100 روز پس از یک جنایت تاریخی؛ گزارش یک سفر از میناب، از خانواده دانش آموزان، از بازماندگان، از مدرسه و...
مادر به همراه دخترانش، کنار قبر دخترش نشسته است. دخترشان خانم معلم معروف حادثه مدرسه میناب است که فرزندش را شش ماهه باردار بود؛ می گوید، روز قبل از انفجار مدرسه گفت، «مامان میخوام، اسم پسرمو بذارم محمد. گفتم مادرجان محمد که توی خانواده داریم، چرا اسمشو علی نمی ذاری؟...» مادر، با بغضی فروخورده در حرف هایش، جمله ای می گوید که آتشم می زند؛ «چند روز از جنازه دخترم، خبری نشد تا این که یک دست و یک حلقه شد تمام نشانی ما از زهره...»
من در سفری پنج روزه به میناب، با خانواده شهدای دانش آموز، با مدرسه بمباران شده، با دانش آموزان بازمانده و یک شهر مصیبت دیده همراه شدم که حالا گوشه ای از همه ماجراهای پس از یک جنایت بی سابقه تاریخی توسط دشمن آمریکایی صهیونی را این جا و در این گزارش روایت می کنم.
آتش مثل میناب اول خوب است از میناب بگویم؛ میناب دومین شهر بزرگ هرمزگان و در فاصله 100 کیلومتری شرق بندرعباس و نقطه اتصال استان کرمان و سیستان و بلوچستان به هرمزگان است. انبه و خرما و هندوانه و کلی محصول کشاورزی، عباس سرخاب (بازیکن قدیمی استقلال) و یک هوای فوق العاده داغ و البته مردمانی خونگرم و مومن، یک معرفی کلی از میناب است. میناب، یعنی میان دو آب و یعنی این شهر چند هزار ساله، پیشینه ای پر آب داشته اما عجیب است که بگویم، در شب نخست ورودم به میناب وقتی به محل اقامت رسیدم، آب قطع بود.
اجازه بدهید این را هم بگویم که یکی دیگر از ویژگی های میناب، داشتن مجموعه ای از مسئولان کم کفایت طی سال های متمادی بوده که امروز، محرومیت و ظاهری نه در شأن مینابی ها را در این شهر شاهدیم.
موشک کروز 1500 کیلویی
بر سر دانش آموزان اما ساعت حدود یازده 9 اسفند 1404 و در پی حمله جنایتکارانه آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب و شهادت 168 دانش آموز، معلم و والدین دانش آموزان، نام این شهر به ادبیات سیاست بین الملل و البته به لغتنامه جهانی تاریخ معاصر جنگ اضافه شد. جنایتی که آمریکا با موشک کروز تاماهاوک 1500 کیلویی جان این انسان های بی گناه را گرفت، کشورها و انسان های آزاده جهان را به واکنشی گسترده وا داشت.
گلزار شهدا هیچ وقت خلوت نیستمدرسه شجره طیبه، یک مجموعه غیرانتفاعی بوده که به دلیل کیفیت آموزشی اش از تمامی شهر 100 هزارنفری میناب دانش آموز داشته است. این که خانه و زندگی این 168 نفر از تمام نقاط شهر باشد، طبیعتا موضوعی منطقی است. پس تمام شهر، با خانواده این شهدا نوعی آشنایی همچون فامیلی، همسایگی یا کاری پیدا می کنند یعنی شهر میناب به یک شکلی با اهالی این مدرسه دارای نوعی نسبت اند.
از این رو همین نسبت آشنایی است که نه تنها با مردم میناب و استان هرمزگان، که امروز گلزار این شهدا از تمامی نقاط ایران و در تمام ساعات روز زائر دارد. اما از غروب که چند درجه از هوای آتشین میناب کم می شود، خانواده های شهدا به گلزار می آیند و تا پاسی از شب را کنار عزیز یا عزیزانشان سپری می کنند. بیش از 10 مورد از این 168 شهید، بیش از یک نفر از اعضای یک خانواده اند؛ مثلا دو برادر یا دو خواهر و برادر یا مادر و فرزند و یا پدر و فرزند هستند که به شهادت رسیدند. کم نیستند خانواده هایی که تک فرزندشان یا دو فرزندشان را در این جنایت از دست داده اند.
چشم ها هنوز خیس استصد روز از روز تلخ میناب گذشته اما تلخی این جنایت بر این شهر سایه انداخته است؛ این جا هنوز چشم ها خیس است، هنوز بغض ها در گلو است و چگونه می توان این خانواده ها را از یاد بدن های قطعه قطعه شده عزیزانشان جدا کرد؟!
نشانه دخترم یک دست و حلقه ازدواج بودشهید زهره شهریاری از شهدای معلم مدرسه است. دو عکس روی مزارش، توجه هر تماشاگری را به خودش میخکوب می کند؛ یکی عکس خانم معلم و دیگری عکس یک جنین.
او شش ماهه باردار بوده و احتمالا همین روزهای خرداد ماه فرزندش را که می خواسته محمد نام گذاری کند، به دنیا می آورده. با مادر شهید و دو خواهرش گفت وگو می کنم. دردهای پس ازنبود زهره برای مادر تمام شدنی نیست. می گوید: زهره دخترم و رفیقم و انیس و مونسم بود. او حرف های زیادی دارد اما گلایه هم دارد. می گوید: به مسئولان گفتم، هیچ امتیازی نمی خواهم اما چه اشکالی داشت فرزند به دنیا نیامده دخترم را هم شهید اعلام می کردند؟
من افتخار می کنم که دخترم پس از رهبرم و در راه کشورم به شهادت رسیده، اگرچه نبودنش برایم خیلی سخت است.
3 شهید از یک خانوادهآتنا احمدزاده، هانی و حامد «پری تقی نژاد» پسرخاله و دخترخاله هم هستند؛ روایت این سه شهید را چگونه می توان با جهان پرهیاهوی امروز در میان گذاشت؟
چگونه می توان، این درد را فریاد کرد که به پدر بگویند، برای شناسایی پیکر هانی از دست تو کاری بر نمی آید و بگو مادرش به سردخانه بیاید و وقتی مادر را میان قطعات بدن می برند، او از فرم انگشت های یک پا، فرزندش را شناسایی می کند...
پدری که روزی دو و شاید سه بار به مزار پسرانش می آیدو چگونه می توان این درد و زخم عمیق را به جهان معرفی کرد؟!
هادی، پدر هانی و حامد دو دانش آموز مدرسه است. صبح یکی از روزهایی که در گلزار بودم، او را دیدم که قدم زنان وارد گلزار شد.
من: آقا شما دیشب تا دیروقت این جا بودید، این وقت صبح توی این گرما اومدید...
پدر: چه کار کنم، دلم براشون تنگ میشه. هر موقع دلم تنگ بشه براشون، میام این جا. چه کار کنم...
بازمانده های مدرسه دیده نشدندهمواره جنگ ها، زوایای پنهان فراوانی دارد که یکی از آن ها ماجرای بازماندگان است. این جا بازماندگان مدرسه دانش آموزانی 7 تا 11 ساله اند که هنگام انفجار یا در کلاس هایشان در ضلع مقابل محل اصابت موشک و یا در حیاط و مقابل خروجی مدرسه بودند. تصور کنید، یک موشک کروز 1500 کیلویی در فاصله نهایتا چند ده متری این دانش آموزان فرود آمده است؛ حالا به نظر شما، آسیب روانی که متوجه این افراد و در حقیقت نصیب این کودکان شده، چه خواهد بود؟
من دست کم با 15 دانش آموز بازمانده و مادرانشان گفت وگو کردم. ترس های ناتمام حتی با کوچک ترین صدا، بی میلی به درس و مشق و مدرسه، بی خوابی های شبانه، غصه از دست دادن همکلاسی ها و معلم، آسیب های شنوایی، تمرکز نداشتن، گریه های ناخودآگاه و ده ها مورد دیگر که شرح هر یک، خود قصه پرغصه ای است که مجال مفصلی می خواهد که در گزارشی مستقل به آن خواهم پرداخت.

از مدرسه چه خبر؟رسانه آلمانی دویچه وله، 9 روز پس از جنایت مدرسه میناب نوشت: دیده بان حقوق بشر به این نتیجه رسیده است: «بین فوریه تا سپتامبر ۲۰۱۶، یک دیوار داخلی ساخته شده که مدرسه را از باقی محوطه جدا میکند. علاوه بر این، در همین بازه زمانی یک ورودی جداگانه بدون پست نگهبانی ایجاد شده که امکان دسترسی مستقیم از خیابان به مدرسه را فراهم میکرده، دو برجک نگهبانی که پیشتر در تصاویر ماهوارهای قابل مشاهده بودند و کمتر از ۵۰ متر با ساختمان مدرسه فاصله داشتند نیز در سال ۲۰۱۶ برداشته شدند. محوطه جلوی مدرسه پاکسازی شد و تا اوت ۲۰۱۷ خطوط زمین فوتبال در حیاط آن ترسیم شده بود. یعنی این مدرسه حدود 10 سال است که یک محیط نظامی نبوده است...»حال این که رئیس جمهور آمریکا، پس از این جنایت اعلام کند، در حال بررسی علل حمله به این نقطه هستیم، به نظر وجدان های بیدار آیا تغییری در اصل ماجرا و این جنایت بی سابقه، پدید می آورد؟
به هر روی این مدرسه، امروز میعادگاه بسیاری از مردم است؛ نمی توان مدرسه را دید و اشک نریخت. نمی توان خاطرات امدادگران از جداکردن قطعات بدن دانش آموزان از لاشه موشک را شنید و بغض نکرد...ای کاش، مسئولان میناب ، گلزار شهدا را در جوار مدرسه بمباران شده جانمایی می کردند که بی شک، با تاسیس موزه از بنای موشک خورده، میزان اثرگذاری بر بازدیدکنندگان و زائران چندین برابر می شد.