printlogo


«اخلاق کار » در غرب  علیه فقرا 
محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

الیزابت اندرسون، فیلسوف برجسته آمریکایی و استاد ممتاز دانشگاه میشیگان، از مهم‌ترین چهره‌های معاصر در فلسفه سیاسی، اخلاق، نظریه برابری، فلسفه اجتماعی و اقتصاد سیاسی است. او اکنون با عنوان «استاد ممتاز جان دیویی در فلسفه و مطالعات زنان و جنسیت»، «استاد حقوق» و «استاد آرتور اف. ترناو» در دانشگاه میشیگان فعالیت می‌کند. اندرسون در آثار خود، از جمله «حکومت خصوصی» و «به یغما رفته»، کوشیده است نشان دهد که مفاهیمی مانند آزادی، برابری، کرامت، کار و بازار، صرفا مفاهیمی انتزاعی در فلسفه نیستند، بلکه در متن زندگی روزمره، محیط کار، رابطه کارگر و کارفرما و ساختارهای نابرابر قدرت معنا پیدا می‌کنند.کتاب «به یغما رفته» در واقع بازخوانی انتقادی یکی از آشناترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین مفاهیم جهان مدرن است: «اخلاق کار». اندرسون در این کتاب نشان می‌دهد مفهومی که در آغاز می‌توانست علیه ثروتمندان تن‌آسا، در دفاع از کرامت کارگران و در ستایش کار معنادار به کار رود، چگونه در تاریخ سرمایه‌داری مدرن، به‌ویژه در روایت نولیبرالی، به ابزاری برای سرزنش فقرا، منضبط کردن بیکاران، تضعیف اتحادیه‌ها و توجیه برتری سرمایه بر نیروی کار تبدیل شد. به تعبیر او، اخلاق کار نه از میان رفته و نه صرفا فرسوده شده است، بلکه «ربوده» شده و باید آن را از چنگ قرائت محافظه‌کارانه و بازارمحور بازپس گرفت.اهمیت این گفت‌وگو در آن است که مسئله کار را از سطح اشتغال، دستمزد و بهره‌وری فراتر می‌برد و آن را به پرسشی بنیادی درباره آینده انسان تبدیل می‌کند: آیا باید انسان را از سلطه کار رها کرد، یا باید خود کار را از سلطه سرمایه، تحقیر، بی‌معنایی و بی‌صدایی رها ساخت؟ پاسخ اندرسون روشن است: آینده بهتر نه در حذف کار، بلکه در دموکراتیک کردن، معنادار کردن و انسانی‌تر ساختن آن است؛ آینده‌ای که در آن کارگر نه صرفا نیرویی برای تولید سود، بلکه انسانی صاحب کرامت، صدا، مهارت و قدرت تصمیم‌گیری باشد.

​​​​​​​
شما در کتاب «به یغما رفته» استدلال می‌کنید که اخلاق کار از سوی نولیبرالیسم «ربوده» یا «مصادره» شده است. برای مخاطب عام، دقیقا چه چیزی ربوده شده است: معنای کار، کرامت کارگران، یا قدرت سیاسی طبقه کارگر؟
نولیبرالیسم هم یک ایدئولوژی است و هم مجموعه‌ای از سیاست‌ها. این سیاست‌ها تقریبا شامل هر چیزی می‌شوند که در توزیع درآمد و ثروت، سرمایه را بر نیروی کار ترجیح می‌دهد؛ چه از طریق قواعد «پیشاتوزیعیِ» بازار، قراردادها، مالکیت، پول، اعتبار و ورشکستگی و چه از طریق قواعد «بازتوزیعیِ» مالیات‌ستانی و هزینه‌کرد رفاه اجتماعی. این سیاست‌ها همچنین شامل تدابیری می‌شوند که نقش کارگران عادی را در اداره بنگاه اقتصادی و نیز در اداره دولت حذف می‌کنند یا به حداقل می‌رسانند.
من در کتاب «به یغما رفته» استدلال می‌کنم که ایدئولوژی نولیبرالیسم، که مدعی توجیه این سیاست‌هاست، ادامه همان چیزی است که من آن را اخلاق کار «محافظه‌کارانه» می‌نامم. این اخلاق مدعی است که کارگران عادی فاقد فضیلت‌های اخلاق کارند و بنابراین باید از سوی دیگران و از طریق انضباط سخت‌گیرانه بازار وادار شوند سخت کار کنند، پس‌انداز کنند و از لذت‌جویی‌های گناه‌آلود و نابخردانه بپرهیزند. در این برداشت از اخلاق کار، حمایت دولتی از فقرا باید به حداقل برسد و با انگ اجتماعی همراه شود، تا مانع آن شود که فقرا از انضباط بازار پناه بگیرند. همچنین دستمزدها باید پایین نگه داشته شوند تا کارگران ناچار باشند فقط برای بقا سخت‌تر کار کنند. افزون بر این، مشاغل باید به گونه‌ای طراحی شوند که نیاز آن ها به مهارت به حداقل برسد، تا کارگران عادی نتوانند از کمیابی مهارت‌های خود رانت به دست آورند. بنابراین، همان‌گونه که شما اشاره کردید، نولیبرالیسم معنای کار، کرامت کارگران و قدرت سیاسی طبقه کارگر را همزمان تنزل می‌دهد.
یکی از استدلال‌های مهم کتاب این است که اخلاق کار در اصل می‌توانست علیه «ثروتمندان تن‌آسا» و در دفاع از کارگران به کار رود. چرا در تاریخ مدرن، این ایده بیش از آن که علیه صاحبان سرمایه به کار رود، علیه فقرا و بیکاران استفاده شده است؟
اخلاق کارِ نخستین در قرن هفدهم، از حیث طبقاتی خنثی بود؛ به این معنا که از هر فرد توانمند می‌خواست برای منفعت دیگران کار کند، زهدورزی پیشه کند و نسبت به فقرا و آسیب‌پذیران نیکوکاری ورزد. به بیان دیگر، همه، فارغ از جایگاه طبقاتی‌شان، باید فضیلت‌های اخلاق کار را به جا می‌آوردند. اما ثروتمندان تن‌آسا آشکارا در این کار ناکام بودند. آنان کار نمی‌کردند. در تجمل و لذت‌های گناه‌آلودی چون قمار، نوشیدن الکل و زنا غرق بودند. به فقرا و آسیب‌پذیران ستم می‌کردند و اغلب در انجام وظایف نیکوکارانه خود کوتاهی می‌ورزیدند. بنابراین، واعظان اخلاق کار، دست‌کم به همان اندازه که گدایان را به دلیل عمل نکردن به اخلاق کار نقد می‌کردند، آنان را نیز نقد می‌کردند. در آغاز، «سرمایه‌داران»، به معنای نیروهای پیش‌برنده انقلاب صنعتی در بریتانیا، طبقه‌ای متمایز از اشرافیت تن‌آسا بودند. آنان کسب‌وکارهای خود را اداره می‌کردند و اغلب عمیقا درگیر نوآوری فناورانه بودند. آنان کار می‌کردند! مانند پیوریتن‌های نخستین، هم اشراف تن‌آسا را تحقیر می‌کردند و هم گدایان را. با این حال، به مرور زمان، صنعتگران بریتانیایی با اشرافیت وصلت کردند. طبقه‌ای ثروتمند از سرمایه‌گذاران منفعل نیز پدید آمد. پیروان اخلاق کار محافظه‌کارانه، که کار را از منظر این گروه گسترش‌یافته سرمایه‌داران می‌دیدند، طبعا می‌خواستند طبقه سرمایه‌دار را از قلاب اخلاق کار رها کنند.
منتقدان ممکن است بگویند شما امید بیش از حدی به امکان رهایی از طریق کار بسته‌اید، در حالی که بسیاری از مشاغل امروز تکراری، بی‌معنا، فرساینده یا حتی از نظر اجتماعی زیان‌بارند. آیا واقعا می‌توان به همه شکل‌های کار کرامت بخشید؟
ما نمی‌توانیم هر شغل موجود را، همان‌گونه که اکنون طراحی شده است، بگیریم و کرامت را مانند یک ماده اضافی به آن بیفزاییم؛ مثل خامه روی کیک. کارِ کرامت‌مند و معنادار مستلزم آن است که مشاغل از نو طراحی شوند و حکومتِ محیط کار نیز دموکراتیک شود. به همه وظایفی فکر کنید که برای ارائه یک کالا یا خدمت، مانند خودرو یا خدمات درمانی، باید انجام شوند. این وظایف را می‌توان به شکل‌های مختلف در قالب مشاغل گوناگون بسته‌بندی کرد؛ بسیاری از این مشاغل چیزی جز کارهای کم‌مهارت، تکراری و طاقت‌فرسا با دستمزد پایین نیستند. اما می‌توانیم این وظایف را از نو تقسیم کنیم و آن ها را در قالب مشاغلی بازطراحی‌شده کنار هم بگذاریم؛ مشاغلی که در آن ها هر کس برخی وظایف مهارتی، شماری وظایف روتین و درمجموع تنوع قابل توجهی داشته باشد و نیز در شرایطی کار کند که هر کارگر از خودمختاری چشمگیری در نحوه انجام وظایف خود برخوردار باشد. تعاونی‌های کارگری از طریق نظام گردش شغلی، تقسیم کار را به این شیوه عادلانه‌تر سامان می‌دهند. این کار، مهارت‌زدایی، تکرار ملال‌آور و فرسودگی و آسیب ناشی از تکرار بی‌پایان یک وظیفه ساده‌شده را از میان می‌برد. تنوع وظایف، کار را جذاب‌تر می‌کند و خودمختاری در چگونگی انجام کار، همراه با داشتن صدا و حق اظهارنظر در شیوه اداره کلی بنگاه، به کار کرامت می‌بخشد.
آیا دفاع شما از اخلاق کار پیشرو، ناخواسته این ایده را تقویت نمی‌کند که ارزش انسان همچنان به «مولد بودن» او گره خورده است؟
تولیدگرایی، به‌مثابه یک ایدئولوژی، تصوری بسیار محدود و مردانه‌محور از کار ارزشمند عرضه می‌کند؛ تصوری که کار ارزشمند را در تولید چیزهای مادیِ دارای ارزش بیرونی خلاصه می‌کند، مانند کالاهای صنعتی، کشاورزی و معدن‌کاری. در کشورهای ثروتمند امروز، اکثریت عظیم کار، چه مزدبگیرانه باشد و چه بی‌مزد، در بخش‌های خدماتی و اطلاعاتی انجام می‌شود؛ و به‌ویژه در کارهای رابطه‌محور، از جمله آموزش، مراقبت‌های سلامت، پرورش کودکان و مانند این ها. با کاهش پیوسته شمار افرادی که در بخش‌های به‌اصطلاح «مولد» کار می‌کنند، زمان آن رسیده است که برداشت خود از کار را با واقعیت‌های امروز به‌روز کنیم.
اما شاید منظور شما از «مولد»، کارِ مزدبگیرانه به‌طور کلی باشد؟ باز هم باید گفت کار و مزد دو چیز متفاوت‌اند. من فکر می‌کنم کار مراقبت از افراد وابسته و کار خانگی، که هر دو عمدتا درون خانواده و بیشتر توسط زنان انجام می‌شوند، باید مزدبگیرانه شوند؛ تا کسانی که این کارها را انجام می‌دهند، به دلیل کار ارزشمندی که انجام می‌دهند به رسمیت شناخته شوند و زیر سلطه و استثمار دیگر اعضای خانواده یا دولت، که پولِ واردشده به خانواده را تأمین می‌کنند، قرار نگیرند. اما شاید شما به کسانی فکر می‌کنید که قادر به کار کردن نیستند و به همین دلیل انگ می‌خورند. آیا در این صورت باید از هرگونه تصورِ تکریم کارگران به دلیل کاری که انجام می‌دهند دست بکشیم؟ چنین کاری نادرست خواهد بود. همه انسان‌ها، فارغ از توانایی‌شان برای کار کردن، باید برخوردار از سطحی بنیادین از کرامت و احترام شناخته شوند. این امر با تکریم کسانی که سخت و خوب کار می‌کنند، کاملا سازگار است.
اگر کار می‌تواند عرصه‌ای برای تحقق خویشتن و کرامت باشد، کارگران باید در تصمیم‌های محیط کار صدا و نقش داشته باشند. آیا بدون دموکراسی در محیط کار، سخن گفتن از اخلاق کار پیشرو ناقص است؟
سنت اخلاق کار پیشرو بر اهمیت پشتیبانی از عاملیت و خودآیینی کارگران تأکید می‌کند. هرچند این ویژگی‌ها را تا حد چشمگیری می‌توان در طراحی مشاغل فردی گنجاند، اما این چشم‌انداز بدون آن که کارگران بر خودِ سازمان کاری نیز اقتدار حکمرانی داشته باشند، ناقص است؛ یعنی بر زیرساخت‌های آن، الگوی کسب‌وکار آن و تصمیم‌های راهبردی آن.
در نهایت، پرسش مرکزی درباره آینده کار این است که چگونه کار را انسانی‌تر کنیم، یا این که چگونه زندگی انسانی را از سلطه کار آزاد سازیم؟
این فرض که کار ذاتا ناخوشایند و ستمگرانه است؛ چیزی است که باید از سر ضرورت خام و ناگزیر به آن تن دهیم، اما خودْ قلمرویی برای فعالیت آزاد نیست، محصول تاریخ طولانی سلطه و انقیاد در محیط کار است. شکل‌های گوناگون بندگی و خدمت اجباری، مدت‌ها پیش از ظهور سرمایه‌داری مدرن در جهان رواج داشتند. توسعه سرمایه‌داری کار را به‌طور ریشه‌ای دگرگون کرد، اما نتوانست کار کاملا آزاد را محقق سازد.
مارکس تقریبا در همه پیش‌بینی‌های تاریخی خود اشتباه می‌کرد، اما درست می‌دید که توسعه سرمایه‌داری شرایط امکانِ کار کاملا رهایی‌یافته را پدید خواهد آورد. این رهایی، رهایی از کار به‌طور کلی نیست. همان‌گونه که بالاتر استدلال کردم، آرمان پساکار چشم‌اندازی غیرانسانی و پادآرمانی است؛ چشم‌اندازی که در عمل یا به طبقه‌ای نامرئی از کارگران استثمارشده وابسته است، یا به فناوری‌هایی که با رشد توانایی‌های انسانی و روابط اجتماعی مثبت خصومت دارند.
کار می‌تواند به قلمروی حیاتی از فعالیت معنادار و هدفمند تبدیل شود؛ فعالیتی که به‌صورت فردی و جمعی خودگردان است. این بسیار فراتر از آن است که کار را صرفا «انسانی» کنیم، به این معنا که بی‌رحمانه، آزارگرانه یا استثمارگرانه نباشد. سنت اخلاق کار پیشرو، از مسیر احیا و گسترش چشمگیر سوسیال‌دموکراسی، به سوی جهت بهتری اشاره می‌کند.