printlogo


حوالی 30‌سالگی
پرستو عادل صدیق | کارشناسی ارشد روان شناسی

فوت کردن شمع سی‌سالگی، برای بعضی‌ها بیشتر از آن‌که شبیه یک جشن باشد، شبیه فرودادن بغضی پنهان است. جایی در گوشه ذهنمان پرسشی آرام و سمج شکل می‌گیرد: «پس آن همه چیزی که قرار بود تا سی‌سالگی اتفاق بیفتد، کجاست؟» در مطلب امروز درباره بحران سی‌سالگی بیشتر یاد می‌گیریم.
​​​​​​​
تصویری که از آینده ساخته بودیم
سی‌سالگی گاهی همان لحظه‌ای است که پرده‌ای کنار می‌رود. دیگر نه می‌توان پشت شور و بی‌خیالی سال‌های نوجوانی پنهان شد و نه می‌توان همه چیز را به «بعداً» موکول کرد.  شاید به همین دلیل است که حوالی سی‌سالگی، بسیاری از آدم‌ها بیشتر از همیشه از خودشان می‌پرسند: «آیا در جای درستی ایستاده‌ام؟ آیا این همان زندگی‌ای است که می‌خواستم؟»
دوره بحرانی 
در روان‌شناسی از این دوره گاهی با عنوان «بحران سی‌سالگی» یاد می‌شود؛ دوره‌ای که فرد ممکن است میان تصویری که از آینده در سال‌های جوانی ساخته بود و واقعیتی که اکنون با آن روبه‌روست، احساس فاصله کند. اما این دلشوره لزوماً نشانه شکست نیست. درست برعکس، نشانه آن است که فرد برای نخستین‌بار زندگی‌اش را جدی‌تر و صادقانه‌تر نگاه می‌کند.
چرا 30‌سالگی این‌قدر دلمان را می‌لرزاند؟
یکی از سخت‌ترین بخش‌های این سن، مواجهه با فاصله میان «آنچه فکر می‌کردیم خواهیم شد» و «آنچه واقعاً شده‌ایم» است. در بیست‌سالگی، آینده شبیه زمینی وسیع و بی‌انتهاست، خیال می‌کنیم فرصت برای همه چیز داریم. اما با نزدیک شدن به سی‌سالگی، زمان شکل ملموس‌تری پیدا می‌کند و متوجه می‌شویم هیچ‌کس نمی‌تواند تمام مسیرهای ممکن زندگی را تجربه کند.
از طرف دیگر، صدای مقایسه بلندتر شده است. شبکه‌های اجتماعی هر روز زندگی‌هایی را جلوی چشممان می‌گذارند که ظاهراً همه چیز در آن‌ها سر جای خودش است؛ یکی خانه خریده، دیگری ازدواج کرده و یکی کسب‌وکاری راه انداخته است. کافی است چند دقیقه میان این تصاویر بچرخیم تا ناگهان تصور کنیم از زندگی عقب مانده‌ایم. 
چطور با 30‌سالگی آشتی کنیم؟
شاید نخستین قدم این باشد که دست از مسابقه برداریم. زندگی، مسابقه‌ای نیست که همه شرکت‌کنندگان باید در یک سن مشخص به یک خط پایان مشترک برسند. یکی زودتر پیدا می‌کند، یکی دیرتر؛ یکی مسیرش را عوض می‌کند و دیگری تازه در سی‌سالگی می‌فهمد چه چیزی نمی‌خواهد. قرار نیست تقویم زندگی ما با تقویم دیگران یکی باشد.
کدام واقعا آرزوی خود ماست؟
قدم بعدی، بازگرداندن آرزوهای عاریتی است. بد نیست یک‌بار با خودمان خلوت کنیم و بپرسیم: کدام خواسته واقعاً متعلق به من است و کدام را فقط چون خانواده، جامعه یا فضای اطرافم از من انتظار داشته‌اند، دنبال کرده‌ام؟ شاید بعضی از هدف‌هایی که سال‌ها برایشان دویده‌ایم، اصلاً رؤیای خودمان نبوده باشند و بعد باید با یک حقیقت ساده کنار بیاییم: نمی‌توان همه زندگی‌ها را همزمان زندگی کرد. هر انتخابی، کنار گذاشتن انتخاب‌های دیگری است. نمی‌توان همزمان در تمام شهرها زندگی کرد، همه شغل‌ها را تجربه کرد و تمام آدم‌های ممکن را دوست داشت. از دست دادن بعضی مسیرها دردناک است، اما بخشی از بزرگ شدن همین پذیرفتن است.
آدم‌های امن؛ سرمایه این سال‌های زندگی
در این میان، آدم‌ها اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. حوالی سی‌سالگی شاید بیش از هر زمان دیگری بفهمیم که تعداد آدم‌های اطرافمان مهم نیست؛ کیفیت رابطه‌هاست که اهمیت دارد. آدم‌هایی که کنارشان مجبور نیستیم نقش بازی کنیم، خودمان را توضیح بدهیم یا مدام نگران قضاوت شدن باشیم، تبدیل به پناهگاه‌هایی می‌شوند که ارزششان با هیچ عددی قابل اندازه‌گیری نیست.
شاید 30سالگی پایان هیچ چیز نباشد
سی‌سالگی قرار نیست پایان جوانی باشد؛ شاید آغاز نوع دیگری از جوانی است، جوانی‌ای آرام‌تر، آگاهانه‌تر و کم‌هیاهوتر. دهه بیست زندگی را می‌توان چرک‌نویسی دانست پر از خط‌خوردگی، اشتباه، تجربه و تصمیم‌های عجولانه. اما  بدون آن خط‌خوردگی‌ها، شاید هرگز به نسخه امروزمان نمی‌رسیدیم.
شاید 30سالگی شروع دوباره باشد
پس اگر حوالی سی‌سالگی ایستاده‌اید و کمی می‌ترسید،  شاید کافی باشد چند لحظه بایستید، نفس بکشید و به خودتان یادآوری کنید که زندگی هنوز تمام نشده است. شاید سی‌سالگی همان جایی باشد که زندگی، بعد از سال‌ها دویدن، بالاخره دستش را روی شانه‌مان می‌گذارد و آرام می‌گوید: «لازم نیست به همه‌جا برسی؛ فقط ببین کجا واقعاً می‌خواهی باشی.»