
جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه برای ما فقط یک تورنمنت نبود؛ شبیه دفترچهای بود که هر صفحهاش بوی اضطراب، امید و غرور میداد. بازی سوم، مقابل آلمان. نامها مثل ستونهای یک امپراتوری کنار هم ایستاده بودند: کوپکه، ماتئوس، مولر، بیرهوف... و آن سوی میدان، تیمی که تازه از زیر سایه بیرون آمده بود؛ همان تیمی که برابر یوگسلاوی سزاوار شکست نبود و برابر آمریکا، بالاخره به سرنوشت لبخند زده بود.
آلمان هم آسوده نبود. مساوی با یوگسلاوی یعنی هرچیزی ممکن است؛ یعنی ممکن است همین ایرانِ پرشور، دردسر شود. پیش از شروع، عابدزاده کاپیتان خندان و کاریزماتیک ما، رفت سمت یورگن کلیزمن؛ مهاجمی که آن روزها بازوبند را به جای ماتئوسِ کبیر بسته بود. کلیزمن همان کسی بود که در جام جهانی ۱۹۹۰، بعد از زلزله رودبار و منجیل، با کارهای انساندوستانهاش مرهمی کوچک برای رنج بزرگ ما شده بود. چند هدیه از هنر ایرانی، سلام احمدرضا به نمایندگی از مردم ایران بود به آن خاطره روشن.
اما فوتبال، حافظه را همیشه رعایت نمیکند. وقتی توپِ کلیزمن پس از بوسیدن تیرک وارد دروازه شد، شادیاش تا کنار تورِ ما دوید؛ شادیای که برای خیلیها تلخ بود. نه از سر تعصب کور، از سر انتظار: از کسی که یکبار همدردی کرده بود.
شاید حقیقت همین است: انسانها گاهی از مهربانیشان بزرگترند و گاهی از هیجانشان کوچکتر. هی یورگن! وقت آن شادی نبود.