روانشناسی برای بخش بزرگی از تاریخ خود با یک فرض نسبتاً مطمئن پیش رفته است: ذهن انسان، فارغ از این که در کجای جهان زندگی میکند، از سازوکارهایی کموبیش مشترک برخوردار است و آنچه در آزمایشگاههای روانشناسی کشف میشود، میتواند درباره «انسان» به معنای عام کلمه سخن بگوید. اما روانشناسی فرهنگی این اطمینان را به پرسش کشیده. اگر فرهنگ فقط مجموعهای از آداب، نشانهها و رفتارهای بیرونی نباشد و تا عمق ادراک، استدلال، احساس، انگیزش و حتی تلقی ما از «خود» نفوذ کند، آیا هنوز میتوان یافتههای حاصل از مطالعه گروه محدودی از انسانها را به تمام جهان تعمیم داد؟
استیون جی. هین از چهرههای برجستهای است که طی چند دهه گذشته در شکلگیری و گسترش این پرسش نقش داشته است.
او استاد روانشناسی اجتماعی و فرهنگی و دانشور ممتاز دانشگاه بریتیش کلمبیا در کاناداست. بخش مهمی از پژوهشهای او به این مسئله اختصاص یافته که فرهنگ چگونه بر تصور انسان از خود و جهان پیرامونش اثر میگذارد. دانشگاه بریتیش کلمبیا کتاب «روانشناسی فرهنگی» او را پرفروشترین کتاب درسی این حوزه معرفی میکند؛ اثری که اکنون در دانشگاههای کشورهای مختلف تدریس میشود.«روانشناسی فرهنگی» در ایران نیز منتشر شده است. ترجمه فارسی این اثر با مشارکت گروهی از مترجمان و با ویراستاری و ترجمه علمی علی فتحی آشتیانی از سوی سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها «سمت» انتشار یافته است.
انتشار این کتاب در ایران از این جهت اهمیت بیشتری پیدا میکند که یکی از مسائل محوری خود کتاب، محدودیت روانشناسیای است که عمدتاً بر نمونههای غربی بنا شده و سپس نتایج خود را جهانشمول تلقی کرده است.در این گفتوگو با هین، دقیقاً از همین نقطه آغاز کردهایم: آیا این ادعا که «ذهن و فرهنگ یکدیگر را میسازند» نظریهای دقیق و آزمونپذیر است یا گزارهای بیش از اندازه گسترده؟ از او درباره غلبه دوگانه «غرب فردگرا ـ شرق آسیا جمعگرا»، موقعیت فرهنگهایی مانند ایران که بهسادگی در این تقسیمبندی جای نمیگیرند، مسئله مشهور نمونههای WEIRD و محدودیت تعمیم یافتههای روانشناسی پرسیدهایم. گفتوگو سپس به پرسشی بنیادیتر میرسد: اگر حتی ادراک، استدلال، هیجان و انگیزش نیز از فرهنگ تأثیر میپذیرند، از ایده «روانشناسی عمومی» چه باقی میماند؟ و سرانجام، در جهانی که نسل Z و نسل آلفا در محیطهای فرهنگی و فناورانهای کاملاً تازه رشد میکنند، یافتههای کلاسیک روانشناسی تا چه اندازه هنوز درباره انسان امروز صادقاند؟
کتاب شما، «روانشناسی فرهنگی»، با این ادعای شناختهشده آغاز میشود که ذهن و فرهنگ بهطور متقابل یکدیگر را شکل میدهند. برخی منتقدان میگویند این ادعا بیش از اندازه کلی است و این خطر را دارد که بیشتر به یک شعار تبدیل شود تا یک نظریه دقیق. چگونه از این ادعا در برابر انتقادهایی دفاع میکنید که آن را از نظر مفهومی مبهم یا ابطالناپذیر میدانند؟به نظرم استدلال اولیه ریچارد شودر مبنی بر این که ذهن و فرهنگ بهطور متقابل یکدیگر را شکل میدهند، تا حدی بهعنوان نقطه آغاز مفهومی حوزه روانشناسی فرهنگی عمل کرد. بخش زیادی از پژوهشهای پیشین واقعاً توضیح روشنی ارائه نمیکردند که چرا ممکن است تفاوتهای میانفرهنگی در فرایندهای روانشناختی پدید بیایند و فکر میکنم این ایده چارچوبی فراهم کرد تا بتوانیم فهم چنین تفاوتهایی را آغاز کنیم.
ایده این است که افراد در بسترهای فرهنگی مشارکت میکنند و در جریان این مشارکت، بهتدریج برخی از معناهای فرهنگ خود را در برداشت شان از خویشتن درونی میکنند. این امر به افراد امکان میدهد به شیوههایی عمل کنند که با فرهنگ شان هماهنگ باشد و در نتیجه، احتمال بیشتری دارد که به رفتارهای سازگارانه منجر شود. به همین ترتیب، این دیدگاه نشان میدهد که فرهنگها بهصورت تصادفی به وجود نمیآیند، بلکه تابعی از ایدههایی هستند که در میان یک شبکه مشخص از افراد به اشتراک گذاشته میشوند.من قبول دارم که این تصور که فرهنگها ذهنها را شکل میدهند و در عین حال فرهنگها از مشارکت شبکههایی از ذهنها پدید میآیند، تا اندازهای مبهم است؛ اما به نظرم این ابهام همچنین ناشی از آن است که پرسش درباره چگونگی ارتباط فرهنگها با ذهنها، پرسشی بهشدت گسترده است.من این پرسش را چندان ابطالناپذیر نمیدانم، زیرا مطالعات فراوانی وجود دارند که نشان میدهند ذهن افراد در فرهنگهای مختلف، به شیوههای گوناگونی با یکدیگر تفاوت دارد؛ همانطور که مطالعاتی نیز وجود دارند که نشان میدهند وقتی افراد زمانی را با یکدیگر سپری میکنند، فرهنگها شکل میگیرند. مطالعاتی که نتوانند چنین مواردی را نشان دهند، نظریه را ابطال خواهند کرد، یا دستکم نشان خواهند داد که این نظریه در چه مرزها و محدودههایی صادق نیست.من اطمینان دارم که علم همواره خود را اصلاح میکند و نظریههای تازهای پدید میآیند که از نظریههای گذشته بهتر هستند. بنابراین مشتاقم ببینم نظریههای جدیدی که شاید بتوانند با دقت بیشتری توضیح دهند فرهنگها چگونه با ذهنها ارتباط پیدا میکنند، چه خواهند بود.
«روانشناسی فرهنگی» اکنون در سراسر جهان به کتاب درسی استانداردی تبدیل شده است، از جمله در کشورهایی مانند ایران که فرهنگ آن ها بهسادگی در دستههای «فردگرایی غربی» یا «جمعگرایی شرق آسیایی» قرار نمیگیرد. تدریس چارچوب شما در چنین زمینههای فرهنگی ترکیبی یا «میانموقعیتی» چه خطرهایی دارد و استادان چگونه میتوانند کتاب را با این شرایط تطبیق دهند تا از ناسازگاری یا سادهسازی بیش از حد جلوگیری شود؟برای من دلگرمکننده است که «روانشناسی فرهنگی» در چندین کشور در سراسر جهان مورد استفاده قرار میگیرد. درست میگویید که کتاب بیش از اندازه بر تقابل میان کشورهای فردگرای غربی و کشورهای جمعگرای شرق آسیایی تأکید دارد. این تأکید بیش از حد به این دلیل است که ادبیات روانشناسی فرهنگی، در مقایسه با دیگر مقایسههای میانفرهنگی، بیشتر به این تقابل پرداخته است. گمان میکنم یکی از دلایل آن این باشد که تعداد زیادی از دانشجویان شرق آسیایی در کشورهای غربی زندگی میکنند و این مقایسه برخی تفاوتهای جالب را آشکار میکند، بهویژه در ارتباط با موضوعات مهم روانشناسی، مانند مفهوم خویشتن و شیوههای استدلال.قطعاً احساس میکنم که درباره هر فرهنگ دیگری در جهان نیز به همان اندازه چیزهایی برای آموختن داریم و برای من دلگرمکننده است که پژوهشهای میانفرهنگی از تمرکز صرف بر تقابل غرب و شرق فراتر رفتهاند و پژوهشهای تازه زیادی اکنون بر فرهنگهای دیگر متمرکز شدهاند. هر ویرایش تازه کتاب درسی من، از جمله ویرایش پنجم، پژوهشهای بیشتر و بیشتری را از خارج از تقابل غرب و شرق در خود جای داده است.به نظرم استادانی که از این کتاب در زمینههای فرهنگی دیگر، مانند ایران، استفاده میکنند، باید بخش قابل توجهی از بحثهای کلاسی را بر این موضوع متمرکز کنند که فرهنگهای دیگر ممکن است تا چه اندازه متفاوت باشند، زیرا قطعاً نباید فرض کنیم که این تقابل دوگانه درباره دیگر نقاط جهان نیز صدق میکند.

از نظر من، روانشناسی فرهنگی هنوز فضای بسیار زیادی برای رشد دارد، زیرا بخش بسیار بزرگی از جهان تاکنون در مطالعات این حوزه کمتر از حد لازم نمایندگی شده است. کشورهایی مانند ایران نیز در موقعیت بسیار خوبی قرار دارند که سهم زیادی در آینده این حوزه داشته باشند، زیرا موضوعات بسیار زیادی در روانشناسی وجود دارند که هنوز در مطالعات میانفرهنگی با نمونههای ایرانی بررسی نشدهاند.
تغییرات نسلی با سرعت زیادی رخ میدهند: نسل Z و نسل آلفا در زیستبومهای فرهنگی بسیار متفاوتی از آنچه در بسیاری از مطالعات کلاسیک توصیف شده، رشد میکنند. تا چه اندازه اطمینان دارید که یافتههایی که در «روانشناسی فرهنگی» جمعبندی شدهاند، به این نسلها نیز قابل تعمیم باشند و به نظر شما چه نوع تکرار یا بهروزرسانی پژوهشها اکنون بیش از همه ضرورت دارد؟به نظرم باید بپذیریم که فرهنگها همیشه پویا هستند. فرهنگها در جریان پذیرش فناوریهای تازه، ایدههای جدید و مهاجرتهای تازه انسانها تحول پیدا میکنند. همچنین به نظرم مفید است که خود نسلها را بهعنوان نوعی فرهنگ در نظر بگیریم. همانگونه که شما میگویید، کودکان نسل Z در زمینه فرهنگی متفاوتی از افراد متعلق به نسلهای پیشین رشد میکنند. این بدان معناست که باید انتظار داشته باشیم یافتههایی که در یک مطالعه روانشناختی در یک مقطع زمانی به دست آمدهاند، در مقطع زمانی دیگری به چیزی تا اندازهای متفاوت تحول پیدا کرده باشند.این تحول فرهنگی بهصورت تصادفی رخ نمیدهد و چندان مفید نخواهد بود که هر تکرار ناموفق یک مطالعه را نمونهای از تغییر فرهنگی بدانیم. اما برخی انواع تغییرات فرهنگی مستند شدهاند؛ از جمله افزایش فردگرایی در بسیاری از کشورهای جهان و افزایش پذیرش ارزشهای رهاییبخش در غرب. (توضیح مصاحبهکننده: «ارزشهای رهاییبخش» به مجموعهای از ارزشها اشاره دارد که بر استقلال فردی، آزادی انتخاب، برابری، حق اظهار نظر و پذیرش شیوههای متنوع زندگی تأکید میکنند.) چنین تحولاتی میتوانند باعث شوند انتظار داشته باشیم برخی گرایشهایی که با این سازههای در حال تحول همبستگی دارند نیز تغییر کنند.
مشروح این گفت و گو در صفحه 17 روی سایت خراسان آنلاین قابل دسترسی است.