printlogo


سفر 2 روزه ترامپ به چین یک شکست بزرگ و بی‌سابقه برای راهبرد فشار حداکثری آمریکا علیه ایران بود
سوغات پکن، تقریبا هیچ!
جعفر یوسفی

​​​​​​​
سفر دو روزه دونالد ترامپ به پکن، بیش از آنکه یک دیدار دیپلماتیک معمولی باشد، صحنه آشکارشدن بحرانی بود که سال‌ها زیرپوست نظم جهانی در حال شکل‌گیری بود. لحظه‌ای که آمریکا، با وجود ناوهای هواپیمابر، تحریم‌های فلج‌کننده، شبکه عظیم پایگاه‌های نظامی و ادعای رهبری جهان، ناچار شد برای حل بحرانی که خود در منطقه غرب آسیا ساخته، به سراغ اصلی‌ترین رقیب استراتژیکش برود. این سفر، نه نمایش اقتدار آمریکا، بلکه اعتراف عملی به محدودیت‌های قدرت آمریکاست.
آنچه سفر ترامپ را تاریخی می‌کند، این واقعیت است که واشنگتن دیگر قادر نیست همزمان چند جبهه بزرگ را مدیریت کند. سفر رئیس‌جمهور آمریکا به پکن در بحبوحه بحران تنگه هرمز، در عمل اعتراف به این واقعیت بود که واشنگتن بدون همکاری چین، قادر به مهار بحران ایران نیست.
هدف رسمی این سفر «ثبات روابط اقتصادی» و «امنیت انرژی» اعلام شد، اما واقعیت پشت پرده چیز دیگری بود. ترامپ به پکن رفت تا از شی جین‌پینگ بخواهد ایران را مهار کند؛ هم از طریق فشار اقتصادی و هم از طریق محدود کردن همکاری‌های راهبردی با تهران. آمریکا می‌خواست چین خرید نفت ایران را کاهش دهد، مسیر انتقال تجهیزات پیشرفته به تهران را محدود کند و ایران را به پذیرش آتش‌بس دائمی وادار سازد.
اما دقیقاً در همان ساعاتی که ترامپ آماده دیدار با رهبر چین می‌شد، اتفاقی رخ داد که عملاً تمام سناریوهای ذهنی ترامپ به هم ریخت. عبور بیش از ۳۰ کشتی عمدتاً چینی از تنگه هرمز با مجوز و تحت پروتکل مدیریت ایرانی. این یک پیام ژئوپلیتیک مستقیم به ترامپ بود. معنایش این بود که برخلاف ادعای آمریکا، نه تنها ایران منزوی نشده، بلکه چین حاضر شده عبور انرژی خود را با سازوکار مدنظر تهران تنظیم کند.
چین «عوارض» را رد کرد، اما همزمان پذیرفت «هزینه‌های اداری و زیست‌محیطی» مرتبط با مدیریت و امنیت عبور کشتی‌ها را پرداخت کند؛ تفاوتی در ادبیات، نه در ماهیت. در عمل، پکن همان چیزی را پذیرفت که واشنگتن ماه‌ها تلاش می‌کرد مانع آن شود: به‌رسمیت شناختن نقش عملی ایران در مدیریت امنیت هرمز. این دقیقاً نقطه شکست راهبرد ترامپ بود. آمریکا می‌خواست ایران را از معادله کنترل انرژی حذف کند، اما اکنون مهم‌ترین رقیبش، یعنی چین، برای تضمین عبور نفتکش‌هایش ناچار شده با سازوکار تعریف‌شده از سوی تهران کنار بیاید.
 این‎جاست که شکست واقعی راهبرد فشار حداکثری آشکار می‌شود. پروژه‌ای که از سال ۲۰۱۸ با خروج از برجام، تحریم‌های ثانویه، ترور سردار سلیمانی و فشار بی‌سابقه اقتصادی آغاز شد، قرار بود ایران را به نقطه فروپاشی برساند. اما اکنون همان ایران، نه‌تنها سقوط نکرده، بلکه توانسته مسیر انرژی جهان را به اهرم فشار ژئوپلیتیک تبدیل کند؛ تا جایی که رئیس‌جمهور آمریکا مجبور شده است برای کنترل بحران، در پکن به‌دنبال کمک بگردد.
نمادین‌ترین بخش ماجرا شاید سکوت ترامپ بود؛ رئیس‌جمهوری که معمولاً با ادبیات تهاجمی و نمایش‌های رسانه‌ای شناخته می‌شود، این بار محتاط، محدود و کم‌حرف ظاهر شد. حتی جمله او مبنی بر این‎که «ما درباره ایران خیلی شبیه هم فکر می‌کنیم» بیش از آن‎که نشانه همگرایی باشد، اعترافی ناخواسته به نیاز آمریکا برای هم‌راستا کردن مواضعش با چین بود و حتی ترامپ مغرور که تمام رهبران اروپا و دنیا را تحقیر می‎کرد، درباره شی جین پینگ گفت: شما رهبر بزرگی هستید. گاهی مردم دوست ندارند من این را بگویم، اما من می‌گویم چون درست است.
در سطح عمیق‌تر، این سفر نشان داد که عصر تک‌قطبی عملاً به پایان رسیده است. آمریکا هنوز قدرتمندترین ارتش جهان را دارد، اما دیگر نمی‌تواند به‌تنهایی قواعد بازی را تعیین کند. چین نیز بدون شلیک حتی یک گلوله، توانسته از بحران هرمز برای افزایش نفوذ ژئوپلیتیک خود استفاده کند. پکن اکنون در جایگاهی قرار گرفته که هم با ایران رابطه راهبردی دارد و هم آمریکا برای مدیریت بحران به همکاری آن نیازمند است.
برای ایران، مهم‌ترین دستاورد این وضعیت، تغییر موقعیت از یک «موضوع امنیتی» به یک «بازیگر تعیین‌کننده» در معادلات جهانی است. تهران توانست نشان دهد که حتی یک قدرت منطقه‌ای نیز می‌تواند با ابزارهای نامتقارن، معادلات قدرت جهانی را بازنویسی کند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نظریه‌پردازان آمریکایی سال‌ها از آن هراس داشتند؛ این‎که قدرت سخت، در برابر جنگ نامتقارن و فرسایشی، کارایی مطلق خود را از دست بدهد.
اکنون آمریکا وارد مرحله‌ای شده که بیش از گسترش قدرت، درگیر مدیریت افول تدریجی خود است؛ مرحله‌ای که در آن واشنگتن ناچار شده این واقعیت را بپذیرد که دیگر مانند دهه‌های گذشته توان سلطه همزمان و بی‌هزینه بر خاورمیانه، اروپا و شرق آسیا را ندارد.