امارات چگونه به بخشی از جنگ ایران با جبهه آمریکایی - صهیونی تبدیل شد؟
«اسرائیل دوم» در منگنه
نویسنده: جعفر یوسفی
مترجم:
روابط ایران و امارات طی یک دهه اخیر، از یک همکاری اقتصادی پرنوسان به یک تقابل امنیتی خزنده تغییر ماهیت داده است؛ تغییری که نقطه عطف آن را باید در سال ۱۳۹۷ و همزمان با آغاز سیاست «فشار حداکثری» دولت ترامپ جستوجو کرد. در آن مقطع، ابوظبی با ایفای نقش فعال در محدودسازی کانالهای مالی ایران، عملاً وارد زمین طراحیشده برای مهار تهران شد. اما آنچه این روند را پیچیده میکند، نه صرف این همراهی، بلکه نوع مواجهه ایران با آن است؛ مواجههای که تا مدتها بر خویشتنداری تاکتیکی استوار بود.
در همان سالها، همزمان با افزایش فشارها، پیشنهادهای متعددی برای هدفگیری مستقیم زیرساختها و منافع امارات مطرح شد. با این حال، این گزینهها هیچگاه به مرحله اجرا نرسید. این تصمیم، برخلاف برخی تحلیلهای سادهانگارانه، ناشی از تردید یا انفعال نبود، بلکه ریشه در یک محاسبه چندلایه داشت: حفظ کانالهای حداقلی اقتصادی، جلوگیری از گسترش ناخواسته جنگ به جبههای جدید و استفاده از ابزارهای غیرمستقیم برای ارسال پیام بازدارندگی.نمونه روشن این راهبرد، رخدادهای سال ۱۳۹۸ در بندر فجیره بود؛ جایی که انفجار چند نفتکش، بدون آنکه به یک درگیری مستقیم منجر شود، پیام روشنی درباره آسیبپذیری امنیت اقتصادی امارات مخابره کرد. در همان مقطع، رایزنیهای امنیتی میان شهید علی شمخانی و طحنون بن زاید نیز نشان میداد که تهران بهدنبال مهار رفتار ابوظبی از مسیرهای کمهزینهتر است. همزمان، نقش قاسم سلیمانی در تثبیت برخی کانالهای ارزی جایگزین، بخشی از همین راهبرد کنترل بدون انفجار بود.
اما این تعادل شکننده، پس از سال ۱۳۹۹ بهتدریج فرسوده شد. پس از ترور شهید فخریزاده و بهویژه با پیوستن امارات به روند عادیسازی روابط با اسرائیل، سطح حضور اطلاعاتی و امنیتی تلآویو در این کشور افزایش یافت. گزارشها از شکلگیری مراکز رصد تراکنشهای مالی مرتبط با ایران در دبی، اجرای عملیاتهای سایبری از مبدأ امارات و حتی جذب و آموزش برخی عناصر ایرانی حکایت داشت. در این مرحله، امارات دیگر صرفاً یک شریک اقتصادی با رفتار دوگانه نبود، بلکه به یک «بستر عملیاتی» برای اقدامات ضدایرانی تبدیل شد.
این روند پس از عملیات طوفان الاقصی شتاب بیشتری گرفت. با گسترش جنگ در غزه و فعال شدن جبهههای متعدد در منطقه، ابوظبی بهطور فزایندهای در معماری لجستیکی و امنیتی محور آمریکا–اسرائیل ادغام شد؛ از در اختیار گذاشتن زیرساختهایی مانند پایگاههای الظفره و المنهاد گرفته تا میزبانی اتاقهای عملیات مشترک و ایفای نقش در کریدورهای راهبردی جدید. این سطح از همپیوندی، عملاً تعریف تهدید برای ایران را تغییر داد.در این نقطه، تهران وارد مرحله غیرقابل بازگشت شد. مرحلهای که در آن، حتی اقدامات محدود امارات نیز میتواند در چارچوب یک تقابل بزرگتر تفسیر شود. دیگر مسئله، صرفاً اختلافات دوجانبه نبود، بلکه جایگاه امارات در یک آرایش کلان امنیتی تعریف میشد؛ آرایشی که آن را در کنار آمریکا و اسرائیل قرار میداد.با این حال، نکته تعیینکننده در راهبرد ایران، نه صرف عبور از این آستانه، بلکه نحوه مواجهه با آن است. برخلاف انتظار برخی تحلیلگران، این تغییر الزاماً به معنای اولویت یافتن درگیری مستقیم با امارات نیست. منطق حاکم بر تصمیمگیری در تهران، همچنان بر تمرکز بر میدان اصلی استوار است؛ میدانی که در آن، تقابل با آمریکا و اسرائیل بهعنوان مرکز ثقل تعریف میشود.
در این چارچوب، جبهههای غزه، لبنان، یمن، عراق و سوریه، صحنههای اصلی یک جنگ فرسایشی گستردهتر تلقی میشوند؛ جنگی که هدف آن، تغییر موازنه در سطح هژمونیک است. در این نگاه، بازیگرانی مانند امارات، بحرین یا حتی عربستان، در حکم حلقههای پیرامونی هستند؛ حلقههایی که پایداری آنها به مرکز وابسته است. به بیان دیگر، زدن سر مار، بهطور طبیعی کارکرد دم مار را مختل خواهد کرد.این همان منطقی است که توضیح میدهد چرا ایران، بهرغم انباشت شواهد از اقدامات خصمانه امارات، همچنان از ورود به یک تقابل مستقیم و پرهزینه خودداری کرده است. هدف، کشاندن بازی به سطحی است که هزینههای طرف مقابل بهصورت تصاعدی افزایش یابد، بدون آنکه ایران درگیر یک جنگ چندجبههای غیرضروری شود؛ راهبردی که در نهایت با اعمال فشار چندلایه، بسترهای عملیاتی موساد در امارات را در «منگنه» قرار میدهد و آنها را به نقطهای پرهزینه و ناامن تبدیل میکند.در میانه این تقابل، یک محاسبه راهبردی دیگر نیز قابل مشاهده است؛ اینکه تهران بهصورت آگاهانه تمرکز فشار را بیشتر بر امارات قرار داده تا عربستان سعودی. این انتخاب نه تصادفی، بلکه بخشی از تلاش برای تعمیق شکاف میان ریاض و ابوظبی است؛ شکافی که از پیش وجود داشته و اکنون بهعنوان یک اهرم ژئوپلیتیکی مورد بهرهبرداری قرار میگیرد. الگوی حملات اخیر نیز نشان میدهد این رویکرد در حال تثبیت است. در چنین چارچوبی، هدف نهایی میتواند فراتر از مدیریت یک بحران مقطعی باشد؛ بلکه حرکت بهسوی بازآرایی نظم پساجنگی در خلیجفارس، با محوریت نوعی توازن میان تهران و ریاض؛ نظمی که در آن، فاصلهگذاری عربستان از امارات، بهعنوان یک متغیر کلیدی در معادلات آینده منطقه تعریف میشود.در جمعبندی، آنچه امروز در روابط تهران–ابوظبی جریان دارد، یک تقابل تدریجی اما ساختاری است؛ تقابلی که از فاز «مماشات مدیریتشده» عبور کرده و به مرحله «بازتعریف تهدید» رسیده، اما همچنان در چارچوب یک راهبرد کلانتر هدایت میشود. راهبردی که میدان اصلی را نه در سواحل خلیجفارس، بلکه در معماری قدرت منطقهای و تقابل با هژمونی آمریکا–اسرائیل تعریف میکند.
10 صفحه اول


