درخت مشکلات

نویسنده:

مترجم:

نجاری یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت مغازه‌دار همسایه‌اش را برای نوشیدن یک استکان چای به خانه دعوت کند. موقعی که به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار چند لحظه در سکوت مقابل درختی در باغچه حیاط ایستاد و با دو دستش شاخه‌های درخت را گرفت. چهره‌اش بی‌درنگ تغییر کرد و خندان وارد خانه شد. همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند. با فرزندانش شوخی کرد و از زحمات همسرش تشکر کرد. دوستش که در فکر رفتار نجار با درخت بود، دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد و دلیل این رفتار نجار را پرسید. نجار خندید و گفت: «این درخت مشکلات من است.  وقتی به خانه می‌رسم مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آن‌ها را از روی شاخه برمی‌دارم.  خیلی از مشکلات دیگر آن‌جا نیستند و بقیه هم خیلی سبک شده‌اند.»
10 صفحه اول