
«ایران همین یکی، دو روز پیش یکی از گنجینههای میراث ناملموس خود را از دست داد.» این نخستین جملهای بود که پس از درگذشت استاد شیرمحمد اسپندار، نوازنده نامدار دونلی اهل سیستان و بلوچستان، از زبان مسئولان فرهنگی، هنری و میراثفرهنگی کشور شنیدیم؛ جملهای آشنا که سالهاست پس از درگذشت هر استاد موسیقی نواحی تکرار میشود. اگر چه رئیس جمهور نیز درگذشت زنده یاد اسپندار را تسلیت گفت و در پیامش هنر او را تمجید و تحسین کرد اما پرسش این جاست؛ این «گنجینههای زنده» پیش از آن که از دنیا بروند، چه سهمی از حمایت داشتند؟ اسپندار که موفق به دریافت دکترای افتخاری موسیقی سنتی از فرانسه شده بود، سالها در خانهای ساده در بلوچستان زندگی کرد و در گفتوگوهای مختلف از وضعیت دشوار معیشتی و بیتوجهی به هنرمندان موسیقی نواحی سخن گفته بود؛ تا جایی که یکی از رسانههای هنری در گزارشی با عنوان «شیرمحمد، فقر و تنهایی خود را در دونلی مینوازد» از زندگی ساده و درآمد اندک او روایت کرده بود.
این روایت، فقط روایت شیرمحمد اسپندار نیست؛ قصه مشترک بسیاری از استادان موسیقی مقامی ایران است که با سیلی، صورت خود را سرخ نگه میدارند. هنرمندانی که نامشان در فهرست میراث ناملموس ثبت شده یا قرار است ثبت شود، اما زندگیشان همچنان با دغدغههای معیشتی، نبود بیمه، کمبود حمایت و انزوا گره خورده است. در سوی دیگر، بازار موسیقی تجاری و پاپ هر روز پررونقتر میشود؛ خوانندهای که گاهی حتی اجرای زندهاش با انتقادهای فراوان روبهروست، بهسرعت به صحنههای بینالمللی میرسد و برایش تورهای خارجی برگزار میشود، اما استادان موسیقی نواحی، همان حافظان اصلی هویت موسیقایی ایران، در سکوت و دور از هیاهو روزگار میگذرانند.

روز گذشته برای شنیدن گوشهای از روایت این بیمهریها، با چند تن از هنرمندان موسیقی مقامی تماس گرفتم؛ هنرمندانی که دیگر حتی رمقی برای انتقاد نداشتند. در نهایت با محمدحسین درپور، فرزند زندهیاد نورمحمد درپور، از چهرههای شاخص دوتارنوازی خراسان و هنرمندی که سابقه همنوازی با زندهیاد شیرمحمد اسپندار را در کارنامه دارد، گفتوگو کردم. ظهر جمعه بود؛ گوشی را که برداشت، گفت: «سرِ کار گچکاری هستم.» بعد از شنیدن موضوع گفتوگو، پذیرفت به نمایندگی از بسیاری از هنرمندان موسیقی نواحی، از بخشی از بیمهریهایی بگوید که سالهاست بر این حوزه سایه انداخته است. محمدحسین درپور، خوانندگی تیتراژ سریال «پایتخت» را نیز در کارنامه هنری خود دارد و طی سالها فعالیت، دهها دیپلم افتخار، لوح تقدیر و عنوان معتبر در جشنوارههای موسیقی مقامی کسب کرده است.
شما سال ها در کنار استاد نورمحمد درپور زندگی کردید که جزو استادان بزرگ موسیقی مقامی خراسان بود و از نزدیک با مشکلات هنرمندان موسیقی مقامی آشنایی دارید . از شما می خواهم درباره گوشه ای از مشقت های زندگی این هنرمندان برایمان بگوییدمرحوم پدرم نورمحمد مثل تعداد زیادی از هنرمندان موسیقی مقامی کشور،هرچه در زندگی داشت، حاصل زحمت خودش بود؛ نه از موسیقی. اگر خانهای در تربتجام خرید یا زمینی برای کشاورزی داشت، همه را با کار و تلاش به دست آورد. کشاورزی میکرد، دامداری میکرد و با سختی زندگی را میگذراند. شاید خانواده ام از شنیدن این حرف من ناراحت شوند ولی باید این واقعیت را بگویم که حتی بعضی وقت ها برای خودش حاضر نبود لباس نو بخرد و همیشه میگفت همین که دارم کافی است. او و تعداد زیادی از هنرمندان موسیقی مقامی ما یک نوع زندگی درویشی داشتند. موسیقی هیچوقت منبع درآمدشان نبود. من فکر می کنم همین کم توقعی ها باعث شد مسئولان فرهنگ و هنر ما حتی در سالگردهای این بزرگان موسیقی سر مزار آن ها نروند اتفاقی که برای پدر خود من رقم خورد.
این هنرمندان که پدر من یکی از آن ها بو د در خانه شان را به روی همه باز گذاشته بودند. دانشجوها برای تحقیق برای پایاننامه، پژوهشگران و علاقهمندان موسیقی برای پژوهش و خیلی ها بارها مهمان خانه آن ها بودند و این بزرگان بدون هیچ چشمداشتی تجربههایشان را در اختیارآن ها میگذاشتند. آن ها همیشه میگفتند هنرمند باید مردمدار باشد.
اما مسئولانی که سالها از استادان موسیقی مقامی تعریف و تمجید میکردند، وقتی از دنیا رفتند چند جمله در روزنامه و خبرگزاری ها نوشتند و بعد تمام. این مفاخر در زمان حیات غریباند و بعد از رفتنشان هم خیلی زود فراموش میشوند.
روزی که استاد شریفزاده از هنرمندان فاخر موسیقی مقامی از دنیا رفت، من داخل یکی از واحدهای مسکن مهر تربتجام مشغول گچکاری بودم. همان لحظه با خودم گفتم از امروز رسانهها و مسئولان دوباره «استاد، استاد» گفتن را شروع میکنند. روزی که استاد شیرمحمد اسپندار هم از دنیا رفت، همان داستان دوباره در ذهنم تکرار شد.
شما خوانندگی تیتراژ سریال «پایتخت» را در کارنامه دارید، سالها در جشنوارههای مختلف مقام کسب کردهاید و از چهرههای شناختهشده موسیقی نواحی هستید؛ امروز زندگی یک هنرمند با این سابقه چگونه میگذرد؟من امروز با ۴۸ سال سن، حتی روزهای جمعه سرِ کار گچکاری میروم. فقط بیمه سلامت روستایی دارم؛ نه بیمه هنرمندان ، با وجود همه پیگیریها، هنوز کارت هنر برایم صادر نشده است این داستان تعداد زیادی از ما هنرمندان موسیقی مقامی است .البته بحث فقط شخص من نیست. در کشور استادانی هستند که جایگاهشان بهمراتب بالاتر از من است، آن ها هم نه بیمه دارند، نه حقوق و نه حداقل حمایت ها را. وقتی فرزندان این هنرمندان چنین شرایطی را میبینند، طبیعی است که دیگر حاضر نباشند وارد موسیقی مقامی شوند. با این وضعیت، چطور میتوان انتظار داشت این هنر ماندگار بماند؟
اگر بخواهم صریح بگویم، به نظر میرسد در ذهن برخی مسئولان، کمارزشترین حوزه فرهنگی همین هنرها، بهویژه موسیقی مقامی است.
امروز هم موسیقی مقامی در حال از بین رفتن است و هم استادانش. اگر با همین بزرگان صحبت کنید، دیگر حتی حوصله انتقاد هم ندارند. فقط ترجیح میدهند در سکوت، به هنرشان ادامه بدهند. بعد از مرگشان اگر مسئولان خواستند ساعتها دربارهشان سخنرانی کنند، بیانیه بدهند و از آنها به عنوان «گنجینه موسیقی ایران» نام ببرند یا اصلاً فراموششان کنند؛ دیگر فرقی به حالشان ندارد. واقعیت این است که این استادان از وعدههای بیسرانجام خسته شدهاند.
اگر قرار باشد امروز یک مطالبه مشترک از طرف هنرمندان موسیقی مقامی با مسئولان مطرح کنید، چه خواهید گفت؟من به نمایندگی از بسیاری از هنرمندان موسیقی مقامی که دیگرحاضر نیستند مصاحبه کنند و حتی درخواستی از مسئولان داشته باشند، فقط یک جمله می گویم« بیایید اندکی با ما صادق باشید.» اگر واقعاً امکان حمایت وجود ندارد، صریح بگویید نمیتوانیم. این بهتر از وعدههایی است که هیچوقت عملی نمیشوند. درگذشت مرحوم شیرمحمد اسپندار فقط بهانهای شد تا دوباره این دردها را بگوییم. امروز رسانههای داخل و خارج کشور از او به عنوان یک گنجینه موسیقی ایران یاد میکنند، اما مسئولان هنر ما برای او در زمان زنده بودنش و دهها استاد دیگری که هنوز زندهاند، چه کردهاند؟ به اعتقاد من، برای موسیقی نواحی و نوابغ آن کار جدی انجام نشده است؛ بیانیه زیاد صادر شده، اما سهم این هنرمندان از حمایت واقعی، همچنان بسیار ناچیز است.