یکی از پرسشهای قدیمی و مناقشهبرانگیز در علوم اعصاب این است که مغز در بنیادیترین سطح عملکرد خود چگونه کار میکند. آیا میتوان آن را نوعی سامانه محاسباتی دانست که دادهها را دریافت و بر اساس قواعد منطقی پردازش میکند، یا برای فهم دقیقتر آن باید از چارچوبی یکسره متفاوت بهره برد؟ دیل پروِس (Dale Purves)، عصبشناس برجسته و استاد بازنشسته دانشگاه دوک، سالهاست از نظریهای دفاع میکند که پاسخی متمایز به این پرسش میدهد. او در کتاب «مغزها بهمثابه موتورهای تداعی» استدلال میکند که برای تبیین دستگاه عصبی نباید از منطق رایانه، پردازش نمادین و الگوریتم آغاز کرد؛ بلکه مغز سامانهای تجربی است که در بستر تکامل زیستی و زندگی فردی، از طریق سازوکار پاداش و آزمون و خطا میان محرکها و رفتارهای سودمند پیوند برقرار میسازد. در این گفتوگو، مبانی این دیدگاه و پیامدهای آن در نسبت با هوش مصنوعی، زبان، اراده آزاد، آگاهی و فرهنگ بررسی شده است.
در اثر پژوهشی خود، مغز را بهجای یک سامانه محاسباتی یا دستگاه پردازش داده، یک موتور تداعی نامیدهاید. تفاوت بنیادین این دو دیدگاه در چیست و چرا چارچوب محاسباتی را برای تبیین مغز ناکافی میدانید؟کارکرد اصلی دستگاه عصبی این است که در مواجهه با محرکهای گوناگون درونی و بیرونی، رفتاری پدید آورد که موفقیت زیستی و بقای موجود زنده را تضمین کند. دیدگاه غالب و مسلط در علوم اعصاب بر این پیشفرض استوار است که دستیابی به این هدف، مستلزم اندازهگیری دقیق و عینی ویژگیهای فیزیکی جهان از طریق اندامهای حسی است؛ یعنی مغز باید جهان خارج را اندازه بگیرد و با قوانین منطقی پردازش کند. اما واقعیت بیولوژیک این است که دستگاههای عصبی زیستی ابزار لازم برای اندازهگیری عینی ویژگیهای فیزیکی را ندارند و ورودیهای حسی همواره با ابهام بنیادین همراهاند.
تبیین جایگزین و واقعیتر این است که سامانههای عصبی کاملاً تجربی عمل میکنند. آنچه در مغز رخ میدهد، شکلگیری تداعیها از طریق قدرتیافتن پیوندهای سیناپسی میان یک الگوی محرک و مجموعهای از نورونهاست که رفتار را ایجاد میکنند. قدرت این اتصالات دقیقاً بر اساس میزان فعالیت پیشین و پیامد کارکردی آنها در طول تاریخ تکامل و زندگی فرد تنظیم میشود. این فرایند کاملاً در نقطه مقابل محاسبه قرار دارد؛ زیرا محاسبه بر پایه الگوریتمهای صلب، قواعد منطقی و استنتاج ریاضی پیش میرود، در حالی که مغز صرفاً با انباشت نتایج آزمون و خطا و تقویت رفتارهای کارآمد زیستی هدایت میشود. اینکه برخی منتقدان گمان میکنند تداعی مفهومی سادهانگارانه است و توان تبیین پدیدههایی چون خلاقیت را ندارد، ناشی از پیشفرض نادرست منطقی دانستن ذهن است؛ در حالی که همین سازوکار تجربی برای پیچیدهترین سطوح شناخت نیز کفایت میکند.
اگر سازوکار مغز صرفاً بر پایه تداعیهای زیستی و آزمون و خطا استوار باشد، این دیدگاه چه تفسیری از مسائلی چون آگاهی انسانی و اراده آزاد ارائه میدهد؟این واقعیت که مغز ماشینی بیولوژیک است و در نهایت تحت قوانین بیوفیزیک و بیوشیمی کار میکند، برای بسیاری از افراد ناخوشایند است؛ زیرا انسان همواره تمایل دارد برای ذهن جایگاهی فرامادی یا منطقیِ محض متصور شود. با این حال، پرسش از آگاهی کاملاً در همین چارچوب علمی میگنجد. مغز نیز مانند قلب یا کبد طی میلیونها سال تکامل یافته و آگاهی پدیدهای برآمده از همین سازمانیافتگی پیچیده تجربی است. بنابراین بررسی اینکه یک سامانه فیزیکی به چه مؤلفههایی نیاز دارد تا آگاهی پدید آید، مسئلهای کاملاً بیولوژیک است نه ماورایی.

درباره اراده آزاد نیز مسئله به ماهیت اتصالات عصبی یا همان کانکتوم بازمیگردد. ساختار اتصالات مغزی هیچ دو انسانی شبیه به یکدیگر نیست؛ زیرا هر فرد حامل زنجیرهای بیهمتا از تجارب زیستی، تکاملی و آزمون و خطاست. حجم و پیچیدگی این تجارب انباشته بهقدری عظیم و چندلایه است که رفتار نهایی در مواجهه با یک محرک، از پیش با هیچ معادله منطقی یا الگوریتم صلبی قابل پیشبینی و محاسبه نیست. رفتار ما از بیرون ازپیشتعیینشده به نظر نمیرسد و در دل این پیچیدگی عظیمِ تداعیها شکل میگیرد؛ از همین رو، در معنای عملیاتی میتوان آن را رفتاری آزاد و منحصربهفرد دانست.
نسبت این رویکرد با فناوریهای نوین چیست؟ آیا هوش مصنوعی معاصر و مدلهای زبانی بزرگ، ساختار کارکردی مغز انسان را بازنمایی میکنند؟از نظر اصولی و در سطح بنیادی هیچ «شکافی» میان این دو وجود ندارد، هرچند هوش مصنوعی، آنگونه که در حال حاضر تصور، تعریف و مفهومپردازی میشود، تا حد زیادی بیمعناست. واژه «هوش» معمولاً برای اشاره به استعدادها و تواناییهایی به کار میرود که بیشتر ما از آنها برخوردار نیستیم؛ برای مثال، توانایی انجام ریاضیات در سطوح بالا یا حل کردن مسائل نظری دشوار و پیچیده. اما چنین کاربردی از واژه «هوش» گمراهکننده است. برای نمونه، آیا ورزشکار ماهر و موفقی که در میدان مسابقه با مسائل پیچیده روبهرو میشود و آنها را حل میکند، واقعاً از یک نابغه ریاضی کمتر «باهوش» است؟ این پیشفرض که هوش مصنوعی مسائل را «به همان شیوهای که انسانها حل میکنند» حل میکند، این واقعیت را نادیده میگیرد که ما انسانها مسائل را با استفاده از تجربه حاصل از آزمون و خطا حل میکنیم؛ تجربهای که در طول زمان آموخته و انباشته شده است، هم در مقیاس یک گونه و در جریان تجربه نوع انسانی و هم در مقیاس فردی و در طول زندگی هر یک از ما.
با این حال، در حوزه مدلهای زبانی بزرگ امروزی نظیر ChatGPT، شاهد هستیم که آنها زبان را نه از طریق فهم منطقی و تحلیل قواعد دستوریِ مجرد، بلکه از طریق اتصال آماری الگوها و پیشبینی تداعیگرایانه واژگان پردازش میکنند.
این موفقیت چشمگیر خود گواه روشنی است بر اینکه زبان نیز در انسان اساساً ساختاری تداعیگر دارد. زبان شبکهای از الگوهای بهینهشده بر اساس تجربه زیستی است، نه یک سامانه استنتاج صوری. تفاوتی که هوش مصنوعی با مغز دارد در این است که مغز برای بقا و تولیدمثل سیمکشی شده، در حالی که سامانههای مصنوعی فاقد چنین بدنمندی و تاریخچه تکاملی هستند.
در نظریه شما خطاهای شناختی، اخلاق و تفاوتهای فرهنگی چگونه بازتعریف میشوند و سازوکار اصلی ادراک بر چه مداری میچرخد؟فرایند آزمون و خطا اساساً روشی برای کشف حقیقت ناب فیزیکی یا مطابقت کامل با واقعیت بیرونی نیست؛ هدف یگانه آن، کشف گزینههایی است که در عمل کارایی زیستی دارند و بقای موجود را تضمین میکنند. خطاهای ادراکی دقیقاً شاهدی بر این مدعا هستند؛ دستگاه حسی تصویری کارآمد برای رفتار ارائه میدهد، نه تصویری فیزیکاً دقیق. به همین ترتیب، اخلاق و حتی استدلالهای انتزاعی نیز خارج از این دایره نیستند. هنجارهای اخلاقی در بستر حیات جمعی، حاصل انباشت تاریخی پاسخهایی تجربی هستند که انسجام گروهی و بقا را تسهیل کردهاند، نه استنتاجهایی صرفاً فلسفی و مرحلهبهمرحله.
تفاوتهای فرهنگی نیز در مقایسه با اشتراکات زیستی ما بسیار سطحیاند. ساختار بنیادین اعصاب همه انسانها یکسان است و رشد شناختی در همه جوامع بر اصولی سلولی و جهانشمول استوار است. سازوکار بنیادین ادراک چیزی جز یادگیری پاداشمحور بر پایه آزمون و خطا (Trial and error reward leaning) نیست. مغز فراوانی الگوهایی را ثبت میکند که ارزش بقا دارند. این فراوانی، ربطی به توزیع انرژی فیزیکی در طبیعت ندارد، بلکه بازتاب ارزش کارکردی محرک در طول زیست است.
به عنوان سخن پایانی، دستاورد این نگرش علمی برای زندگی فردی و اجتماعی انسان امروز و بهویژه مخاطبان ایرانی چیست؟مهمترین درسی که شناخت ماهیت تداعیگر مغز به ما میآموزد، درک انعطافپذیری و در عین حال آسیبپذیری انسان در برابر یادگیریهای اولیه است. وقتی میدانیم ساختار ذهن بر پایه آزمونها و تداعیهای پیشین شکل میگیرد، وظیفه داریم در باورها و پیشفرضهایی که از دوران کودکی بهصورت تلقینی و جزمی به ما آموخته شدهاند بازنگری کنیم. تعصبهای کورکورانه و آموزشهای انعطافناپذیر، تداعیهای نادرستی در دستگاه عصبی تثبیت میکنند که زمینهساز نفرت، مرزبندیهای کاذب و دشمنی میان انسانها میشوند.
رهایی از بسیاری از مصائب کنونی جوامع بشری در گرو این است که بپذیریم باورهای ما محاسبات قطعی حقیقت نیستند، بلکه سازههایی تجربیاند که همواره نیاز به بازنگری، اصلاح و یادگیری دوباره دارند.
مشروح این گفت و گو در صفحه 17 روی سایت خراسان آنلاین قابل دسترسی است.