

صبح نهم اسفند... احتمالاً آفتاب میناب نرم و نقرهای روی شانههای شهر افتاده بود. زیپ یک کیف کودکانه با صدایی تیز و آشنا کشیده شد. دو تکه مقوا، مدادتراشی که مخزنش خالی شده بود، و تیوب باریک یک چسب همهکاره که با دقت جا گرفت میان جامدادی؛ مبادا در راه، میان دویدنهای شادمانه پسربچهای هفتساله گم شود. ماکان بندکفشهایش را محکم کرد، آخرین لبخند را در چارچوب در برای مادر جا گذاشت و سبکبال راهی کلاس اول دبستان شد؛ بیخبر از آنکه قرار نیست زنگ آخر این مدرسه هرگز به صدا درآید.
چند ساعت بعد، صاعقهای سهمگین آسمان مظلومترین نقطه زمین را شکافت. خاکستر، غبار، آهنهای گداخته و آوار بتن، جای خندهها و همهمههای زنگ تفریح را گرفت. ماهها بعد، در سکوت سنگین تفحص، وقتی دستهای خاکآلود لابهلای خروارها مصیبت دنبال رد و نشانهای از یک کودک میگشتند، از تمام آن تن نحیف و خندان، جز یک لنگه کفش، پارهای لباس سوخته و همان تیوب کوچک چسب رازی که اسم زیبایش روی آن درج شده بود، هیچچیز باقی نمانده بود. تن ماکان در هیاهوی باروت محو شد، اما قصه او تازه از میان آوار سر برآورد.
آنچه در بیانیههای شیک و دروغین دشمن نادیده گرفته میشود یک انسان کامل، یک آینده بیانتهاست. متجاوزان غربی با ادعای آزادی و «نجات» یک ملت، بمبهای هدایتشوندهشان را درست بر سر مدرسهای فرود آوردند که هیچ سلاحی جز دفتر مشق در آن نبود. ماکان نصیری و دهها کودک دیگر وطن که در تجاوزات بیرحمانه آمریکا و اسرائیل در سال ۱۴۰۴ پرپر شدند، شمارههایی روی ستون تلفات خبرگزاریها نبودند.
ماکان تمام امکانهای تحققنیافته یک سرزمین بود. او قرار بود در آینده تبدار این خاک ریشه بدواند؛ بزرگ شود، در کوچههای میناب بدود، دیپلم بگیرد، عاشق شود، دلگرمی و عصای دست پدر و مادری باشد که حالا چشم به مخروبهها دوختهاند، روزی دست در دست فرزندش بگذارد و شبها در گوش او قصههای شیرین از امید و زندگی بخواند. با رفتن ماکان، یک سلسله از زندگی، نسلهایی از امید و دنیایی از سازندگی برای ایران، زیر خاکستر تجاوز نظامی سوخت و به باد رفت. ادعای دروغین حقوق بشر و ژست آزادیخواهی آمریکاییها، با همین لنگه کفش خونی و تیوب چسب لهیده در میناب برای همیشه رسوا شد.
اما درست در جایی که استراتژیستهای جنگی گمان میکنند بمب، غایت اراده و ابزار فراموشی است، حافظه جمعی جوانه میزند. اقدام تحسینبرانگیز شرکت چسب رازی در بازتولید این محصول با درج نام «ماکان نصیری»، فراتر از یک مسئولیت اجتماعی مرسوم بود؛ این یک کنش مدنی شجاعانه و تلاشی عمیق برای تبدیل یک کالای صنعتی به یک ابزار ماندگار حافظه جمعی است. چسبی که کارکرد روزمرهاش پیوند زدن، وصل کردن و ترمیم است، حالا در تقابلی درخشان با خصلت بمب که پارهپاره کردن و جدایی انداختن است، عَلَم طغیان علیه فراموشی را بر دوش میکشد. صنعت ملی نشان داد که در برابر خون پاک فرزندان این خاک بیتفاوت نیست و میتوان خط تولید کارخانهها را به سنگر ثبت حقیقت بدل کرد.
حالا، روی میز تحریر هزاران کودک در اقصی نقاط ایران، چسبی قرار میگیرد که نام ماکان را بر تارک خود دارد. هر کودکی که در سراسر این جغرافیا با آن کاغذی را به کاغذ دیگر پیوند میزند و کاردستی میسازد، نام رفیق ندیدهاش را لمس خواهد کرد. جسم کوچک ماکان زیر باروت ستمگران محو شد و در خاک وطنش آرام گرفت، اما نام او روی پیشانی این سرزمین تکثیر شد؛ تا سندی همیشگی باشد از مظلومیت یک ملت، نمادی زنده از زبونی و درندهخویی مدعیان دروغین آزادی، و نوری پایدار برای آیندهای که اگرچه ماکان در آن نفس نمیکشد، اما نامش دست در دست بچههای ایران، آن را خواهد ساخت.