جوانی را دریاب! پیری را دریاب!
نویسنده: سید احمد میرزاده
مترجم:
زندگی آدمی، مثل نشستن بر یک سرسرۀ بلند آبی است. بر موجِ هیجان و اضطراب، رها بر آب، سرخوش و پرشتاب، چشم بر هم میزنی و تمام! گیج و دردمند به حوضچه پیری میافتی! زندگی آدمی به فواره میمانَد! سرشار از سرور و غرور، نیرومند به اوج میروی و به ناگاه فرو میافتی! ناگزیر و سر به زیر. تنها پیرانند که میدانند جوانی چه شتابان گذشته است. گویی تو را دزدکی پیر کردهاند: طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند / آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند.آدمی مسافری است در قطارِ شب! خوابیده است و زندگی بر ریلهای موازی بیامان میرود! راه، کوتاه است در کدام ایستگاه بیدار خواهی شد؟ بهزودی برگهای سبز جوانی، زرد و سرخ و نارنجی میشوند و یک یک بر زمین فرو میافتند. به ناگاه برفی که سر باز ایستادن ندارد بر ابرو و به موی تو مینشیند. پس خم شده بر خاک عصازنان میروی تا جوانی گمشدهات را پیدا کنی. هیهات! پیری هم از چنگ تو خواهد رفت! جوانی اگر رفت پیری را دریاب! بادا که از هزار جوان زندهتر باشی! پیری باش که بهار بر پاییز تو رشک برد. از آن شکوهمندان که زمزمهگرند: سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم / چون سرو در خزان هم رنگ بهار دارم.هشتمین پیشوای ما پیری را همچون جوانی حبیب خویش میدانست. آن دم که موی سپیدش را دید فرمود:«فان یکن الشباب مضی حبیبا / فان الشیب ایضا لی حبیب
ساصبحه بتقوی الله حتی / یفرق بیننا الاجل القریب»
عیون اخبار الرضا(ع)، ج2، باب43، ص415
10 صفحه اول


