printlogo


روی دیگر نسل جدید دستفروشان
سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌نگار

حدود ساعت هفت عصر است؛ ساعتی که بخش‌هایی از تهران به‌شدت دلگیر می‌شوند. اداره‌ها که ساعت‌ها قبل تعطیل شده‌اند، بعضی مغازه‌ها هم از یک ساعت دیگر کرکره را پایین می‌کشند و پیاده‌روهایی که روز را با رفت‌وآمد گذرانده‌اند، حالا خلوت و در محاصره تاریکی، شهرسازی زمخت، ساختمان‌های بی‌روح و غول‌آسا و بزرگراه‌ها هستند. شهر هنوز پرصداست؛ ماشین‌ها می‌گذرند، موتورها راه باز می‌کنند؛ اما برای کسی که عجله‌ای برای رسیدن ندارد، برای دو نفری که می‌خواهند قدم بزنند، برای آدمی که می‌خواهد کمی میان دیگران باشد، فرصت و بستری فراهم نیست. حوالی تئاتر شهر، در امتداد خیابان انقلاب به سمت دانشگاه تهران و میدان انقلاب، شب شکل دیگری دارد. بساط‌ها پهن‌اند و می‌شود آهسته‌تر رفت. کنار کتاب‌های قدیمی، لباس چیده‌اند؛ چند قدم آن‌طرف‌تر، دست‌سازه و زیورآلات. پیرمردی ژول ورن و صادق هدایت می‌فروشد و دختر نوجوانی با ظاهری امروزی اکسسوری. ظاهر و برخورد بعضی از خانم‌های فروشنده طوری است که مشخص است تحصیلات بالایی دارند و همه‌چیز هم درهم است. دسته‌بندی ثابتی در کار نیست؛ هر چند قدم، چیزی مسیر نگاه را عوض و چشمانت را غافلگیر می‌کند. بیشتر فروشنده‌ها با تصویر آشنای دستفروش فاصله دارند: بساط‌های بزرگ، نور کافی، نوع برخورد صمیمانه اما واقعی، چیدمان حساب‌شده، جنس‌هایی که انتظار داریم پشت ویترین ببینیم. در بیشتر مسیر، کسی با فریاد مشتری صدا نمی‌زند. می‌توان ایستاد، پرسید، گپی زد و حتی چیزی نخرید. لباسی هم هست که خریدار، به امید قیمت مناسب، ریسک خریدنش بدون پرو را می‌پذیرد. وقتی این حال و هوای خاص را تجربه می‌کنی، آن‌هم در شهری که بیشتر پیاده‌روهای تاریکش تجربه حضور و پرسه در شهر را از مردم می‌گیرند از خودت می‌پرسی پشت این بساط‌ها چه زندگی‌هایی ایستاده‌اند؟ این فروشنده‌ها چرا و چطور از مدرسه، دانشگاه و مغازه و آنلاین‌شاپ به پیاده‌رو رسیده‌اند؟ چرا جایی که برای عده‌ای محل گذران زندگی است، برای دیگران به فرصتی برای تجربه شهر تبدیل می‌شود؟ و اگر روزی بساط‌ها نباشند، از این شب روشن چه می‌ماند؟ 


به هم ریختن تصور جامعه از دستفروشی 
تصویر کلاسیک دستفروش در ذهن جمعی ما این‌طوری تثبیت شده: صدایی کمی گوش‌خراش که در گوشه و کنار شهر بساط می‌کند، نگاهی مدام مضطرب از سررسیدن مامور و بساطی چیده‌شده روی یک گونی پلاستیکی که ظرف سه ثانیه جمع می‌شود. اما پیاده‌روی انقلاب در قرق این تصویر نیست؛ این‌جا با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شویم که شاید بتوان آن را بوتیک پیاده‌رو نامید.
آدم‌هایی که روی سنگفرش این راسته ایستاده‌اند، زبان بدن دیگری دارند. بساط‌ها نه تکه‌پارچه‌هایی شلخته برای بقای آنی، بلکه فضایی است که با وسواس بصری چیده‌شده‌. رگال‌های تاشوی جمع‌وجور، چراغ‌های ال‌ای‌دی شارژی با نور ملایم و دقیق که روی مانتوها، سوئیشرت‌ها و شلوارهای باکیفیت می‌تابند. در این راسته، مرز میان کالای دستفروشی و اجناس پشت ویترین فروشگاه‌های مرتبط با طبقه متوسط عملاً محو شده است. در بیشتر مواقع با کالای بنجل و ارزان‌قیمت یک‌بارمصرف طرف نیستید؛ در بسیاری از بساط‌ها، کیفیت کار نشان می‌دهد دست‌اندرکار این بساط، سلیقه و بازار مد را به‌خوبی می‌شناسد و با انتخابی دقیق پای در خیابان گذاشته است. 
اما حیرت اصلی در فرایند مبادله رخ می‌دهد: چطور می‌توان هودی دو میلیون تومانی یا شلواری را که نیاز به اندازه دقیق دارد، وسط پیاده‌رو و بدون اتاق پرو خرید؟ این‌جا قرارداد نانوشته اما استواری میان خریدار و فروشنده شکل گرفته است؛ خریدار لباس را روی تنش برانداز می‌کند، جنس و دوخت را لمس می‌کند و با توضیحات فنی و صبورانه فروشنده قانع می‌شود. فروشنده‌ای که به‌جای تملق‌های توخالی و اغراق‌های رایج مغازه‌داران، با آرامش و زبانی نزدیک به طبقه متوسط حرف می‌زند. این جا فروشنده لبخند مصنوعی کارمندان فروشگاه‌های لوکس را ندارد؛ مالک جنس است و گاهی چیزی را می‌فروشد که با عشق تولید کرده و از قضا هم ابزار امرارمعاش اوست، هم هنرش. در این رابطه، خبری از داد و فریادهای بازار سنتی نیست. فروشنده اغلب گوشه‌ای بی‌ادعا نشسته یا ایستاده است؛ نه با اصرار معذب‌کننده جلویت را می‌گیرد و نه اگر بعد از دقایقی برانداز کردن جنس‌ها دست خالی برگردی، اخم بر چهره می‌نشاند، بلکه جنس رفتارش از جنس احوال‌پرسی دو رهگذر هم‌سرنوشت در گوشه‌ای از یک خیابان شلوغ است. این جا پیاده‌رو انگار تمام واسطه‌های گران‌قیمت بازار را حذف کرده و مبادله را به یک گفت‌وگوی بی‌واسطه انسانی فروکاسته است؛ جایی که کرایه مغازه، قبض برق، دکوراسیون پرهزینه و غرور صنفی غایب‌اند، اما نجابت و سلیقه حضور دارند. 


روی خط باریک بقا و زیبایی
وسط آن هیاهو نگاهم روی بساطی جمع‌وجور متوقف می‌شود؛ روی یک میز کوچک گردنبندها، سنجاق‌سینه‌ها و گوشواره‌های احتمالاً دست‌ساز کنار هم ردیف شده‌اند. پشت بساط، دختری جوان روی چهارپایه‌ای تاشو نشسته؛ سرش توی گوشی است و توجهی به اطراف ندارد. صحنه سرشار از پارادوکس است. از ظاهر او پیداست به احتمال زیاد هنرمند باشد پس در دستانش سرمایه فرهنگی انباشته‌شده‌ای موج می‌زند که علی‌القاعده باید پشت شیشه‌های یک گالری شیک نمود می‌یافت. سلیقه زیباشناختی، دقت در ریزه‌کاری‌ها، حتی آراستگی و زبان بدنش فاصله‌ای عمیق با تصویر فرودستی کلاسیک دارد. مشخص است انگیزه او از حضور در این راسته، صرفاً اجرای یک پرفورمنس رمانتیک هنری یا یک کارگاه تفننی روباز نیست؛ سنگر آخر معیشت است. حضور او و چند دختر و پسر جوان دیگر در این راسته دو روی یک سکه است؛ از یک‌سو اراده به آفرینش زیبایی و حفظ فردیت در شهری بزرگ و خشن که هنر و خلاقیت را پس می‌زند و از سوی دیگر، اجبار بی‌امان اقتصاد که دختران و پسران تحصیل‌کرده و دارای مهارت را واداشته هنر و دسترنج خود را با قیمت‌هایی که کفاف اجاره مغازه را نمی‌دهد، مستقیماً کف پیاده‌رو حراج کنند.

پیاده‌رویی که شهر را پس می‌گیرد
جورج زیمل جامعه‌شناس کلاسیک بیش از یک قرن پیش در توصیف کلان‌شهرها ایده‌ای مطرح کرد که انگار مستقیماً درباره شب‌های تهران امروز نوشته شده است: شهروندان شهرهای بزرگ، در هجوم بی‌پایان محرک‌های عصبی، صدای آهن و شتاب بی‌ترحم خیابان‌ها، لایه‌ای ضخیم از دلزدگی و بی‌تفاوتی دور خود می‌کشند تا دوام بیاورند چون امکان پاسخ به تمام محرک‌ها را ندارند. تهران پس از غروب، تجسم بزرگی از این سازوکار دفاعی است؛ شهری که آدم‌هایش را به درون خودروها و واگن‌های مترو پرتاب می‌کند تا از یک سلول شغلی به سلول خوابگاهی منتقل شوند، بدون این‌که در میانه راه چشمی در چشم دیگری بیفتد یا مجالی برای مکث و تنفس باقی بماند. شهر خیابان را صرفاً دالانی برای عبور خودروها و کانالی برای انباشت سرمایه می‌خواهد؛ جایی برای «گذشتن»، نه «ماندن».
درست در دل چنین انسدادی است که بساط‌های انقلاب، معنایی بسیار فراتر از یک مبادله تجاری خُرد پیدا می‌کنند. این‌جا همان نقطه‌ای است که ایده «تولید فضا» آنری لوفور عینی‌ترین تجلی خود را به رخ می‌کشد. لوفور میان «فضای بازنمایی‌شده» (شهری که برنامه‌ریزان، مقررات اداری و مهندسان روی نقشه طراحی می‌کنند) با «فضای زیسته» (فضایی که مردم عادی با حضور روزمره، خاطرات و بدن‌هایشان می‌سازند) تمایز می‌گذارد. پیاده‌روهای خیابان انقلاب، بازپس‌گیری جسورانه و مسالمت‌آمیز فضای زیسته از چنگال فضای رسمی کلان‌شهری به نام تهران است که پل‌های بزرگ، بزرگراه‌های دلگیر، پر از خودرو و بدون شهروند، پیاده‌راه‌های بسیار کم و زیست شبانه محدود دارد. وقتی لامپ شارژی دستفروشی روی زمین روشن می‌شود، فقط پیاده‌رو نور نمی‌گیرد؛ کارکرد فضا زیر و رو می‌شود. جدول‌کشی‌های خشک، سنگفرش‌های سیمانی و پیاده‌روهایی که از سر غروب با تاریکی و خلوتی بلعیده می‌شدند، ناگهان تبدیل به یک فضای عمومی ارگانیک می‌شوند. مردم دیگر صرفاً عابر در حال گذر نیستند و به «تماشاگر» بدل می‌شوند. گام‌ها آهسته می‌شود، سرها بالا می‌آید و تماس چشمی که در مترو و اتوبوس از آن پرهیز می‌کنیم دوباره برقرار می‌شود. بساطی‌ها بدون آن‌که بدانند یا حتی نیازی به دانستن نام لوفور و زیمل داشته باشند، داروی ضدملال کلان‌شهر را کف دست مردم می‌گذارند. آن‌ها با حضور در چند مترمربع آسفالت، حق تجربه شهر را از یک مفهوم انتزاعی دانشگاهی به یک کنش زنده تبدیل می‌کنند؛ چراکه شهر فقط مال اتوبان‌ها، مالکان پاساژهای پرزرق‌وبرق و کرکره‌های برقی نیست؛ خیابان، سنگر مشترک تمام کسانی است که می‌خواهند از انزوای آپارتمان‌ها و ملال ترافیک بیرون بیایند، هوایی بخورند و به یاد بیاورند که هنوز همشهری و زنده‌اند.


سمت نازیبای ماجرا
در بیشتر مسیر و در میان بساط‌ها، حضور مغازه‌دارانی از همان اطراف مشهود است که داخل و بیرون مغازه را یکی کردند؛ گاهی هم در گوشه وکنار بساط‌ها می‌شود آی‌دی اینستاگرام هم دید و حدس زد صاحب بساط احتمالاً دارنده یک آنلاین‌شاپ‌ شکست‌خورده باشد؛ شاید هم مغازه‌ای در گوشه‌ای از شهر که پاخور ندارد داشته و بعد که آن را جمع کرده ته‌مانده سرمایه و اجناسش را کف پیاده‌رو پهن کرده. برخی از این بساط‌ها، در واقع مزار کوچک و سیاری برای کسب‌وکارهایی هستند که زیر چرخ‌دنده‌های تورم، هزینه‌های سرسام‌آور اجاره و رکود خُرد شده‌اند و شاید راز قیمت پایین بعضی از اجناس هم همین باشد. اما این چهره روشن و شرافتمندانه، تنها واقعیت سنگفرش خیابان انقلاب نیست. با عبور از دانشگاه تهران و نزدیک شدن به میدان، بافت خیابان تغییر می‌کند؛ به مرور دیگر با بساط‌های لباس، ماگ و دست‌سازه‌ها طرف نیستیم؛ چراکه به بساط کتاب‌های افست و کپی‌شده با خروارها عنوان رنگارنگ می‌رسیم که در مواردی چنان مثل سیب‌زمینی زشت و نامنظم روی زمین ریخته شدند که نظم بصری و ریتم راسته را بر هم می‌زنند. کم کم برخی با سروصدا مشتری جلب می‌کنند؛ یکی دو کتابفروشی هم خدمات‌شان را با بلندگوهای بدصدایی که در حاشیه خیابان گذاشتند معرفی می‌کنند. کتاب‌ها یا افست است؛ یا از این مدل که مشخص است ترجمه‌اش سرقتی است یا با گوگل ترنسلیت انجام شده. به احتمال زیاد در پشت این بساط‌ها خبر کمتری از هنرمند مشتاق که می‌خواهد چند ماهی بساط کند و بعد کسب و کارش را طوری دیگر ادامه بدهد یا کاسب پرتلاش باشد. البته فرقی ندارد جنسی که ارائه می‌شود چه باشد؛ گویا حق بقا در این راسته ارزان هم نیست؛ اما هر چه هست نباید به بهانه سامان‌دهی‌اش این جا هم تبدیل به یک خیابان سوت و کور دیگر شود.  
​​​​​​​
زنده ماندن امید کف آسفالت
اگر مشاهدات ما دقیق، بدون سوگیری ذهنی ناخواسته و قابل تعمیم باشد می‌توان از زاویه‌دید امثال پیر بوردیو و زیگموند بائومن به بساط‌های راسته نگاه کرد که حاکی از نوعی سرمایه فرهنگی بالا و سرمایه اقتصادی پایین در بسیاری از فروشندگان است که جنبه هنری قابل انتقال به بُعد معیشتی نبوده و کار یک فروشنده ماهر، هنرمند خوب یا فرد تحصیل‌کرده را به کنار خیابان کشانده است. در جامعه‌ای که چالش‌های اقتصادی زیاد است بسیاری از نیروهای دارندگان سرمایه فرهنگی بالا، ناگهان خود را در موقعیتی می‌یابند که باید مهارت، سلیقه و ذوق‌شان را به جایی بیاورند که چندان قرابتی با آن ندارند؛ اما می‌توانند آن‌چه برای‌شان مانده را در ارتباطی بی‌واسطه با مشتری تبدیل به پول نقد کنند. اما فارغ از این مصداق اصرار بر حذف چنین فضاهایی به بهانه ساماندهی یا رفع سد معبر، پاک کردن صورت مسئله‌ای است که شهر را بیش از پیش به یک بیابان بی‌روح تبدیل می‌کند. این خیابان با همین بساط‌های رنگارنگ که انگار دیگر به بخشی از خیابان تبدیل شده و مانع رفت و آمد عابران نیست یکی از آخرین سنگرهای زنده ماندن روح جمعی در کلان‌شهری است که هر روز بیشتر زیر چرخ‌دنده‌های بتن و آهن خرد می‌شود. حوالی ساعت 22 که بساط‌ها یکی‌یکی جمع می‌شوند، پارچه‌های مخمل و رگال‌های تاشو در صندوق عقب ماشین‌ها جای می‌گیرند تاریکی دوباره روی سنگفرش خیابان می‌نشیند، اما این تاریکی دوام نمی‌آورد. فردا عصر، دوباره همین آدم‌ها، با همین رویاهای ترک‌خورده اما تسلیم‌ناپذیر، برمی‌گردند تا به شهر یادآوری کنند که زندگی، با تمام زخم‌ها، همواره راهی برای جوشیدن از دل شکاف سنگفرش‌ها پیدا می‌کند. خیابان، تا وقتی این نورهای کوچک بر بساطش روشن است، زنده می‌ماند.