شهری که آن را دوست دارید، چه شکلی است؟ چه ویژگیهایی دارد که آن را برایتان دوستداشتنی کرده است؟ از شهر دوستداشتنیتان چه خاطراتی دارید؟ میدانیم که شهر فقط مجموعهای از خیابانها، ساختمانها و زیرساختها نیست. آنچه یک شهر را به «خانه» تبدیل میکند، خاطرات، روایتها و معناهایی است که ساکنانش در طول زمان در آن خلق کردهاند. وقتی یک کوچه، خانه، میدان یا حتی یک نام محلی از میان میرود، تنها یک کالبد فیزیکی نابود نمیشود؛ بخشی از حافظه جمعی و هویت شهر هم از دست میرود. همانطور که با تخریب شبانه بسیاری از اماکن بارها این اتفاق افتاد و اگر ما به فکر این اتفاقات نباشیم، ممکن است بازهم شاهد موارد مشابه باشیم. در جهانی که توسعه شهری بیشتر با تخریب گذشته همراه شده، بازگشت به روایتهای محلی و خاطرات شهری میتواند راهی برای حفظ اصالت و ایجاد حس تعلق باشد. این پرونده خلاصهای از کارگاهی است که در این ماه با حضور مجتبی گیوهچی، مدیر «مکتب بافت» مشهد، جامعهشناس و جستارنویس شهری، در روزنامه خراسان برگزار شد. تلاشی برای این که بفهمیم میان روایت، فرهنگ، خاطره و شهر، چرا قصهها هستند که میتوانند شهرها را نجات بدهند؟
پاتوقها و درخت توت مصداق «کینتسوگی» ژاپنیهویت شهری که آن را دوست داریم، چه شکلی است؟ گیوهچی معتقد است: «ما برای اینکه به یک شهر حس تعلق داشته باشیم، به فرهنگ و هویت نیاز داریم. بخشی از این هویت را در تجربه و خاطرههای شهری به دست میآوریم. برای مثال وقتی در میدانگاهی با عدهای جمع میشویم و در یک پاتوق شهری با هم تعاملی داریم یا زیر یک درخت، توت میخوریم و شاید در بچگی از آن بالا رفته باشیم و پایمان شکسته باشد. این خاطرات به واسطه آن مکان برای ما رقم میخورد. نمونهای جالب از اهمیت خاطره را میتوان در هنر ژاپنی «کینتسوگی» دید. ژاپنیها ظروف شکسته را دور نمیاندازند. آنها ترکها و شکستگیها را با طلا یا نقره پر میکنند تا رد حادثه باقی بماند. در این نگاه، نقص بخشی از هویت شیء است و نباید پنهان شود. شهرها هم چنیناند. محلهها، خانهها و میدانهای قدیمی حامل خاطرات نسلهای مختلفاند. هرگاه این لایههای تاریخی از میان بروند، امکان انتقال تجربه و حافظه جمعی هم کاهش مییابد. شهری که خاطره نمیسازد، به تدریج به فضایی بیهویت تبدیل میشود؛ فضایی که ساکنانش تنها در آن سکونت دارند، نه اینکه به آن تعلق داشته باشند.»
اهمیت روایتها و حافظه محلهها
در تصمیمگیری شهری«روایت فقط ابزار نوستالژی نیست؛ نوعی دانش بومی است. بسیاری از اطلاعاتی که در حافظه مردم وجود دارد، در هیچ نقشه و سند رسمی ثبت نشده است. کتابی درباره محله سیدی مشهد نوشته شده که در آن پر از روایتهای محلی است. برای مثال یک راننده وانت از وجود رودخانه پرآبی در محله میگوید که سالها پیش از میان محله عبور میکرده و به سمت طرق سرازیر میشده است و حالا به بوستان سحر تبدیل شده است. این در ظاهر یک روایت شخصی است اما اگر برنامهریزان شهری آن را جدی میگرفتند، آن سیل سیدی اتفاق نمیافتاد. این روایتها اطلاعات ارزشمندی درباره ساختار طبیعی منطقه میدهد. نمونهای دیگر در همدان رخ داده است؛ جایی که تغییر الگوی سنتی بهرهبرداری از زمین در اطراف یک قنات تاریخی باعث خشک شدن منابع آب منطقه شد. آنچه نادیده گرفته شد، دانش انباشته نسلهایی بود که طی قرنها با محیط خود سازگار شده بودند. اصل قصه این است که توسعه شهری بدون روایتهای محلی ناقص است و شاید فاجعه هم درست کند. شهر فقط مجموعهای از زمینهای قابل ساخت نیست؛ هر محله حافظهای دارد که میتواند در تصمیمگیریهای امروز نقش تعیینکننده داشته باشد. روایت، پلی میان گذشته و آینده است.» اینها حرفهای گیوهچی درباره اهمیت روایتهای شهری است.
مهمترین ابزار مقاومت در برابر فراموشی «شهر زمانی زنده میماند که ساکنانش آن را روایت کنند.» گیوهچی با این مقدمه میگوید: «روایت، مهمترین ابزار مقاومت در برابر فراموشی و تخریب است. هر بار که یک شهروند از کوچه، خانه، مسجد، بازار یا محله خود داستانی تعریف میکند، در واقع بخشی از حافظه شهر را حفظ میکند. شهرهایی که بتوانند خاطره بسازند یعنی قلاب خاطره داشته باشند و شما آن را روایت کنید حس تعلق بیشتری ایجاد میکنند. همانطور که گفته میشود دبی هیچوقت شهر نیست چون اگر با سرعت صد کیلومتر هم از کنار ساختمانهایش عبور کنید هیچ چیزی را از دست ندادید ولی در یک شهر کهن و باکیفیت مانند اصفهان در جایجای شهر شما این کیفیت را دریافت میکنید. استراحتگاه دارند، پاتوق دارند، میدانگاهی و درخت و خانههای پررونقی دارند که میتوانند فرهنگ ایجاد کنند. آدمهایی که در این شهرها زندگی میکنند، آن را دوست دارند و حس تعلق به آن پیدا میکنند. اگر ساکنان شهرها آنها را روایت کنند هیچوقت به دوره کهنسالی و شهرمرگی نمیرسیم. برای مثال در همین بافت تاریخی اطراف حرم مطهر امام رضا(ع) که به غلط در دهان ما انداختند «بافت فرسوده»، وقتی پرسههای تاریخی را شروع کردیم، فکر نمیکردیم به پرسه 180 برسیم. اصلا گمان نمیکردیم مشهد اینقدر بافت تاریخی و شهری دیدنی داشته باشد. پس شهر فقط خشت و آجر نیست، روایت و خاطرات ما از آن شهر است که شهر را میسازد.»
به جای ایستادن جلوی بولدوزرها باید راوی شهر باشیم«بافتهای تاریخی، حافظه مدنی شهرها هستند. تخریب آنها تنها از بین بردن چند ساختمان نیست؛ بلکه حذف لایههایی از تجربه جمعی است. بسیاری از خانهها و محلههای قدیمی محل شکلگیری روابط اجتماعی، آیینهای مذهبی، فعالیتهای فرهنگی و تربیت نسلهای مختلف بودهاند. ارزش این فضاها صرفاً در معماری آنها نیست؛ بلکه در رویدادهایی است که در آنها رخ داده است. برای مثال کوچهای که همیشه در آن بوی رب میپیچد یا محلهای که به فالودهاش معروف است. ما باید به پیشینه و روایتهای محلی برگردیم چون قصهها دشمن تخریب و سوداگری در شهر هستند. به جای اینکه جلوی بولدوزرها بایستیم که اماکن تاریخی و بافتهای غنی شهری را تخریب نکنند، هر شهروند مشهدی میتواند راوی خود شهر باشد. اگر روایت وجود داشته باشد، ناکجاها به «جاها» تبدیل و به ثروت شهر بدل میشوند. برای مثال اطراف حرم، 50، 60 تا مشاغل مختلف بود و آدمهایی با ویژگیهای خاصی آنجا کار میکنند. شهر الان برای ما تجربه ندارد، نماهای رومی شهر را از ما گرفته. وقتی از بافتهای قدیمی صحبت میکنیم خیلیها فکر میکنند ما عاشق همین سنگ و آجر و سازه چوبی هستیم. اما اینطور نیست وقتی این چیزها را تخریب میکنید رشته اصالت و گذشته را قطع کردید. روایت کردن بالاترین کنش ما در مقابل تخریب است.»