printlogo


«قسم می‌خورم» فراتر ازیک سندروم
شایان اله آبادی  |  روزنامه‌نگار

قبل از«I Swear»، وقتی حرف ازفیلم‌هایی درباره سندروم‌ها و بیماری‌های نادرمی‌شد،دربسیاری از موارد نتیجه چندان جذابی ازآب درنمی‌آمد. معمولا یا فیلم‌ها بیش ازحد غمگین و ناراحت‌کننده بودند یا آن‌قدر درگیرتوضیح دادن بیماری می‌شدند که خود شخصیت‌ها و زندگی‌شان به حاشیه می‌رفت و حتی اگریک بازیگرتمام توانش را هم می‌گذاشت بازهم فیلم چنگی به دل نمی زد. دربهترین حالت، با یک «درام الهام‌بخش» طرف بودیم که قرار بود درپایان به ما یادآوری کند زندگی سخت است اما باید امیدوار بود. «قسم می‌خورم» اما از همان جنس فیلم‌هایی نیست که بخواهد با زور احساسات مخاطب را تحت تاثیر قراردهد و برعکس آن فیلم‌ها که دست آخر حال‌مان گرفته می‌شد؛ این فیلم اتفاقا حال‌خوب‌کن است. فیلم داستان واقعی جان دیویدسون، فعال اسکاتلندی حوزه سندروم تورت را روایت می‌کند؛ مردی که از نوجوانی با شکل شدید این اختلال زندگی کرده و بعدها تلاش کرد آگاهی درباره آن را افزایش دهد. فیلم دربریتانیای دهه۱۹۸۰آغاز می‌شود؛ زمانی که تورت برای بسیاری ازمردم ناشناخته بود(حتی الان هم تا حدی همینطوراست) و رفتارهای ناشی ازآن خیلی راحت با شیطنت، بی‌ادبی یا حتی دیوانگی اشتباه گرفته می‌شد. شاید همین‌جا باشدکه «I Swear» اهمیت واقعی خودش را نشان می‌دهد؛ فیلم نمی‌خواهد فقط بیماری را به شما معرفی کند؛ می‌خواهد نشان دهد زندگی کردن با آن بیماری چگونه است؛ هرکسی که فیلم را نگاه کند ناخودآگاه خودش را جای جان درفیلم می‌گذارد و با غم او ناراحت و با شادی او شاد می‌شود.

این فقط یک فیلم درباره سندروم تورت نیست!
بیایید از همان چیزی شروع کنیم که احتمالا قبل ازدیدن فیلم درذهن خیلی‌هاست: فحش دادن. یکی از علایم شناخته‌شده تورت می‌تواند گفتن غیرارادی کلمات یا عبارت‌های توهین‌آمیز باشد؛ که آن را«کوپرولالیا» می‌گویند. اما این ویژگی درهمه مبتلایان به تورت وجود ندارد و تصور این که هر فرد مبتلا به تورت الزاما فحش می‌دهد، خودش یکی از برداشت‌های اشتباه رایج درباره این اختلال است. «I Swear» دقیقا با همین سوءتفاهم بازی می‌کند. جان گاهی چیزهایی می‌گوید که خودش نمی‌خواهد بگوید. بدنش حرکاتی انجام می‌دهد که کنترلی روی آن‌ها ندارد. اطرافیان هم همیشه این موضوع را نمی‌فهمند. نتیجه می‌تواند عجیب، خنده‌دار، ناراحت‌کننده یا حتی خطرناک باشد. اما فیلم هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد جان فقط به «مردی که فحش می‌دهد» تبدیل شود. او یک آدم است؛ با تمام چیزهایی که آدم‌ها دارند.گاهی مهربان است، گاهی عصبانی می‌شود، گاهی تصمیم بد می‌گیرد، گاهی شکست می‌خورد و گاهی آن‌قدر ازشرایطش خسته می‌شود که نمی‌داند باید چه کار کند و اتفاقا همین‌جاست که فیلم جذاب می‌شود. همین باعث شده که بسیاری ازمنتقدان این فیلم را اثری بامزه، پرانرژی و سرشار ازاحساس توصیف کرده و بگویندکه «قسم می‌خورم» با وجود موضوع سختش، به یک «داستان حال‌خوب‌کن» تبدیل می‌شود.درکنارش اطلاعاتی درباره تورت می‌دهد که احتمالا خیلی ازمخاطبان پیش ازفیلم نمی‌دانستند و مهم‌ترازهمه، نگاه کردن به آدم‌های متفاوت را کمی سخت‌تر و انسانی‌تر می‌کند.


رابرت آرامایو، نقطه قوت فیلم
اگر «I Swear» قرار بود فقط با یک فیلمنامه خوب ساخته شود، احتمالا تا این اندازه اثرگذار نمی‌شد. بخش مهمی ازموفقیت فیلم به بازی رابرت آرامایو برمی‌گردد. آرامایو فقط تیک‌های عصبی جان را تقلید نمی‌کند. چالش اصلی او این است که نشان دهد پشت این رفتارهای غیرارادی، چه آدمی زندگی می‌کند. وقتی جان ناگهان حرفی توهین‌آمیز می‌زند، چیزی که اهمیت دارد فقط خود آن کلمه نیست؛ واکنش جان بعد ازآن است. نگاهش، خجالتش، تلاشش برای توضیح دادن و البته واکنش آدم‌هایی که نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده است. به همین دلیل، مخاطب کم‌کم به جای این که ازرفتارجان فاصله بگیرد، شروع می‌کند به فهمیدن او. نکته جالب این است که فیلم هم او را تحسین نمی‌کند. جان همیشه آدم دوست‌داشتنی و بی‌نقصی نیست. اشتباه می‌کند و گاهی خودش هم رفتارهایی دارد که ممکن است دیگران را ناراحت کند. اما دوربین فیلم و مخاطب همچنان کنار او می‌مانند. این همان چیزی است که «I Swear» را ازبسیاری از فیلم‌های مشابه جدا می‌کند؛ فیلم از شما نمی‌خواهد شخصیت اصلی را تحسین کنید؛ از شما می‌خواهد او را بفهمید. رابرت آرامایو هم دراین مسیر عملکرد بسیارخوبی دارد. او برای این نقش در جوایز بفتا ۲۰۲۶ جایزه بهترین بازیگر مرد را به دست آورد؛ اتفاقی که توجه بیشتری را به فیلم و بازی او جلب کرد. درکنار او، مکسین پیک درنقش «داتی» یکی ازمهم‌ترین شخصیت‌های فیلم است. رابطه جان و داتی نشان می‌دهد گاهی چیزی که زندگی یک آدم را تغییرمی‌دهد،یک معجزه یا اتفاق بزرگ نیست؛ فقط یک نفراست که تصمیم می‌گیرد او را همان‌طورکه هست ببیند. داتی فردی است که جان را حتی بهتر ازمادرش می فهمد و باعث رشدش می‌شود تا جایی که او با تلاش‌هایش از ملکه بریتانیا مدال افتخار هم دریافت کرد.

فرمول «فارست گامپ» با یک تفاوت مهم
اگربخواهیم برای «I Swear» یک نمونه آشنا درسینما پیدا کنیم، احتمالا یکی ازگزینه‌ها «فارست گامپ» است. نه به این معنا که دو فیلم داستان مشابهی دارند، بلکه ازاین جهت که هر دو ازیک شخصیت متفاوت استفاده می‌کنند تا مخاطب را به تماشای دنیا از زاویه‌ای دیگردعوت کنند. درهردو فیلم، شخصیت اصلی کسی است که جامعه درنگاه اول ممکن است او را متفاوت ببیند؛ اما هرچه داستان جلوتر می‌رود، مخاطب بیشتر با زندگی، احساسات و دشواری‌های او همراه می‌شود. تفاوت مهم اینجاست که «I Swear» خیلی جمع‌وجورتر و شخصی‌تر است. قرار نیست زندگی جان را بهانه‌ای برای روایت چند دهه تاریخ کند. فیلم بیشتر روی خودش تمرکز دارد؛ روی خانواده، مدرسه، جامعه، آدم‌هایی که او را نمی‌فهمند و آدم‌هایی که بالاخره تصمیم می‌گیرند به جای قضاوت کردن، کنارش بایستند. چیزی که اهمیت دارد این است که فیلم از یک فرمول قدیمی استفاده می‌کند؛ یک آدم متفاوت را به ما نزدیک می‌کند تا شاید بعد از شناختنش، مفهوم «متفاوت بودن» برایمان کمی تغییر کند.