
«ذهن، دستگاهی نیست که با کار کردن فرسوده و مندرس شود، بلکه هرچه بیشتر از آن کار بکشیم، بیشتر در خدمت کشف شکوه قرار میگیرد.» این جملات، بخشی از گفتوگوی زندهیاد غلامرضا شکوهی با یکی از خبرگزاریهاست؛ شاعری که حتی در روزهایی که برف پیری بر موهایش نشسته بود، آن چنان نوگرایانه شعر میسرود که کمتر میتوان نمونهای همنسل او را در شعر معاصر یافت. روز گذشته در سالروز درگذشت این غزلسرای بزرگ خراسان نشستی به همت انجمن ادبی «شکوه خراسان» و با حضور جمعی از استادان و پیشکسوتان شعر و ادبیات، دوستان و همنسلان زندهیاد غلامرضا شکوهی در مؤسسه فرهنگی هنری خراسان برگزار شد. در بخشهای مختلف این نشست، حاضران ضمن مرور خاطرات و ویژگیهای شخصیتی و ادبی این شاعر، شعرهایی را که در سوگ و یاد او سروده بودند، خواندند.
جسارت استفاده از واژهها و ترکیبهای تازه در غزل
محمد نیک
دوستی من با غلامرضا شکوهی به سالهای پیش از انقلاب بازمیگردد. پدرم در مشهد مغازهای داشت و همسایه خانه استاد شکوهی بود. آن روزها شکوهی معلمی جوان بود وغزل «چون قلب دیرسال تراشیده بردرخت/ تنهاترین نشانه یک یادگاری ام /بندی به پای دارم و باری گران به دوش /در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام »از او میان جوانان دهان به دهان میچرخید. پس از انقلاب نیز در انجمنهای ادبی فرخ، صاحبکار، رضوی و کمال ادب، که محل گردهمایی شاعران نامدار آن دوران بود، بارها با غزل هایش همه را شگفت زده کرد. شکوهی در روزگاری که بیشتر شاعران به قالبهای کلاسیک و زبان سنتی پایبند بودند، با جسارت از واژهها و ترکیبهای تازه در غزل استفاده میکرد. بهکارگیری تعابیری مانند «لبخند ژکوند» در شعر، برای بسیاری شگفتآور بود و مخالفتهایی را نیز به همراه داشت، اما او به درستی مسیر خود ایمان داشت و با وجود همه نقدها، از نوآوریهایش عقبنشینی نکرد. افزون بر همه اینها، روحیه انسانی و مهربان او نیز مثالزدنی بود. او شاعری مهربان در میان ما بود و پس از درگذشتش، اعضای بدنش برای نجات جان بیماران اهدا شد.
به لب ترانه چون گل شکفته داشت شکوهی /به دل همیشه غمی را نهفته داشت شکوهی /هزار سینه غزل داشت از برای سرودن /هزارغنچه گل ناشکفته داشت شکوهی /بیانش آینه و آب بود و آیه و آیین /زبان شاعری شسته رفته داشت شکوهی/و...
شکوهی شاعر نبود، شعر بود
عباس ساعی
او کاربلدترین و خوشسخنترین معلمی بود که میشناختم سال ۱۳۵۸، دبیرستانی بودم و شاگرد استاد غلامرضا شکوهی. کافی بود متوجه شود یکی از دانشآموزان، استعدادی در شعر یا نویسندگی دارد،با جدیت تمام پیگیر رشد آن دانش آموز می شد. برایش فرقی نمیکرد مخاطبش یک دانشآموز ۱۵ ساله باشد یا شاعری صاحبنام؛ به همان اندازه که برای نقد شعر یک شاعر شناختهشده وقت میگذاشت، برای شعر شاگرد نوجوانش نیز زمان صرف میکرد.
یادم میآید گاهی شعرهایم را با ترس و لرز به دست او میرساندم. زنگ آخر که مرا صدا میزد، چند صفحه یادداشت، نکته و توصیه برایم نوشته بود. به تعبیر من، غلامرضا شکوهی شاعر نبود؛ خودِ شعر بود. تنهایی، خلوت، بیتابی جهان درونی او را در میان شاعران معاصر نه دیدهام و نه شنیدهام. او نو میاندیشید، نو حرف میزد و با نگاههای کهنه بیگانه بود. به یاد آن روزهای نوجوانی ام دوبیتیهای زیادی برای استاد سرودهام که یکی از آنها این دوبیتی است:
یه کم بالا یه کم پایین نوشتُم/تو از گل، پیرهن بر تن مِکِردی/یه کم از روم یه کم از چین نوشتُم/کلاسو پر گل سوسن مِکِردی/برایی که توی روی ،مو بخنده تو با حرفای داغت تُو یخ و برف/نشستُم تا سحر تمرین نوشتُو/ بخاری هیزمی روشن مِکِردی.
چشمه زلال شعر
حجت الاسلام محمدعلی صفری(زرافشان)
غلامرضا شکوهی با ورود به شعر آیینی، تحولی جدی در مسیر شاعری خود و این گونه ادبی ایجاد کرد. نخستین بار در انجمن فرخ، شعرهای او توجه مرا به ذوق و استعداد کمنظیرش جلب کرد. او چشمهای زلال از استعداد بود و از سالهای جوانی شعرهای آیینی میسرود. به او پیشنهاد کردم توان و ذوق خود را بیش از پیش در این مسیر به کار گیرد. سالها، هفتهای یک یا دو نشست شعری در منزل بنده برگزار میشد و درباره منابع معتبر دینی گفتوگو و پژوهش میکردیم و بر پایه همان مباحث شعر میسرودیم. حاصل این همراهی، آثاری چون «یک ساغر نگاه»، «صد پرده آواز خاموش» و چند مجموعه دیگر بود.
شعرهای شکوهی با جان مخاطب پیوندی عمیق برقرار میکند، سکون را از او میگیرد و روحش را به حرکت وامیدارد. شعر او، چه در عاشقانهها و چه در سرودههای آیینی، هرگز عاریتی و ملالآور نیست. او از جمله شاعرانی بود که توانست با حفظ اصالت و استناد تاریخی، زبان و بیان شعر آیینی را نیز به سمت نوگرایی و طراوت سوق دهد.
دریغا و دردا که بسیار زود /شکوهی به دیگر سرا پر گشود /لب از گفت و گو بست و از جان و دل/ به لبیک محبوب گفتا درود
روح بی تاب غزل بود
ناصرعرفانیان
خاطرات من از غلامرضا شکوهی بسیار است ، حتی از گفتوگوهای خارج از فضای شعر با او نیز میشد درس گرفت و شعر را ارتقا داد. زندگی اش با شعر گره خورده بود. نخستین بار که در دوران جوانی در یکی از انجمنهای ادبی شعر خواندم، با این که هم من و هم غلامرضا شکوهی آن زمان بیش از ۱۸ سال نداشتیم، چند اشکال فنی از شعرم گرفت. همانجا متوجه شدم با شاعری روبهرو هستم که میتواند کمکهای بسیاری به من بکند. او در مشورت دادن به شاعران حوصله فراوانی داشت و نکتههایی که مطرح میکرد، نقش مهمی در پیشرفت تعداد زیادی از شاعران خراسان داشت. از آن پس، چه در انجمنهای ادبی و چه در «کافه داشآقا» که محل رفتوآمد بزرگان ادبیات آن روزگار بود، رفتوآمد و همنشینیهای زیادی با او داشتم. غلامرضا شکوهی در کنار شاعری، خوشنویس توانایی نیز بود و در این هنر هم با همان دقت، عشق و پشتکار همیشگیاش فعالیت میکرد.
رفت سیمرغ غزل از این جهان /شد رها از این قفس آن جان پاک/روح بی تاب غزل پرواز کرد/وسعت پاکی نهان شد زیر خاک /و...

نهادهای مسئول فرهنگ وهنر بیشتر قدردان شکوهی باشند
غلامرضا غلامپور دهسرخی
اواخر دهه ۶۰، در ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان، استاد صاحبکار، استاد نیک، استاد شکوهی و جمعی دیگر از شاعران حضور داشتند. آن زمان، پس از دوندگی فراوان، مجموعه شعریام را برای چاپ آماده کرده بودم و حتی مجوز انتشار آن را نیز گرفته بودم. اما وقتی در آن جلسه شعرهای استاد شکوهی را شنیدم، به کلی از انتشار کتابم منصرف شدم و با خود گفتم وقتی چنین شعرهایی سروده میشود، انتشار کتاب، توسط منِ شاعر جوان کار درستی نیست.
استاد شکوهی شاعری بهشدت دغدغهمند بود و حضورش به بسیاری از جلسات شعر که در نهادهای دولتی برگزار میشد، اعتبار میبخشید. اما همین که او از دنیا رفت، انگار برای آن نهادها نام و جایگاه شکوهی نیز به پایان رسید و در همه این سال ها، بزرگداشتی در حد نام او، برایش برگزار نشد. در عین حال پس از درگذشت استاد، ما انجمن ادبی «شکوه خراسان» را به یاد او راهاندازی کردیم که تا امروز نیز به فعالیت خود ادامه داده است. اکنون شاعران شناختهشدهای از سراسر کشور به احترام نام و یاد استاد شکوهی در این انجمن حضور پیدا میکنند و این نشان میدهد که او حتی پس از درگذشتش نیز همچنان بر جریان شعر خراسان تأثیرگذار بوده است.
سرشار از صداقت و مهر و وقار بود/ بر بوستان شعر و ادب، برگ و بار بود /هرگز به شِکوه راز و سخن، با کسی نگفت/ با آن که سینه سوخته روزگار بود/و...