printlogo


نخبه؛ تماشاگر یا کنشگر؟
صادق غفوریان

پیام دو روز گذشته رهبر انقلاب، آیت‌ا... سید مجتبی خامنه‌ای به نخبگان علمی و ورزشی، مهم‎تر از آن که یک پیام تبریک و توصیه اخلاقی باشد، نقشه‌ای برای بازتعریف «نخبگی» در نسبت با جامعه ایرانی است. این پیام که در ذات خود، حاوی موضوعات راهبردی با نگاه به کلام بلند امام علی(ع) ، «اَلعِلمُ سلطان» است، در بخشی بر ضرورت کاربردی سازی، موثربودن برای جامعه و حل مسائل کشور تاکید دارد:
نخبه آن شخصی است که دغدغۀ رشد استعدادش را دارد و خود را یک عنصر مؤثر در جامعه تعریف می‌کند و از استعداد و ظرفیتش برای رشد خود و جامعه‌اش به‌صورت توأمان استفاده می‌نماید.
نخبۀ ایرانی نشان داده است که می‌توان دانش و استعداد را به ابزاری برای حل مسائل واقعی مردم و کشور تبدیل کرد و به دنبال کاربردی کردن علم و دانش و نخبگی خود بود.  
در این پیام، نخبگی نه یک امتیاز فردی برای تمایز اجتماعی، بلکه نعمت و امانت تلقی می‌شود که شکر آن  به‌ویژه در ساحت عملی جز با به‌کارگیری استعداد در مسیر حل مسائل واقعی کشور محقق نمی‌‎شود. این‎جاست که مفهوم کلیدی پیام رخ می‌نماید؛ علم و دانش، اگر به بایگانی و مقاله محدود بماند، نه تنها شکر نعمت نیست، بلکه نوعی حصر نعمت و توقف در مرتبه‌ای نازل از مسئولیت اجتماعی است. برای تبیین دقیق‌تر موضوع با دکتر احد فرامرز قراملکی، استاد الهیات و فلسفه دانشگاه تهران و رئیس بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی هم‎سخن شدیم.




 نخبگی مداخله‌گر، نه تماشاگر
رهبر انقلاب در بخشی از پیام، صریحاً نخبه را کسی معرفی می‌کنند که «خود را یک عنصر مؤثر در جامعه تعریف می‌کند» و از استعدادش برای رشد خود و جامعه‌اش به‌صورت توأمان بهره می‌گیرد. این گزاره، ناظر به یک تغییر پارادایمی است؛ از نخبگی تماشاگر به نخبگی مداخله‌گر. نخبه‌ای که صرفاً تولیدکننده رزومه و مصرف‌کننده اعتبار علمی است، در دستگاه فکری پیام، نخبه کامل نیست؛ نخبه واقعی آن است که ظرفیتش را به حل مسئله تبدیل می‌کند. چنین تعریفی، به‌طور مستقیم با یکی از مزمن‌ترین چالش‌های ساختار علم در کشور گره می‌خورد: فاصله میان دانشگاه و جامعه، یا به تعبیر رایج‌تر، فاصله میان دانشگاه و صنعت. اما نکته مهم این است که پیام، این فاصله را فقط به ضعف ارتباطات تقلیل نمی‌دهد، بلکه آن را یک مسئله هویتی می‌بیند؛ مسئله‌ای درباره این‎که دانشگاه و نخبه، خود را متعلق به کجا می‌دانند؛ به متن جامعه یا به گوشه امن دانشگاه و مقاله.

معیار نخبگی؛ اثرگذاری در زندگی واقعی
برای روشن‌تر شدن این معنا، رهبر انقلاب به نمونه‌های عینی از کاربردی شدن دانش اشاره می‌کنند: از توربین‌های ایرانی نیروگاه‌ها و فناوری آب‌شیرین‌کن‌ها تا پهپادهای کشاورزی، درمان ناباروری با فناوری‌های پیشرفته و رادیوداروها، و پایش منابع با ماهواره‌های سنجشی. اهمیت این فهرست، در جزئیات آن نیست؛ در پیام ضمنی آن است: علم وقتی معتبر است که در زندگی واقعی دیده شود. یعنی معیار نهایی نخبگی، میزان اثرگذاری آن در زیست مردم و توسعه کشور است، نه صرفاً تعداد مقالات یا رتبه‌های دانشگاهی. به‌بیان دیگر، پیام رهبر انقلاب در این بخش، تبدیل دانش به قدرت حل مسئله را به‌عنوان شاخص عینی نخبگی معرفی می‌کند.

دو حبس همزمان، حرفه در سازمان 
و دانش در دانشگاه

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دیدگاه‌های دکتر احد فرامرز قراملکی می‌تواند ما را به اصل ماجرا نزدیک تر کند. قراملکی مسئله را این‌گونه صورت‌بندی می‌کند: «امروز هم حرفه‌ها در سازمان‌ها خزیده‌اند و هم دانش در دانشگاه‌ها تبلور پیدا کرده است.» این جمله، یک توصیف انتقادی از دو حبس همزمان است: حرفه و مهارت در بوروکراسی سازمانی محدود شده و دانش در دیوارهای دانشگاه محصور مانده است. نتیجه چنین وضعی، شکل‌گیری یک دور باطل است: علمی تولید می‌شود تا خوانده شود و مدرک بدهد، و دوباره همان علم تولید می‌شود تا مدرک بدهد؛ بی‌آن‌که مسئله‌ای از جامعه را حل کند. در این چارچوب، مقاله و پژوهش، از ابزار حل مسئله به ابزار بازتولید ساختار آموزشی تبدیل می‌شود. همان چیزی که در تجربه عمومی جامعه هم به چشم می‌آید؛ رشد کمی مقاله‌ها، در کنار احساس عمومی کم‌اثر بودن دانشگاه در حل بحران‌های ملموس.
قراملکی از زاویه‌ای عمیق‌تر یادآوری می‌کند که «ماهیت علم» در تعامل با مسائل عینی رشد می‌کند. این گزاره، نقطه اتصال مهمی با پیام رهبر انقلاب دارد: کاربردی کردن علم فقط یک «وظیفه اجتماعی» نیست، بلکه یک «شرط رشد خود علم» است. علمی که از جامعه جدا شود، نه تنها به جامعه خدمت نمی‌کند، بلکه خودش هم از درون ضعیف می‌شود؛ چون مواد خام رشد علم، مسئله‌های واقعی‌اند. این دیدگاه، پاسخی روشن به تصور رایجی است که گاهی علم نظری را در برابر علم کاربردی می‌نشاند. در این منطق، نسبت علم و مسئله، نسبت تزیینی یا تبلیغاتی نیست؛ نسبت وجودی است. دانشگاهی که مسئله ندارد، نظریه‌هایش هم تدریجاً بی‌جان و کم‌فایده می‌شوند.

الهیات مضاف؛ الگویی برای پیوند دانش
 و زیست

در تحلیل قراملکی، نمونه‌های تحول‌یافته در جهان علم، شاهدی برای این مسیر است: «الهیاتِ امروز دیگر فقط الهیات نیست؛ الهیات مضاف است؛ الهیات شهر، زیارت، سیاست، اقتصاد، خانواده و… یعنی رشته‌ای که زمانی در گوشه‌ای از دانشگاه زندانی بود، وقتی به موقعیت‌های زیستن و مسائل جامعه متصل شد، هم متکثرتر شد و هم زنده‌تر. همین اتفاق در فلسفه و اخلاق رخ داده است. فلسفه به میدان‌های جدیدی مثل فلسفه و هوش مصنوعی یا فلسفه هویت وارد شده و اخلاق به صورت اخلاق حرفه‌ای در پزشکی و مهندسی و حوزه‌های دیگر تکثیر یافته است. پیام این مثال‌ها روشن است؛ راه رشد رشته‌ها، نه انزوا، بلکه ورود به مسئله‌های واقعی است.»
​​​​​​​
نسخه‌ای که برای جامعه ما تجویز نشده است
اما مسئله ایران دقیقاً کجاست؟ قراملکی هشدار می‌دهد که گاهی ما تحقیق می‌کنیم و توسعه علمی می‌دهیم، اما «نسخه‌ای برای مشکلات جامعه ما نیست» و در نهایت، ثمره پژوهش‌ها نصیب جامعه دیگری می‌شود. این نقد، همزمان دو آسیب را نشان می‌دهد: نخست، موضوع‌یابی پژوهش که از مسئله‌های بومی جدا می‌شود؛ دوم، سیاست‌گذاری دانشگاهی که موفقیت را به شاخص‌هایی بیرونی مثل چاپ مقاله و رتبه‌بندی گره می‌زند، نه حل مسئله. در چنین مدلی، دانشجو و استاد یاد می‌گیرند که چگونه مقاله تولید کنند، نه این‎که چگونه مسئله حل کنند. نتیجه این می‌شود که حتی دانش‌آموخته ممتاز نیز وقتی وارد سازمان می‌شود، احساس می‌کند باید کار را از نو یاد بگیرد؛ شکافی که قراملکی آن را نشانه بیگانگی دانشگاه با جامعه می‌داند.

مطالبه‌ای نهادی، نه توصیه‌ای فردی
از این منظر، تاکید رهبر انقلاب بر کاربردی کردن علم، صرفاً توصیه اخلاقی به نخبگان نیست؛ یک مطالبه از نظام علم و حکمرانی دانشگاهی است. خود پیام در بخش‌های بعدی نیز به همین مسیر اشاره دارد: اتصال صنعت به دانشگاه از آغازین سال‌های دانشجویی، حمایت از زنجیره دانش تا مصرف، و انتقال میز کار استاد و دانشجو از آزمایشگاه به کارگاه و کارخانه. این یعنی کاربردی‌سازی، یک پروژه فردی نیست؛ یک پروژه نهادی است که نیازمند طراحی سازوکار، مشوق، بازار تجاری‌سازی، و پیوند پایدار با نیازهای واقعی کشور است.