printlogo


بخشش در آستانه مرگ؟ دشوارترین دوراهی
دکتر حسین محرابی | روان شناس و مدرس دانشگاه

علی میررضایی، خواننده اهل مازندران که با آهنگ‌های شادش معروف بود، مدتی پیش به دنبال درگیری در یک کافه مرتکب قتل و به قصاص محکوم شد. او درحالی‌که پای چوبه دار رفته بود تا حکمش اجرا شود، در آخرین لحظات توسط خانواده مقتول مورد بخشش قرار گرفت. تصمیمی که صرف‌نظر از مواضع حقوقی و اجتماعی موافقان و مخالفان، از منظر روان‌شناسی پرسش‌های مهمی را پیش روی ما قرار می‌دهد. چگونه ممکن است انسانی که عزیز خود را در نتیجه یک جرم از دست داده، در حساس‌ترین لحظه از حق قانونی خود بگذرد؟ چه فرایندهای روانی در پس چنین انتخابی نهفته است؟


عدالت همیشه به معنای انتقام نیست
روان‌شناسی معاصر، بخشش را یک واکنش هیجانی ساده یا نتیجه ضعف عاطفی نمی‌داند. در واقع، بخشش یکی از پیچیده‌ترین فرایندهای روانی است که مستلزم عبور از چندین لایه درد، خشم، اندوه و احساس بی‌عدالتی است. هنگامی که فردی قربانی یک فقدان خشونت‌آمیز می‌شود، جهان روانی او دچار فروپاشی نسبی می‌گردد. بسیاری از باورهای بنیادین انسان درباره امنیت، عدالت و پیش‌بینی‌پذیری زندگی آسیب می‌بینند. در چنین شرایطی، میل به مجازات عامل آسیب، واکنشی طبیعی برای بازگرداندن احساس نظم و عدالت به جهان درونی فرد است. اما نکته مهم این‌جاست که نیاز روانی به عدالت، الزاماً معادل نیاز به انتقام نیست. پژوهش‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند که پس از گذشت سال‌ها از وقوع یک حادثه دردناک، برخی افراد به تدریج از مرحله «عدالت تنبیهی» به سمت «عدالت ترمیمی» حرکت می‌کنند. در عدالت تنبیهی، آرامش روانی در گرو مجازات فرد خاطی تعریف می‌شود، اما در عدالت ترمیمی، فرد تلاش می‌کند معنایی فراتر از مجازات برای رنج خود پیدا کند. این گذار، یکی از دشوارترین تحولات روانی ممکن است.

انسان با رنج خود چه می‌کند؟
یکی از نظریه‌های مهم در این زمینه، نظریه «معناسازی پس از فقدان» است. بر اساس این دیدگاه، انسان‌ها توان تحمل دردهای بزرگ را دارند، به شرط آن‌که بتوانند برای آن درد معنایی پیدا کنند. وقتی حادثه‌ای ناگوار رخ می‌دهد، ذهن انسان درگیر پرسشی بنیادین می‌شود: «اکنون با این رنج چه کنم؟» برخی افراد پاسخ را در اجرای مجازات می‌یابند و برخی دیگر در بخشش. آن‌چه اهمیت دارد، نه خود انتخاب، بلکه فرایندی است که فرد را به آن انتخاب رسانده است.

نبرد پنهان خشم و شفقت
از سوی دیگر، بخشش در پرونده‌های قتل را نمی‌توان صرفاً نتیجه احساسات لحظه‌ای دانست. تصمیمی که پس از سال‌ها داغداری و در آستانه اجرای حکم گرفته می‌شود، معمولاً حاصل کشمکشی طولانی میان دو نیروی قدرتمند روانی است: خشم و شفقت. خشم می‌خواهد تعادل از دست رفته را بازگرداند و شفقت می‌کوشد انسان را از چرخه پایان‌ناپذیر رنج و نفرت خارج کند. در بسیاری از موارد، فرد بخشنده نه به این دلیل که دردش کاهش یافته، بلکه به این دلیل که دیگر نمی‌خواهد هویت خود را صرفاً بر پایه آن درد تعریف کند، به سمت گذشت حرکت می‌کند.
​​​​​​​
بخشش نشانی از رشد روانی؟!
روان‌شناسان همچنین از مفهومی به نام «رشد پس از سانحه» سخن می‌گویند. این مفهوم به توانایی برخی انسان‌ها برای دستیابی به سطحی عمیق‌تر از درک زندگی پس از تجربه بحران‌های بزرگ اشاره دارد. چنین افرادی لزوماً آسیب کمتری ندیده‌اند. تفاوت در این است که آنان موفق شده‌اند از دل رنج، نوعی بازنگری در ارزش‌ها، روابط انسانی و معنای زندگی ایجاد کنند. در برخی موارد، بخشش می‌تواند یکی از نمودهای این رشد باشد. البته جامعه گاهی کسانی را که می‌بخشند، به مرتبه‌ای فراتر از انسان‌های عادی ارتقا می‌دهد و در مقابل، کسانی را که قادر به بخشش نیستند، به طور ضمنی مورد قضاوت قرار می‌دهد. این نگاه از منظر روان‌شناسی نادرست است. بخشش اجباری یک فضیلت نیست. هیچ پژوهش علمی نشان نداده است که همه افراد باید ببخشند تا به سلامت روان برسند. برای برخی افراد، اجرای عدالت قانونی بخشی از روند التیام است و برای برخی دیگر، گذشت می‌تواند مسیر آرامش باشد.

ظرفیت شگفت‌انگیز انسان برای انتخاب
تصمیم خانواده‌ای که عزیز خود را از دست داده، حاصل سال‌ها زیستن با فقدان، اندوه، خشم، امید و تردید است. ناظران بیرونی تنها نتیجه نهایی را می‌بینند، اما از فرایند طولانی روانی که به آن انجامیده، آگاهی چندانی ندارند. شاید مهم‌ترین درس روان‌شناختی این‌گونه رویدادها آن باشد که انسان صرفاً موجودی واکنشگر نیست. ما توانایی آن را داریم که میان احساسات متضاد خود انتخاب کنیم، برای رنج معنا بسازیم و حتی در دشوارترین شرایط، رفتاری متفاوت از آنچه غریزه اولیه‌مان اقتضا می‌کند، نشان دهیم.