در جایجای کشورمان، بعید است کسی حداقل 10-15 سال داشته باشد و عموپورنگ را نشناسد؛ چهرهای که طی نزدیک به 30 سال برنامهسازی و سریالسازی برای کودک، نوجوان و حتی بزرگسال، مخاطبانی دهها میلیونی دارد و به یک گروه سنی و یک قشر محدود نیست. با این مجری، برنامهساز و بازیگر شاخص تلویزیون که پس از چند سال فعالیت در نمایش خانگی، امسال سریال جدیدی در تلویزیون داشت و حتی اولین حضور سینماییاش را هم در جشنواره فیلمهای کودک و نوجوان اصفهان رونمایی کرد، گفت وگویی تفصیلی داشتیم که در ادامه میخوانید.
بعد از حدود یک دهه سریالسازی و حالا یک فیلم سینمایی، این روزها به این نتیجه میرسیم که عموپورنگ دیگر مجری بچهها نیست و به کلی یک بازیگر شده. درست است؟
من از همان ابتدا هم بازی میکردم و پورنگ را بازی میکردم. همه آرزوهای کودکیام را جلوی دوربین آورده بودم. یادتان هست مسابقه تلفنی اجرا میکردم؟ چپچپ، راستراست و شوخیهایی که انجام میدادم. حتی زمانی که تصویر یک کارتون یا انیمیشن روی مانیتور میآمد و من روی آن تصویر به جای شخصیت مورچهخوار حرف میزدم. اینها همه بازی بود، اما بازیهای کودکانه و صادقانه. یادتان هست اسم بچهها را میخواندم؟ آن زمان کسی این کار را نمیکرد. هر روز که برنامه داشتم، 30-40 اسم میخواندم. اسمها را از خودم درمیآوردم! کسی فهرستی به من نمیداد. مثلاً میگفتم مریم، محمد، سیروس، آرشام و...! وقتی میگفتم «مریم»، همه مریمها پای تلویزیون فکر میکردند با آنها هستم! گاهی بچهها را در خیابان میدیدم و از این که این روش چقدر خوب جواب داده بود، خندهام میگرفت. یک دوره هم تلفن زدن به مادر و پدر را در برنامه جا انداخته بودیم و وقتی با بچهای تلفنی صحبت میکردم، میگفتم: «سلام، مامان زهرا! سلام، مامان محمد!» بعد از مادر بچه میپرسیدم که حرف گوش میکند یا نه. حتی اگر قرار بود از اشتباهات بچه صحبت کنم، سعی میکردم خوبیهایش را بگویم تا خودش متوجه اشتباهش شود. مثلاً اگر تکالیفش را دیر انجام میداد، بهجای این که مستقیم سرزنشش کنم، از خوبیهایش میگفتم. این تعریف کردنها میتوانست باعث شود کودک به رفتار خودش فکر کند. یک بار با روانشناسی صحبت میکردم و او گفت چقدر جالب است که چنین کارهایی انجام دادهام.
شما غریزی انجام میدادید...
بله، کسی به من آموزش نداده بود. حتی دعاهایی که در پایان برنامه میخواندم، از همین جنس بود. اینها کارهای سادهای بودند، اما من آنها را صادقانه و کودکانه انجام میدادم. البته بعضی چیزها را هم نباید بیش از اندازه تکرار کرد یا لوس کرد. باید اجازه داد زیباییشان حفظ شود.
شما شومن بودید. کسی که همزمان آهنگ میخواند، با بچههای استودیو ارتباط برقرار میکند و کارهای پیشبینینشده انجام میدهد. بعد از شما انگار کمبودی ایجاد شد. ما میدانستیم اگر روزی عموپورنگ دیگر اجرا نکند، چنین کمبودی به وجود میآید چون کسی در حد و اندازه شما نداشتیم.
نمیخواهم این حرف به تکبر و غرور تعبیر شود، اما این کارهای پیشبینینشده از صداقتم بود. حتی دوستان کارگردان میگفتند نمیتوانند پیشبینی کنند که من در لحظه بعد چه کاری انجام میدهم. البته اسمش جسارت نبود؛ بیشتر صداقت بود. من با بچهها صادقانه صحبت میکردم. اگر اشتباهی پیش میآمد، آن را به یک موقعیت بامزه تبدیل میکردم. مثلاً میگفتم: «بچهها، این اشتباه از من نبود!» یا دوربین اتاق فرمان را نشان میدادم و با بچههای پشت صحنه شوخی میکردم.
میفهمم که شما استعداد خدادادی دارید که کسی دیگر ممکن است کمتر داشته باشد، اما در سازمان صداوسیما هم احتمالاً اتفاقهایی افتاده که به شکلگیری این سبک کمک کرده. چرا بعد از شما کسی نتوانست چنین جایگاهی پیدا کند؟ حدود 10 سال است که این خلأ احساس میشود.
نمیدانم. آنچه من دیدم این بود که کار به سمتی میرفت که همه میخواستند عمو یا خاله باشند.
عصر عموها و خالهها را شما شروع کردید.
نه کار من نبود، بچهها به من عمو گفتند. اسم من «پورنگ» بود و بچهها مرا عمو پورنگ صدا کردند. یادم هست دختری به نام فاطمه در مسابقه تلفنی شرکت کرده بود. برنده نشد و باید تلفن را قطع میکرد، اما صدای گریهاش را شنیدم و گفت: «عمو، میشه من دوباره...؟» وقتی آن دختر مرا عمو صدا کرد، واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. با خودم گفتم این بچه دارد به من میگوید عمو؛ پس نمیتوانم به راحتی تلفن را قطع کنم. تصمیم گرفتم دوباره به او فرصت بدهم. از آن به بعد هرکس میآمد روی خط، به من میگفت عمو!
ولی واقعا از همان موقع عصر عموها و خالهها شروع شد.
بله، همین را میخواهم بگویم. دیدم واژهها و شیوه اجرای من در برنامههای دیگر هم استفاده میشود و احساس کردم باید کار متفاوتی انجام بدهم. نمیتوانستم تا ابد همان مدل را تکرار کنم؛ بچهها را بیاورم، شعر بخوانیم و همان ساختار قبلی را ادامه بدهم. امیرمحمد و فاطیما بهارمست را معرفی کردم و استعدادهای دیگری هم وارد این عرصه شدند. خوشحالم که بعضی از آنها امروز موفقاند. به همین دلیل تلاش کردم در همان حوزه کودک، اما با شیوهای متفاوت کار کنم.
خواستید به تکرار نیفتید.
بله، بردیم به سمت نمایش.
حتی امیرمحمد هم حضور داشت و حتی خاطرم است سهند جاهدی هم آمد.
بله، برنامه «فوق برنامه» بود که سهند جاهدی و متین حیدرینیا آمدند.
سؤال قبلی را پاسخ ندادید. چه شد که بعد از شما کسی جایگاه این شومن کودک و نوجوان را پیدا نکرد؟
چه باید بگویم؟ فضا بسته بوده؟ اتفاقاً آن موقع که فضا باز بود. نمیدانم.به هر حال احساس میکنم د رنهایت تکثیر بیحسابی اتفاق افتاد و باید یک جا تمام میشد. من سعی کردم زودتر ریسک این تغییر را بپذیرم. شاید خیلیها میگفتند برنامه زنده را رها نکن؛ ممکن است کار نمایشی موفق نشود، اما من ریسک کردم و «محله گلوبلبل» آمد و کلی بیننده داشت. کلی پیشکسوتان افتخار دادند و آمدند و من شاگردیشان را کردم. خانم نظامدوست که نقش مادر من را بازی کرد، اولش مخالفت میکرد و میگفت مگر میشود؟بااین حال از «محله گلوبلبل» تا «کلبه عموپورنگ» حدود 600 قسمت برنامه ساختیم! اما من دوست ندارم کاری را که امروز انجام دادهام، فردا دوباره به همان شکل تکرار کنم. همیشه دوست دارم اتفاق تازهای رخ بدهد.
به نظرم «کلبه عموپورنگ» اوج این مدل برنامهسازی بود و حتی از «لالایی» و «آرزوهای چپکی» هم جلوتر بود.
هرکدام از این آثار سبک و حرف خودشان را داشتند. مثلاً در «آرزوهای چپکی» موضوع ریاضی را مطرح کردیم. بچهها معمولاً علاقه زیادی به ریاضی ندارند و ما تلاش کردیم با یک شیوه تازه، آن را برایشان جذاب کنیم. در «لالایی» به موضوع سالمندی و آلزایمر پرداختیم. شخصیت زنی که دچار آلزایمر بود، مرا با فرد دیگری اشتباه میگرفت. در کنار این موضوع، عناصر فانتزی هم داشتیم. میخواهم بگویم هر کدام از این کارها باید حرفی برای گفتن داشته باشند. «اکسیر» را دیدید؟
بله و دربارهاش حرف دارم!
بگو!
من معمولاً آمارها و واکنشها را رصد میکنم و تا قبل از «اکسیر» همیشه برایم سؤال بود که چرا عمو پورنگ در کارنامهاش شکست آشکاری نداشته؟ اما «اکسیر» را شکست تلقی میکنم.
نه.بازخوردها در صفحه من خیلی مثبت بود. میگفتند در شرایطی که جامعه دغدغههای زیادی دارد و همه درباره مسائل جدی و اتفاقات روز صحبت میکنند، بعضیها به من میگفتند که برنامه ما توانسته برای مدتی ذهنشان را از این دغدغهها دور کند. این برایم ارزشمند بود. ضمناً «اکسیر» را نمیشود با «کلبه عموپورنگ» مقایسه کرد، چون مخاطبش کودک نیست و بزرگسال است. در «اکسیر» قرار نبود همان فضای برنامه کودک را تکرار کنیم. در این سریال درباره جوانی، گذر زمان و حسرتهایی که آدمها در دوران سالمندی تجربه میکنند، صحبت شده. یکی از محورهای قصه، بازیای است که از وقت بچهها تغذیه میکند و شخصیت منفی داستان از طریق این بازی و اتلاف وقت کودکان، به نوعی به جوانی دوباره دست پیدا میکند.