صدای کشیده شدن چسبِ پهن روی کارتنهای مقوایی، دیگر فقط یک صدای معمولی نیست؛ این صدا، موسیقی متن پراضطراب زندگی مستاجران امروزی است. تصور کنید یک مستاجر هستید که توان پرداخت اجاره سال جدید را ندارید و حالا دیوارهایی که به تازگی به آنها عادت کرده بودید، قرار است دوباره لخت و بیروح شوند. به دیوارِ خالی خانه جدید نگاه میکنید؛ جایی که هنوز بوی رنگ تازه یا شاید بوی نم نامانوسی را میدهد که پیش از شما این جا مسافر بوده است. اثاثکشی برای یک مستاجر، تنها جابهجاییِ چند مبل و تخت و کارتنِ کتاب از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ این فرایند، در واقع کندن بیرحمانه ریشههایی است که تازه داشتند در یک خاک جدید پا میگرفتند. وقتی فشارهای سنگین اقتصادی و افزایش مدام و بیرحمانه قیمت اجارهبها، شما را مجبور میکند هر سال یا نهایتا هر دو سال یکبار به محلهای ارزانتر، دورتر و خانهای کوچکتر بروید، چیزی بسیار فراتر از پول و سرمایه در حال از دست رفتن است. ما با انسانهایی مواجهیم که دیگر فرصت، حوصله و توان روانی برای دلبستن به محیط زندگیشان را ندارند. آنها نمیتوانند به یک محیط وابسته شوند؛ چون میدانند این دلبستگی، موقتی و سرانجام آن، درد جدایی است. در این مطلب میخواهیم زخمهای خاموش و ناپیدایی را بررسی کنیم که بر روان، هویت و روابط اجتماعی جامعه بزرگ مستاجران وارد میشود و کیفیت زندگی آنها را از درون تهی میکند؛ اما دیده نمیشود. 
خانههایی که برای مستاجران خوابگاه میشونددر دانش جامعهشناسی شهری، اندیشمندانی مانند «هنری لوفور» میان دو مفهومِ ساده اما حیاتی تفاوت قائل میشوند: تفاوت میان «فضا» و «مکان». برای اینکه این موضوع روشنتر شود، فرض کنید یک آپارتمان ۶۰ متری نوساز را میبینید. این آپارتمان در ابتدا فقط یک «فضا» است؛ یعنی یک سازه فیزیکی از آجر، سیمان و گچ با متراژ و مختصات مشخص. اما زمانی که شما وارد این فضا میشوید، در آن زندگی میکنید، میخندید، گریه میکنید و خاطره میسازید، آن چهاردیواری خشک و بیروح، تبدیل به یک «مکان» معنادار میشود؛ تبدیل به چیزی که ما به آن میگوییم «خانه». فاجعه پنهان در جابهجاییهای مکرر این است که زمان کافی برای تبدیل شدن یک «فضا» به «مکان» وجود ندارد. خانه، برای مستاجری که هر لحظه میداند سال بعد قرار است در محلهای دیگر باشد، از یک پناهگاه پرخاطره و گرم، به یک «خوابگاه موقت» تقلیل مییابد.
سبک زندگی در حالت تعلیقاین بیثباتی آزاردهنده، سبک زندگیِ عجیبی را به وجود میآورد که میتوان آن را «زیباییشناسی تعلیق» نامید. حتما شما هم این جملات را از زبان مستاجران شنیدهاید یا خودتان بارها تکرار کردهاید: «چرا باید برای این خانه پرده جدید و گرانقیمت بخرم وقتی معلوم نیست پنجرههای خانه بعدی چه اندازهای است؟» یا «خریدن آن کاناپه دنج یا کتابخانه زیبا فقط بار اثاثکشی بعدی را سنگینتر و کمرشکنتر میکند». نتیجه این نگاه چیست؟ زندگی در یک حالت «تعلیق» دایمی سپری میشود. آدمها در میان کارتنهایی که نیمی از آنها هرگز باز نمیشوند زندگی میکنند و همیشه آماده رفتن هستند.
وقتی خانه به ایستگاه تبدیل میشود«مارک اوژه»، انسانشناس برجسته، مفهومی دارد به نام «نامکانها». منظور او فضاهایی مانند فرودگاهها، ایستگاههای مترو یا پایانههای اتوبوسرانی است. این فضاها هویتی از خود ندارند؛ کسی در فرودگاه زندگی نمیکند، آدمها فقط از آن جا عبور میکنند. متاسفانه، در شرایط اقتصادی فعلی، خانههای اجارهای در حال تبدیل شدن به همین ایستگاههای عبوری و بیهویت هستند. در این شرایط، خانه دیگر حاملِ «روایت و قصه» نیست. شما نمیتوانید بگویید «این جا همان اتاقی است که فرزندم برای اولین بار در آن راه رفت» یا «این آشپزخانه شاهد بهترین شبنشینیهای ما بود». خانه حالا فقط حاملِ «اطلاعات» است؛ اطلاعاتی خشک و بیروح که در بنگاههای املاک دست به دست میشود: ۷۰ متر، طبقه دوم، بدون آسانسور، با پارکینگ مزاحم.
غریبههایی بهنام همسایه روانشناسان و پژوهشگرانی مانند «یوهان هری» معتقدند یکی از ریشههای اصلیِ افسردگی و اضطراب در انسان مدرن، قطع ارتباط معنادار با محیط اطراف است. انسان ذاتا موجودی اجتماعی است که نیاز دارد به یک جمع، یک محله یا یک گروه تعلق داشته باشد. وقتی شما به دلیل اجارهنشینی مدام در حال تغییر محله و خیابان هستید، هرگز این فرصت را پیدا نمیکنید که به بخشی واقعی و ارگانیک از شبکه اجتماعی آن محله تبدیل شوید. این فقدان شدید حس تعلق، نوعی اضطراب پنهان و دایمی ناشی از تنهایی و تعلق نداشتن به جمع را در لایههای زیرین روانِ فرد تهنشین میکند. شما در شهری شلوغ با میلیونها نفر جمعیت، عملاً در جزیرهای انفرادی و منزوی زندگی میکنید که هیچکس نام شما را نمیداند و نبودنتان برای کسی تفاوتی ایجاد نمیکند.
بیتفاوتی به محله و همسایه «امیل دورکیم» جامعهشناس کلاسیک از مفهومِ «آنومی» یا بیهنجاری و آشفتگی صحبت میکند. او میگوید وقتی پیوندهای دوستانه و انسانی بین افراد، ضعیف شود، جامعه دچار از هم گسیختگیِ پنهان میشود. محلههایی که بیشتر ساکنانِ آنها مستاجرانی گذرا هستند، دقیقاً دچار همین آشفتگی و بیهنجاری میشوند. در چنین محلههایی، چیزی که جامعهشناسان به آن «کنترل اجتماعی غیررسمی» میگویند از بین میرود. در گذشته، چشمهای آشنا و مهربان همسایگان، حافظ امنیت، اخلاق و آرامش محله بود. اما امروز، همسایهها دیگر حامی یکدیگر نیستند؛ آنها صرفاً غریبههاییاند که بر حسب تصادف دیواری مشترک دارند. در این شرایط نه فرد نگران محله و همسایههاست، نه آنها مواظبش هستند و تنهاییها روح انسانها را دچار فرسایش میکنند.
مرگ مفهوم «خانه پدری»؛ لنگرگاهی از جنس نوستالژیشاید تلخترین، دردناکترین و البته غیرقابلجبرانترین هزینه این جابهجاییهای مدامِ مستاجران، از بین رفتن و تباه شدن مفهومی به نام «خانه پدری» برای نسلهای جدید باشد. برای نسلهای پیشین، خانه پدری یا مادری صرفاً یک ساختمان آجری با چند اتاق نبود؛ آن جا یک «لنگرگاه روانی» قدرتمند بود. وقتی از خانه پدری حرف میزنیم، از یک مجموعه غنی از خاطرات صحبت میکنیم: جایی با بوی خاص غذای مادر، درخت توی حیاط، حوض و... تداعی میشود و حضور در آنجا یا حتی در صورت نبود، مرور خاطراتش حالمان را خوب میکند.
بحران بیخاطرگی نسل آیندهکودکان امروز که فرزندان همین مستاجران خسته هستند، ناخواسته درگیر یک بحران عمیق نوستالژیک شدهاند. کودکی که سال اول دبستان را در یک محله و یک مدرسه، سال سوم را به دلیل گرانی در محلهای ارزانتر با دوستان جدید و شاید سال ششم را در حاشیه شهر گذرانده است، برای همین هیچ «خاطره واحد و منسجمی» از یک مکانِ مشخص به نام خانه یا محله کودکی ندارد. نوستالژیِ این کودک در بزرگ سالی، تکهتکه، پراکنده، مغشوش و فاقد عمق است. او نمیتواند در روزهای سختِ 30 سالگی، چشمانش را ببندد و به یک جغرافیای امنِ ذهنی پناه ببرد؛ چون جغرافیای کودکیِ او مدام در حال تغییر و ویرانی بوده است. او ریشهای در یک خاک مشخص ندارد که بتواند از آن تغذیه کند.
بحران مسکن، تورمِ افسارگسیخته و اجارهنشینیِ ناگزیر و بیثبات، تنها یک مسئله خشک اقتصادی با نمودارهای صعودی و خبرهای روزمره نیست که بتوان آن را فقط در صفحات اقتصادی روزنامهها جست وجو کرد. این یک بحرانِ خاموش انسانی و اجتماعی است که با سرعتی ترسناک در حالِ غارت خاطرات، ریشهها، هویت و روانِ یک نسل کامل است.
هر بار که در پایانِ یک قرارداد، چسبِ کارتنهای مقواییِ اثاثکشی با صدای خشدار خود کشیده میشود و کامیونِ حمل بار در کوچهای میپیچد، بخشی از هویتِ یک خانواده، امنیت روانی یک کودک و تاریخ شخصیِ آدمها در لابهلای روزمرگیِ بیرحمِ شهرها گم میشود. این یک آسیبِ عمیق و پنهان است؛ زخمی بر روحِ جامعه که هیچ یارانه مالی، هیچ وامِ مسکنی و هیچ مسکنِ مُسکنی قادر به جبرانِ خسارتهای روانی و عاطفیِ آن در سالهای آینده نخواهد بود. ما در حال از دست دادنِ «خانه» ایم؛ مفهومی که انسان بدون آن، تا ابد یک آواره خسته باقی خواهد ماند.