معیارهای وطن دوستی سازنده

وطن‌ اسطوره‌ای جمعی است که می‌تواند مبنای رشد، ارتقای تجربه زیسته و اتصال به حافظه جمعی و تاریخی وسیعی باشد که فهم نادرست آن ناسیونالیسمی کور و پراغراق را رقم می‌زند

نویسنده: سید مصطفی صابری، روزنامه‌نگار

مترجم:

این روزها که هنوز سایه تجاوز نظامی بر سر مرزها سنگینی می‌کند، واژه «وطن» بیش از هر زمان دیگری به بطن زندگی روزمره و گفت‌وگوهای پرشور پرتاب شده است. در چنین شرایطی، وطن‌دوستی به یک غریزه دفاعی بدل می‌شود؛ اما در میانه این هیجانات ناگزیر، یک پرسش بنیادی مغفول می‌ماند: وقتی از وطن حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه کیفیتی سخن می‌گوییم؟ نسبت هر کدام از ما در این مفهوم چیست؟ بسیاری از بحث‌های جاری، یا در سطح شعارهای سیاسی متوقف می‌مانند و یا به واکنش‌های تند عاطفی تقلیل می‌یابند. از دل همین نشناختن ها، پدیده عجیبی بیرون می‌آید که با شعار وطن‌پرستی و به امید بازگشت به گذشته‌ای باشکوه دست به دامان بیگانه می‌شود. اما برای فهم عمیق‌تر که عاری از آسیب‌های رایج باشد باید از سطح واژه‌ها عبور کرد و به میدان معنایی این مفهوم رسید. آیا وطن صرفاً یک واقعیت سیاسی است که با مردمی تعریف می‌شود که در جغرافیایی مشخص زندگی می‌کنند؟ یا چیزی فراتر از آن است که قرن‌ها با ذهن و زبان ما زیست کرده و لحظه‌لحظه‌اش را حس کرده‌ایم؟ پاسخ به این پرسش حیاتی است؛ چراکه اسطوره وطن می‌تواند همزمان چشمه‌ای برای معنابخشی به ملال زندگی و انسجام اجتماعی باشد و هم در شکلی واژگون، به ابزاری برای ناسیونالیسم مخرب تبدیل شود. ما نیازمند بازتعریف مرز میان «معنا» و «توهم» هستیم. 

پیوند انسان با اسطوره‌ها 
وقتی می‌گوییم وطن اسطوره‌ای است که می‌تواند سازنده باشد و گاهی مانع رشد فکری بشری، دقیقاً از چه چیزی صحبت می‌کنیم؟ بخش مهمی از تاریخ بشر را می‌توان تاریخ تلاش انسان برای فهم جهانِ ناپایدار و پراضطراب پیرامونش دانست. در جهان باستان، اسطوره‌ها فقط داستان‌هایی خیالی نبودند؛ آن‌ها سازوکارهایی برای نظم‌دادن به آشوب جهان بودند. انسان اولیه با روایت‌سازی تلاش می‌کرد میان خود و طبیعت رابطه‌ای قابل‌فهم برقرار کند؛ از مرگ و جنگ و خشکسالی گرفته تا امید، عشق و رستگاری. اسطوره جهان را توضیح می‌داد، اضطراب را مهار می‌کرد و به زندگی معنایی مشترک می‌بخشید. روان‌شناسان مدرن هم اسطوره را صرفاً خرافه نمی‌دانند. فروید اسطوره‌ها را شبیه رؤیاهای جمعی می‌دید؛ روایت‌هایی نمادین که امیال، ترس‌ها و تنش‌های پنهان انسان را بازنمایی می‌کنند. در جامعه‌شناسی هم امیل دورکیم معتقد بود جوامع بدون روایت‌های مشترک نمی‌توانند انسجام خود را حفظ کنند. جالب این‌که انسان مدرن، برخلاف تصور رایج، از اسطوره جدا نشده است؛ فقط شکل اسطوره‌ها تغییر کرده. امروز هم مفاهیمی مثل پول، پیشرفت و وطن از مهم‌ترین روایت‌هایی هستند که انسان معاصر با آن‌ها به زندگی خود معنا می‌دهد.
وطن به‌عنوان یک اسطوره مدرن
اگر اسطوره‌ها روایت‌هایی هستند که جهان را برای انسان قابل‌فهم می‌کنند، وطن یکی از مهم‌ترین اسطوره‌های دنیای مدرن است. البته اسطوره در این جا به معنای «افسانه دروغین» نیست، بلکه به معنای روایتی است که به زندگی جمعی معنا می‌دهد. وطن فقط خاک و مرز سیاسی نیست؛ مجموعه‌ای پیچیده از زبان، حافظه تاریخی، تجربه‌های زیسته و نمادهای فرهنگی است که در طول زمان شکل گرفته‌اند. یک سرزمین زمانی به «وطن» تبدیل می‌شود که انسان‌ها بتوانند میان زندگی روزمره خود و تاریخ و فرهنگ آن پیوندی معنادار برقرار کنند. شعرها، روایت‌های تاریخی، معماری شهرها، آیین‌ها و حتی خاطرات جمعی نسل‌ها، همگی در شکل‌گیری این احساس نقش دارند. به همین دلیل است که وطن بیش از آن‌که یک واقعیت صرفاً جغرافیایی باشد، نوعی تجربه فرهنگی و معنایی است. اما همین ظرفیت معنابخش می‌تواند در شرایطی دیگر به شکلی خشک و بی‌روح درآید. وقتی روایت وطن به جای آن‌که امکان فهم و پیوند با گذشته و مسئولیت امروز ایجاد کند، به ابزاری برای اغراق تاریخی، تحقیر دیگر اقوام و ملل یا مطالبه وفاداری مطلق تبدیل شود، با اسطوره‌ای هرچند مدرن اما ناسالم طرف هستیم. پرسش اصلی دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد: چگونه می‌توان وطنی داشت که منبع معنا باشد، نه سرچشمه تعصب؟ 
​​​​​​​
شکل درست وطن‌دوستی 
شاید بتوان یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها را در همین‌جا دید؛ تفاوت میان وطن‌دوستیِ زیسته و وطن‌دوستیِ صرفاً قالبی. وطن‌دوستی زیسته، بیش از آن‌که در شعارها حضور داشته باشد، در کیفیت رابطه انسان با جامعه و سرزمینش دیده می‌شود. در این نوع تعلق، وطن چیزی انتزاعی و دوردست نیست؛ در زبان روزمره، در ضرب‌المثل، قصه‌های قدیمی، مراقبت از شهر، حفظ میراث فرهنگی و حتی در حساسیت نسبت به رنج هموطنان معنا پیدا می‌کند. این شکل از وطن‌دوستی، آرام، عمیق و پیوسته است و معمولاً کمتر نیاز دارد خود را با هیاهو اثبات کند و قطعا  از دلش دست به دامان بیگانه شدن هم بیرون نمی‌آید. در مقابل، نوعی وطن‌دوستی قالبی است که بیشتر در سطح کلمات، تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز و دوگانه‌سازی‌های احساسی باقی می‌ماند. در این وضعیت، وطن نه به‌عنوان تجربه‌ای زنده و پیچیده، بلکه به‌صورت تصویری آرمانی و غیرواقعی بازنمایی می‌شود؛ تصویری که گاهی بیش از آن‌که به فهم اکنون کمک کند، در حسرت گذشته یا دشمن‌سازی دائمی متوقف می‌ماند. وطن‌دوستی سالم، احتمالاً جایی میان احساس و آگاهی شکل می‌گیرد؛ جایی که انسان هم به حافظه تاریخی و فرهنگی خود تعلق دارد و هم می‌تواند با نگاهی انتقادی و مسئولانه به وضعیت امروز جامعه‌اش نگاه کند. چنین تعلقی نه به نفی دیگر ملت‌ها نیاز دارد و نه به اغراق درباره خویشتن. این همان نقطه‌ای است که وطن، به جای آن‌که به ابزاری برای تعصب تبدیل شود، می‌تواند بستری برای مسئولیت‌پذیری، بلوغ اجتماعی و همبستگی انسانی باشد. 
وطن ، افقی برای معنا و مسئولیت
مسئله از جایی آغاز می‌شود که اسطوره وطن، به جای آن‌که میدان معنا و مسئولیت باشد، به قالبی ساده و تغییرناپذیر فروکاسته می‌شود. نتیجه آن است که به جای فهم عمیق گذشته، نوعی نگاه گزینشی شکل می‌گیرد؛ گذشته‌ای که فقط برای برانگیختن غرور جمعی بازگو می‌شود و نه برای فهم تجربه‌های تاریخی یک جامعه. این فروکاستن، پیامدهای قابل توجهی دارد. نخست آن‌که تصویر «وطن» از یک تجربه زنده و در حال تحول، به موجودیتی ثابت  تبدیل می‌شود که هر پرسشی درباره آن نوعی بی‌وفایی تلقی می‌شود. پیامد دیگر آن است که این نوع نگاه، برای تعریف خود نیازمند مرزبندی‌های تند با «دیگران» است و  از دلش افکار و  الفاظ نژادپرستانه تاریخی یا اجتماعی بیرون می‌آید. در حالی که اگر اسطوره وطن در معنای سالم خود فهم شود، نه تنها مانعی برای پرسشگری و نقد نخواهد بود، بلکه اتفاقاً زمینه‌ای برای آن فراهم می‌کند. تعلق واقعی به یک سرزمین زمانی معنا پیدا می‌کند که افراد جامعه بتوانند هم به میراث مشترک خود افتخار کنند و هم با نگاه مسئولانه، درباره آینده آن بیندیشند. اگر وطن را به‌مثابه یک میدان معنا بفهمیم، می‌تواند یکی از مهم‌ترین منابع شکل‌گیری مسئولیت جمعی باشد. در این نگاه، تعلق به سرزمین نه صرفاً یک احساس لحظه‌ای، بلکه نوعی پیوند آگاهانه با گذشته، اکنون و آینده است.چنین نگاهی به وطن، انسان را همزمان در دو سطح قرار می‌دهد: از یک سو او را به حافظه تاریخی و فرهنگی گسترده‌ای پیوند می‌زند که طی قرن‌ها شکل گرفته است و از سوی دیگر، او را در برابر وضعیت امروز جامعه مسئول می‌کند. در نهایت، وطن نه صرفاً یک مرز جغرافیایی است و نه فقط یک روایت تاریخی، بلکه میدانی از معناست که هر نسل باید آن را دوباره کشف و در پرتو تجربه‌های تازه بازتعریف کند. شاید دقیقاً در همین فرایند است که وطن می‌تواند به جای سرچشمه تعصب، به افقی برای همبستگی، مسئولیت و رشد اجتماعی تبدیل شود.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار