارم. اما به این معنا نیست که با اصل برابری به‌طور کلی مخالفم. من به نوعی برابری‌طلب هستم و اتفاقاً همین یکی از دلایلی است که باعث می‌شود نسبت به دموکراسی تردید داشته باشم.
نقطه شروع من چیزی است که آن را «آزمون همسایه» می‌نامم: صرف این‌که شما همسایه من هستید، به شما حق نمی‌دهد بر من حکومت کنید و من هم به همین دلیل حقی برای حکومت بر شما ندارم. در حالت عادی، هر فرد باید اختیار گسترده‌ای روی زندگی خودش داشته باشد و هیچ اختیاری روی دیگران نداشته باشد.
اما دموکراسی به افراد این امکان را می‌دهد که روی دیگران اعمال قدرت کنند-آن هم اغلب به‌صورت گسترده و غیرشخصی. ضمن این‌که در عمل هم هیچ‌وقت به برابری واقعی نمی‌رسد؛ در واقع همیشه بعضی‌ها بر بعضی‌های دیگر حکومت می‌کنند. بنابراین، دموکراسی نیاز به توجیهی فراتر از این دارد که بگوییم «همه به‌طور برابر در این قدرت سهم دارند». اگر برابری سیاسی را یک اصل بنیادی بدانیم، از یک سؤال مهم‌تر رد می‌شویم: این‌که اصلاً آیا کسی باید چنین قدرتی بر دیگران داشته باشد یا نه.
برخی منتقدانِ جناح چپ می‌گویند مشکل اصلی نه ناآگاهی رأی‌دهندگان، بلکه نابرابری‌های ساختاریِ قدرت و سرمایه است. پاسخ شما به این نقد چیست؟
من این را توضیحی کافی و جامع نمی‌دانم. بعضی افراد عادت دارند همه مشکلات اجتماعی را به یک علت واحد نسبت دهند، چون چارچوب فکری یا ایدئولوژی‌شان آن‌ها را به این سمت سوق می‌دهد. اما پژوهش‌های تجربی درباره ناآگاهی و سوگیری سیاسی هم گسترده‌اند و هم نتایج قابل‌اعتمادی دارند. این پژوهش‌ها نشان می‌دهند که با نوع دیگری از مشکلات روبه‌رو هستیم؛ مشکلاتی که باید مستقیماً و به‌طور جداگانه به آن‌ها پرداخته شود.
آیا این خطر وجود دارد که اپیستوکراسی به نوعی «اقتدارگرایی نرم» تبدیل شود؟
برعکس، شواهد نشان می‌دهد رأی‌دهندگانی که آگاهی بیشتری دارند، معمولاً از سیاست‌هایی حمایت می‌کنند که لیبرال‌تر و کمتر اقتدارگرایانه‌اند. یکی از نگرانی‌ها درباره دموکراسی‌های فعلی این است که اغلب  رأی‌دهندگانِ کم‌اطلاع‌تر، بیشتر طرفدار سیاست‌های مداخله‌جویانه و غیرلیبرال هستند.
بنابراین، اگر اپیستوکراسی اثری داشته باشد، احتمالاً این است که نتیجه تصمیم‌گیری‌ها را به سمت سیاست‌های آزادتر و کمتر اقتدارگرایانه ببرد.
آیا در تاریخ نمونه‌هایی وجود داشته‌اند که تا حدی به حکمرانی اپیستوکراتیک نزدیک باشند؟
واقعاً نه. بیشتر نظام‌های تاریخی‌ای که قدرت سیاسی را به‌صورت نابرابر توزیع می‌کردند، این کار را نه برای سنجش دانش یا شایستگی، بلکه برای حفظ منافع گروه‌های خاص انجام می‌دادند.
در عمل، چه سازوکارهای نهادی‌ می‌توانند یک دموکراسی را بدون بی‌ثبات کردن آن، به سمت اپیستوکراسی حرکت دهند؟
در این مرحله، درباره راهبردهای مشخص برای اجرای عملی آن اطمینان کمتری دارم. کتاب بیشتر بر ارزیابی این ایده در سطح نظری تمرکز دارد، نه بر ارائه یک نقشه راهِ دقیق برای اصلاحات عملی.
اگر ایده‌های شما اجرا شوند، کدام گروه‌ها بیشترین قدرت سیاسی را از دست خواهند داد؟
احتمالاً بنگاه‌های اقتصادیِ رانت‌جو و گروه‌های دیگری که از ناآگاهی گسترده رأی‌دهندگان سود می‌برند. وقتی سیاست‌گذاری کمتر بر پایه اطلاعات نادرست پیش برود، حفظ امتیازها و منافع ویژه‌ای که به همان اطلاعات نادرست وابسته‌اند، دشوارتر می‌شود.
 آیا شبکه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی بحران دموکراسی را شدیدتر کرده‌اند، یا فقط مشکلات ریشه‌ای آن را بیشتر به چشم آورده‌اند؟
در این مرحله، فکر نمی‌کنم شواهد محکمی داشته باشیم که یکی از این دو پاسخ را به‌طور قطعی تأیید کند؛و باید این احتمال را هم در نظر بگیریم که شاید پاسخ، هیچ‌کدام نباشد. ممکن است این فناوری‌ها بعضی از گرایش‌ها و مشکلات موجود را تشدید کنند، اما مسائل اصلیِ مربوط به ناآگاهی و سوگیری، مدت‌ها پیش از شبکه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی وجود داشته‌اند.
 آیا فناوری‌های نوظهور- مانند هوش مصنوعی- می‌توانند راه‌حل بهتری از اپیستوکراسی برای بهبود تصمیم‌گیری سیاسی ارائه دهند؟
ممکن است، اما واقعیت این است که هنوز نمی‌دانیم. این فناوری‌ها همچنان در حال توسعه‌اند و هنوز خیلی زود است که بگوییم آیا می‌توانند به شکلی قابل‌اعتماد، تصمیم‌گیری سیاسی در مقیاس گسترده را بهتر کنند یا نه.
 اگر مجبور باشید میان یک دموکراسیِ ناقص و یک اپیستوکراسیِ عادلانه اما محدودکننده یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟
هدف حکومت این است که عدالت را برقرار کند. اگر اکثریت، بی‌عدالتی را ترجیح بدهد، این به ما دلیلی نمی‌دهد که همان بی‌عدالتی را بر همه دیگران تحمیل کنیم. برعکس، به ما دلیلی می‌دهد که اقتدار اخلاقی آن اکثریت را زیرسؤال ببریم.