هیچوقت برای بازگشت دیر نیست!
نویسنده:
مترجم:
من سهیلم ۳۰ ساله و مجرد.2 خواهر بزرگ تر دارم که ازدواج کردند. پسر یک خانه درهم شکسته هستم ، جایی که پدر و مادرم خیلی زودتر از اون چیزی که یک بچه میفهمد از هم جدا شدند یعنی 6 ساله بودم. یادم هست که همیشه توی خونه مون جنگ و دعوا و کتک کاری بود. مادرم پدرم رادوست نداشت وهمیشه توی صحبتهایش به پدرم می گفت:«ازت بدم میاد خانواده ام مجبورم کردن با توازدواج کنم»و مدام با هم مشاجره لفظی وفیزیکی داشتند و اختلافات اون ها تموم شدنی نبود ...
اون موقعها بچه بودم، نمیفهمیدم جدایی یعنی چی؟! فقط میدونستم پدرم نیست و مامانم گاهی میاد، گاهی نه ...من موندم و عمهام که زنی مهربان ،خسته وتنها بود.همسرش سالها پیش فوت کرده بود و فرزندی نداشتند. خانه اش همیشه ساکت بود.آن سکوت،خوره دلم بود.
خواهرهایم زودترازمن سرخونه و زندگیشان رفته بودند.من مانده بودم با یه عالمه سؤال بیجواب توی سرم.
چرا من را نمیخواستند؟ چرا مامان برنگشت دنبالم؟ چرا پدرم هیچوقت برایم پدرنشد؟عمهام سعی میکرد جای همه را برایم پرکند. غذا میپخت، لباس میشست و برایم قصه میگفت.اما من هنوزم دلم برای بوی لباسهای مامانم تنگ میشد.
بزرگترکه شدم، خبردار شدم مامانم دوباره ازدواج کرده بود. انگار یک پتک توی سرم خورد.یعنی دیگه حتی جایی توی دلش ندارم؟همه چی وقتی بدتر شد که فهمیدم پدرم مریضی سختی دارد. دلم میخواست برم ببینمش، ولی فاصله و غرور و ترس نگذاشت.
....یک روزسرد زمستا نی، عمهام با گریه بیدارم کرد. پدرم مُرده بود.آن روزیک جور عجیبی شکستم. نه کسی بغلم کرد، نه کسی اشکهامو پاک کرد. حتی مامانم هم نیومد. از اون روز تنهایی، به رفیق صمیمیام تبدیل شد.چند وقت بعد، توی محله چند تا بچه رو شناختم. همسن خودم بودند، اما تو چشمهاشون غصه بود، مثل من.اونا شبها میرفتن پارک، سیگار میکشیدندو حرفهای تلخی میزدند.اولش فقط گوش میدادم. بعد یواش یواش، سیگار روشن کردم. بعدش هم چیزهای دیگه...باورم نمیشد یک روزی منم بشم یکی از اونایی که خودش ازشون بدش میاومد.تو یک کارگاه نجاری که عمه ام معرفی کرده بود کار میکردم. صاحب کارگاه دلش سوخته بود دید من کسی رو ندارم گذاشت اونجا کار کنم .مدتی گذشت تا این که آن قدر غرق اعتیاد شدم که صبح ها سرکار دیر میرسیدم. سرکار خوابآلود و بیحال بودم و تعادل نداشتم. صاحب کارم وقتی دید همش چرت می زنم و کارایی سابق رو هم ندارم من رو ازسرکار اخراج کرد .
اون روز انگارکل دنیا روی سرم آوار شد.پول نداشتم ،کارنداشتم، امیدی هم نداشتم.یک بار توی سوپرمارکت محل یه شکلات برداشتم و پولشو ندادم و فرارکردم، دلم شکلات و شیرینی می خواست.ولی وجدانم ولم نکرد. همون شب ازگریه خوابم نبرد.یک شب تو پارک نشسته بودم و هوا سرد بود.دلم از دنیا یختر.پیرمردی کنارم نشست. گفت: «زندگی هرکسی راه خودش رو داره، این تاریکی دائمی نیست.»حرفاش عجیب بود. باور نمیکردم یکی هنوز فکر کنه می شه برگشت.ولی اون شب، حرفا او پیرمرد یه چراغ کوچیک تو دلم روشن کرد.برگشتم خونه. نشستم جلوی عمه ام و گفتم: «من دزدی کردم. من مواد کشیدم. من دیگه اون بچه خوب نیستم.»اشک ریخت، اما دستامو گرفت و گفت: «تو هنوز خوبی. فقط گم شدی باید خودتو پیدا کنی و از نو زندگی تازه ای برای خودت رقم بزنی ،من سنم بالا رفته و کاری از دستم بر نمیاد خودتی و خودت ... و از فرادی اون روز شروع کردم به ترک کردن.
خیلی سخت بود،خیلی..با کمک یک مرکز ترک اعتیاد، کمکم به زندگی برگشتم .بعد از چند ماه، دوباره دنبال درس رفتم.توی دانشگاه و به رشته ای که علاقه داشتم ثبت نام کردم .آدم های توی زندگیم کمکم عوض شدند. دیگه اطرافم پر از امید بود، نه دود و تاریکی.حالا چند سال گذشته و من سهیلم، همون پسری که یه زمانی ته خط بود...
الان کنارعمهام،کنارخواهرزاده کوچولوم که برام مثل نفس کشیدنه، تو یک خونه ساده ولی پر از عشق زندگی میکنم.زندگیم هنوز سختی داره، ولی حالا یک چیزی دارم که اون موقع نداشتم:من امید و باور دارم...
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان،او این جملات را دراتاق مشاورکلانتری شهید نواب صفوی مشهد برزبان جاری کرد و درحالی که می گفت به جوانان بگویید«هیچوقت برای بازگشت دیر نیست» مسیرخانه عمه اش را در پیش گرفت.
براساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
اون موقعها بچه بودم، نمیفهمیدم جدایی یعنی چی؟! فقط میدونستم پدرم نیست و مامانم گاهی میاد، گاهی نه ...من موندم و عمهام که زنی مهربان ،خسته وتنها بود.همسرش سالها پیش فوت کرده بود و فرزندی نداشتند. خانه اش همیشه ساکت بود.آن سکوت،خوره دلم بود.
خواهرهایم زودترازمن سرخونه و زندگیشان رفته بودند.من مانده بودم با یه عالمه سؤال بیجواب توی سرم.
چرا من را نمیخواستند؟ چرا مامان برنگشت دنبالم؟ چرا پدرم هیچوقت برایم پدرنشد؟عمهام سعی میکرد جای همه را برایم پرکند. غذا میپخت، لباس میشست و برایم قصه میگفت.اما من هنوزم دلم برای بوی لباسهای مامانم تنگ میشد.
بزرگترکه شدم، خبردار شدم مامانم دوباره ازدواج کرده بود. انگار یک پتک توی سرم خورد.یعنی دیگه حتی جایی توی دلش ندارم؟همه چی وقتی بدتر شد که فهمیدم پدرم مریضی سختی دارد. دلم میخواست برم ببینمش، ولی فاصله و غرور و ترس نگذاشت.
....یک روزسرد زمستا نی، عمهام با گریه بیدارم کرد. پدرم مُرده بود.آن روزیک جور عجیبی شکستم. نه کسی بغلم کرد، نه کسی اشکهامو پاک کرد. حتی مامانم هم نیومد. از اون روز تنهایی، به رفیق صمیمیام تبدیل شد.چند وقت بعد، توی محله چند تا بچه رو شناختم. همسن خودم بودند، اما تو چشمهاشون غصه بود، مثل من.اونا شبها میرفتن پارک، سیگار میکشیدندو حرفهای تلخی میزدند.اولش فقط گوش میدادم. بعد یواش یواش، سیگار روشن کردم. بعدش هم چیزهای دیگه...باورم نمیشد یک روزی منم بشم یکی از اونایی که خودش ازشون بدش میاومد.تو یک کارگاه نجاری که عمه ام معرفی کرده بود کار میکردم. صاحب کارگاه دلش سوخته بود دید من کسی رو ندارم گذاشت اونجا کار کنم .مدتی گذشت تا این که آن قدر غرق اعتیاد شدم که صبح ها سرکار دیر میرسیدم. سرکار خوابآلود و بیحال بودم و تعادل نداشتم. صاحب کارم وقتی دید همش چرت می زنم و کارایی سابق رو هم ندارم من رو ازسرکار اخراج کرد .
اون روز انگارکل دنیا روی سرم آوار شد.پول نداشتم ،کارنداشتم، امیدی هم نداشتم.یک بار توی سوپرمارکت محل یه شکلات برداشتم و پولشو ندادم و فرارکردم، دلم شکلات و شیرینی می خواست.ولی وجدانم ولم نکرد. همون شب ازگریه خوابم نبرد.یک شب تو پارک نشسته بودم و هوا سرد بود.دلم از دنیا یختر.پیرمردی کنارم نشست. گفت: «زندگی هرکسی راه خودش رو داره، این تاریکی دائمی نیست.»حرفاش عجیب بود. باور نمیکردم یکی هنوز فکر کنه می شه برگشت.ولی اون شب، حرفا او پیرمرد یه چراغ کوچیک تو دلم روشن کرد.برگشتم خونه. نشستم جلوی عمه ام و گفتم: «من دزدی کردم. من مواد کشیدم. من دیگه اون بچه خوب نیستم.»اشک ریخت، اما دستامو گرفت و گفت: «تو هنوز خوبی. فقط گم شدی باید خودتو پیدا کنی و از نو زندگی تازه ای برای خودت رقم بزنی ،من سنم بالا رفته و کاری از دستم بر نمیاد خودتی و خودت ... و از فرادی اون روز شروع کردم به ترک کردن.
خیلی سخت بود،خیلی..با کمک یک مرکز ترک اعتیاد، کمکم به زندگی برگشتم .بعد از چند ماه، دوباره دنبال درس رفتم.توی دانشگاه و به رشته ای که علاقه داشتم ثبت نام کردم .آدم های توی زندگیم کمکم عوض شدند. دیگه اطرافم پر از امید بود، نه دود و تاریکی.حالا چند سال گذشته و من سهیلم، همون پسری که یه زمانی ته خط بود...
الان کنارعمهام،کنارخواهرزاده کوچولوم که برام مثل نفس کشیدنه، تو یک خونه ساده ولی پر از عشق زندگی میکنم.زندگیم هنوز سختی داره، ولی حالا یک چیزی دارم که اون موقع نداشتم:من امید و باور دارم...
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان،او این جملات را دراتاق مشاورکلانتری شهید نواب صفوی مشهد برزبان جاری کرد و درحالی که می گفت به جوانان بگویید«هیچوقت برای بازگشت دیر نیست» مسیرخانه عمه اش را در پیش گرفت.
براساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


