
تهران شتابزده،غبارگرفته وپرهیاهو، درست درحوالی خیابان دماوند ناگهان متوقف میشود.آنجا که باید ازهیاهوی بزرگراهها وهمهمه پایانناپذیرپایتخت دل کند، پیچوخم کوچههای قدیمی را پی گرفت تا به کوچهای نجیب رسید؛ بنبستی که حالا تابلوی نام «شهید محمدعلی سعادت»را برپیشانی دارد.اما حقیقت این است که سرشت آن مکان هرگز برازنده مفهوم بنبست نبوده ونیست؛خانهای بیپیرایه وقدیمی که انگارازدل آجرهای خستهاش، به بیکرانگی آسمان معبری ابدی گشوده شده است وعزیمت پروازمردی شد به نام محمدعلی سعادت یا به قول رفقایش حاج علی.

زمان دراین خانه،روی همان دورانی تثبیت شده که سادگی،حیا و زلالی،هنوزفضیلتی بیبدیل شمرده میشد وانسانها قیمت واقعی زندگی را دربیتکلفی مییافتند.
به هوای ادای دین ودرادامه پویش آرام ودلنشین «اول خانواده شهدا»، جمعی ازاصحاب واهالی قلم ورسانه همراه با رئیس سازمان تبلیغات اسلامی واعضای دفترحفظ ونشرآثاررهبرمعظم انقلاب، میهمان این خانه ساده و بیپیرایه شدند؛ دیداری برای بازخوانی معنای ایستادگی و ادای احترام به مردی که تا آخرین نفس درمیدان ماند.
روی موکتی ساده درحیاط خانه نشستهایم. پاییز،خنکای دلنشینی را درصحن حیاط پخش کرده وباد ملایمی شاخههای درختان را تکان میدهد. گوشهای از حیاط، تمثال خندان، آرام وزیبای «حاج علی» تکیه داده به دیوار خودنمایی میکند؛ عکسی محاط درنورلرزان چندشمع روشن.درصدر حیاط، پدرخانم، همسروپدرشهید صبورانه نشستهاند.پدرخانم با طمأنینه، وقاری ریشهدار واحترامی غریب دامادش را مدام «حاج علی» خطاب میکند؛یکی دیگرازحاضران ازجوانی میگوید که زیست رسانهایاش نه دُکانی برای دیده شدن ونامجویی، بلکه امتداد مخلصانه باورها واهداف متعالیاش بود: «خبرنگارنبود،مجاهد بود».

درکشاکش نقل خاطرههای همسرشهید، «هانا» ازراه میرسد؛ دخترکی معصوم و تماشایی با نگاهی کنجکاو که جهان هنوزبرای چشمهای کوچکش رازآلود است.جمع برای او هدایایی تدارک دیدهاند، اما با هر لبخند کودکانه، بغضی نامرئی گلوی حضاررا میفشارد؛مگردرپهنه این خاک، هدیهای پیدا میشود که اندکی ازجای خالی امنترین شانه جهان را برای دخترپرکند؟
ذهن، بیاختیاربه آن غروب تلخ دهم اسفند کشیده میشود؛ روزی که موج انفجاروباران ترکشهای دشمن متجاوز، جان مردم بیدفاع را نشانه گرفت.علی درآن ثانیه دهشتناک،دخترکش را محکم به آغوش فشرد؛تمام قامت وگوشت وپوست خود را دیواری ستبربرابر موج و ترکشها ساخت تا گزندی به برگ گل نازک هانا نرسد.هانا با معجزه آن آغوش زنده ماند، اما تقدیرچنان رقم خورد که جشن تولد یکسالگی دخترک،درست درروزمراسم هفتم پدررقم بخورد؛ ورود به دومین سال عمردرسایه سکوتی جانکاه وفقدان ابدی کوهی که دیگر درخانه راه نمیرفت.

حالا هانا آرام به دامن مادرپناه میبرد. راستی که چه نام دقیق و برازندهای دارد همسرعلی؛«زینب». اوبا وقاری وصبری که کوه را به زانودرمیآورد لب به سخن میگشاید. با لبخندی که به دشواری ازپس بغضهای فروخورده سربرمیآورد،ازپیوند ناگسستنیاش با علی میگوید؛ازاینکه حاج علی هنوزبرایش حاضر است ودرخوابها مثل همیشه خوشتیپ است وزینب را آرام میکند.ازانگشتری یاد میکند که به عنوان یادگاری عزیزازجانب یکی ازبزرگان برای هانای کوچک فرستاده شده وعلی درخواب به زینب گفته مواظبش باشد.زینب محکم سخن میگوید ومدام دست نوازش برسرهانا میکشد؛پیداست بغض خود را با شجاعت قورت میدهد تا مبادا مردمکهای زلال دخترش رنگ ابری اندوه را به تماشا بنشینند.

نگاهم مدام درمدارهانا وچهره گشاده قاب عکس حاج علی درکنج حیاط میچرخد.هانای امروزشاید هنوزمفهوم فقدان را دربازیهای خردسالیاش هضم نکرده باشد، اما فردا که قد بکشد،درنخستین روز مهد،دراضطراب شیرین اولین روزمدرسه ودرتمام گردنههای دلتنگی روزگار، روبهروی همین لبخندخواهد نشست، با قاب عکس پدرنجوا خواهدکرد وکمکم خواهد فهمید پشت آن لبخند همیشگی واستوار مادرش زینب، چه دریای ژرفی ازاندوه وعظمت پنهان بوده است.

دیدارتمام میشود وپا به شلوغیهای بیامان پایتخت میگذاریم، اما تکهای ازروح درهمان حیاط خنک وساده جا میماند. چه رسالت سنگینی بردوش قلم است برای زنده نگه داشتن نام امثال حاج علی؛ آنان که جوانمردانه زیستند ومردانه پرکشیدند.دریادم، کلام سید شهیدان اهل قلم جان میگیرد:«حلقومها را میتوان برید،اما فریادهارا هرگز؛ فریادی که ازحلقوم بریده برمیآید،جاودانه میماند.» روایت این رفتنها و یادآوری آن فداکاریها بیش ازآنکه تجلیل ازآنان باشد، نیازی مبرم برای خود ماست؛تا درکوران عادات روزمره منجمد نشویم ویادمان بماند که این آرامش،برشانههای کدام آغوشهای به خوننشسته ایستاده است.