زندگی در عصر پاسخ‌های فوری و مرگ فهم عمیق

در جهانی که محتوا، خبر و پاسخ از همیشه در دسترس‌تر است، مسئله دانستن نیست؛ چالش بزرگ این است که این دانسته‌ها را چطور به آگاهی، مسئولیت و زندگی معنادار تبدیل کنیم؟

نویسنده: سید مصطفی صابری،روزنامه‌نگار

مترجم:

شب شده و کسی که از صبح میان خبرها، پادکست‌ها، ویدئوها، توئیت‌ها، استوری‌ها و پاسخ‌های آماده هوش مصنوعی زندگی کرده، گوشی را کنار می‌گذارد و ناگهان با یک حس مبهم روبه‌رو می‌شود: «امروز دقیقا چه چیزی را فهمیدم که درون من رسوب کرد؟ از بین این حجم بالای اطلاعات، کدام دانسته‌ام به تصمیمی روشن‌تر، رفتاری مسئولانه‌تر یا حتی احساسی عمیق‌تر نسبت به زندگی تبدیل شد»؟ چنین فردی از اقتصاد جهانی و بحران اقلیمی خبر دارد، چند نکته روان‌شناسی بلد است، درباره روابط، فرزندپروری، سیاست و سلامت محتوا دیده و حتی برای پرسش‌هایش جواب‌های مرتب و فوری گرفته است. اما با وجود این انباشت اطلاعات، بازهم چیزی در درونش سبک نشده و حتی بحران معنایی بیشتری هم دارد. انگار ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که دسترسی به آگاهی از همیشه آسان‌تر شده، اما رسیدن به معنا، تمرکز و عمل درست از همیشه دشوارتر. برای همین مسئله زمانه ما دیگر ندانستن نیست؛ چالش این روزها آن است که  اطلاعات از درون ما عبور می‌کنند، بی‌آن‌که واقعا در ما رسوب کرده و زندگی ما را تغییر دهند. این مطلب در ادامه به سوالی مهم می‌پردازد: در عصر هوش مصنوعی و فوران دیتا چطور معنادار زندگی کنیم؟ 

  چرا اطلاعات به معنای آگاهی نیست؟
بحران ما این است که تفاوت جدی بین اطلاعات، آگاهی و عمل قائل نیستیم و تصور می‌کنیم صرف اطلاع داشتن از چیزی یعنی به مسئولیت خود عمل کرده‌ایم. درحالی‌که میان «اطلاعات داشتن» و «آگاه شدن» فاصله افتاده و بعد، میان «آگاه شدن» و «مسئولانه عمل کردن» شکافی بزرگ شکل گرفته است. اما تفاوت این‌ها چیست؟ اطلاعات، ماده خام است؛ داده‌ای است که به ما می‌گوید چه اتفاقی افتاده، چه چیزی ترند شده یا چه توصیه‌ای وجود دارد. اما آگاهی زمانی شکل می‌گیرد که این داده‌ها در ذهن و جان ما هضم شوند، به قضاوت برسند، با تجربه زیسته پیوند بخورند و بتوانند جهت رفتار ما را عوض کنند. به همین دلیل است که ممکن است کسی درباره اضطراب، فقر، خشونت، محیط زیست یا اخلاق دیجیتال بسیار بداند، اما در لحظه تصمیم، در روابط روزمره یا در نسبتش با جهان، رفتاری شتاب‌زده، بی‌تفاوت یا سطحی داشته باشد. چون وفور محتوا، به خودی خود، بلوغ نمی‌آورد. بلوغ فکری و اخلاقی وقتی به وجود می‌آید که دانستن، به مکث، درک، انتخاب و عمل درست تبدیل شود و دقیقا همین زنجیره است که در عصر سرعت، بیشتر از هر زمان دیگری آسیب دیده است.   
ریشه‌های بحران تورم داده و کمبود معنا
برای فهم این بحران، باید همزمان به چند لایه نگاه کنیم. در سطح روان‌شناختی، ذهن انسان به پدیده‌هایی مثل تازگی، تنوع و پاداش فوری حساس است. هر خبر تازه، هر نوتیفیکیشن، هر پاسخ سریع و هر محتوای کوتاه، ضربه‌ای کوچک و توام با هیجان به مغز می‌زند و ما را به مصرف بیشتر محتواهای مشابه دعوت می‌کند. در چنین وضعی، ذهن به جای درنگ و هضم، به حرکت مداوم بین محرک‌ها عادت می‌کند. نتیجه این است که احساس می‌کنیم چیزهای زیادی یاد گرفته‌ایم، اما بخش بزرگی از این یادگیری، سطحی، ناپایدار، فرار و بدون جهت‌دهی درست به ذهن و رفتار است. یعنی ما بیشتر در معرض اطلاعات قرار گرفته‌ایم تا این‌که واقعا آن‌ها را فهمیده باشیم. در سطح جامعه‌شناختی، انسان امروز فقط با فشار دانستن روبه‌رو نیست؛ با فشار دیده شدن هم مواجه است. در شبکه‌های اجتماعی، مهم نیست فقط چه‌چیزی را در چه سطحی می‌فهمیم؟ مهم است چه چیزی از خودمان به نمایش می‌گذاریم. برای همین گاهی فهمیدن، همدلی، دغدغه‌مندی و مسئولیت‌پذیری، به ژست تبدیل می‌شود. استوری گذاشتن، بازنشر کردن و واکنش فوری نشان دادن، جای کنش واقعی را می‌گیرد و نوعی اخلاق نمایشی می‌سازد. در سطح رسانه و ارتباطات، الگوریتم‌ها بر سرعت، واکنش و ماندن بیشتر کاربر تکیه دارند، نه بر فهم عمیق او. محتوا تکه‌تکه، کوتاه و رقابتی شده و پیروی از فرم القایی الگوریتم‌ها بیشتر از معنا و محتوا دیده می‌شود و در نهایت، در سطح فلسفی، با نوعی گسست میان دانستن و زیستن روبه‌رو هستیم. پاسخ فوری، کم‌کم جای پرسش اصیل را گرفته و تأمل، که شرط شکل‌گیری فهم است، قربانی شتاب شده است. ما بیشتر جواب جمع می‌کنیم تا این‌که با یک مسئله زندگی کنیم. 
پیامدهای زیستن در عصر بی‌معنایی 
اولین پیامد روزگاری که اطلاعات به‌جای درک و تبدیل به آگاهی فقط مصرف می‌شوند، توهم دانایی است. ما چون مدام در معرض خبر، تحلیل، ویدئو، چت با هوش مصنوعی و... هستیم، گمان می‌کنیم فهمیده‌ایم، درحالی‌که بسیاری از دانسته‌های ما هنوز به لایه عمیقی از آگاهی منجر به قضاوت و موضع‌گیری نرسیده‌اند. دانستن اسم مفاهیم، شنیدن چند روایت و توانایی تکرار چند گزاره، لزوما به معنای فهم عمیق نیست. همین توهم، انسان را از جست‌وجوی جدی‌تر، مطالعه عمیق‌تر و حتی اصلاح خودش بازمی‌دارد.
پیامد دوم، ناتوانی در تمرکز و تعمق است. ذهنی که به مصرف سریع و پی‌درپی محرک‌ها عادت کرده، دیگر به‌سختی می‌تواند با یک مسئله بماند، روی یک متن مکث کند یا یک تجربه را تا انتها حس کند. در نتیجه، تجربه زیسته هم تحلیل می‌رود. ما درباره رنج، عشق، تربیت، تنهایی، عدالت یا اضطراب محتواهای زیادی می‌بینیم، اما کمتر فرصت می‌کنیم این مفاهیم را در زندگی واقعی لمس، فهم و زندگی کنیم. در سطح اخلاقی و اجتماعی هم این وضعیت به اخلاق نمایشی و مسئولیت‌گریزی دامن می‌زند. گاهی بازنشر یک موضوع، ابراز همدردی آنلاین با استوری و... جای مسئولیت واقعی را می‌گیرد. به این ترتیب، مصرف آگاهی به‌تدریج جای ساختن شخصیت را می‌گیرد؛ یعنی به‌جای آن‌که دانسته‌ها ما را صبورتر، منصف‌تر و مسئول‌تر کنند، فقط ما را به مصرف‌کنندگان حرفه‌ای موضع و محتوا تبدیل می‌کنند. در نهایت، گفت‌وگو با هوش مصنوعی هم آرام‌آرام جای مواجهه واقعی با خود، دیگری و جهان را می‌گیرد و این یعنی کاهش عمق رابطه، کاهش خودشناسی و دور شدن از زندگی ملموس. 
​​​​​​​
چگونه در عصر هوش مصنوعی معنا را حفظ کنیم؟
در نهایت قرار نیست موج فناوری ما را راحت ببلعد و ما هیچ عاملیتی نداشته باشیم؛ در مقابل با دقت و هوشمندی می‌توانیم عمق لازم را در زندگی بدهیم و همزمان با رعایت چند نکته ارتباط‌مان با فناوری را هم قطع نکرده و مدیریت کنیم: 
1اولین قدم این است که جایگاه هوش مصنوعی و دیگر ابزارها را درست تعریف کنیم. این ابزارها اگرچه می‌توانند سرعت دسترسی به پاسخ، جمع‌بندی و ایده را بالا ببرند، اما نباید جای فکر کردن را بگیرند. هوش مصنوعی زمانی مفید است که نقش همفکر، دستیار و تسهیل‌گر را بازی کند، نه این‌که به جانشین فرایند درک، شناخت و مواضع انسانی تبدیل شود. یعنی ما باید هنوز بتوانیم بپرسیم، شک کنیم، مقایسه کنیم و از خودمان بپرسیم این پاسخ چه نسبتی با زندگی واقعی ما دارد. پاسخ فوری، اگر به تأمل نرسد، فقط مصرف می‌شود و از ذهن عبور می‌کند. 
2 دومین راه، بازگشت آگاهانه به تجربه‌های کُند و جسمانی است. نوشتن با قلم روی کاغذ، خواندن یک متن بدون پرش مداوم، گفت‌وگوی حضوری، پیاده‌روی بدون هدف، یا حتی چند دقیقه سکوت واقعی، کارهایی ساده اما مهم‌اند. انسان فقط با ذهنش فکر نمی‌کند؛ با بدن، حافظه، عاطفه و تجربه زیسته هم می‌فهمد. هرچه تماس ما با جهان ملموس کمتر شود، فهم ما هم انتزاعی‌تر و بی‌ریشه‌تر می‌شود. برای همین حفظ معنا، بدون حفظ رابطه واقعی با جهان ممکن نیست.
3 سومین راه، پذیرفتن کندی فهم انسانی است. ما باید این تصور غلط را کنار بگذاریم که هر مسئله‌ای باید فورا درک، هضم، حل، فهم یا جمع‌بندی شود. بعضی پرسش‌ها نیازمند زمان‌اند. بعضی آگاهی‌ها فقط وقتی در ما می‌نشینند که مدتی با آن‌ها زندگی کنیم. فهم عمیق، شبیه دانلود کردن داده نیست؛ بیشتر شبیه رسوب کردن یک تجربه در جان آدم است. اگر این کندی را نپذیریم، مدام پاسخ جمع می‌کنیم، بی‌آن‌که چیزی در ما تبدیل شود. 
و در نهایت، باید برای مصرف محتوا، رژیم آگاهانه طراحی کنیم. همان‌طور که برای سلامت جسم به تغذیه فکر می‌کنیم، برای سلامت ذهن هم باید انتخاب‌گر باشیم: چه می‌خوانیم، از چه منبعی، با چه کیفیتی و با چه حجمی. هر دانستنی لازم نیست فورا وارد ذهن ما شود. گاهی نخواندن، نشنیدن و عقب کشیدن، خود نوعی بلوغ است. ذهنی که از هجوم بی‌وقفه داده‌ها کمی فاصله می‌گیرد، فرصت پیدا می‌کند میان دانسته‌ها نسبت برقرار کند، از خود سؤال بپرسد و آنچه را مهم‌تر است به تصمیم و منش تبدیل کند. شاید حفظ معنا در عصر هوش مصنوعی، بیش از هر چیز، به همین توان وابسته باشد: توان مکث کردن، انتخاب کردن و انسان ماندن. 
10 صفحه اول