عظمت رحمت خدا

نویسنده:

مترجم:

مرد زاهدی کنار چشمه‌ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی درکند. سنگ زیبایی درون چشمه دید، آن را برداشت و در کیسه‌اش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنارش نشست و از داخل کیسه نانی بیرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گران‌بهای زاهد افتاد. به زاهد گفت آن سنگ را به من می‌دهی؟ زاهد بی‌درنگ سنگ را بیرون آورد و به او داد! مسافر با تعجب     پرسید: تو با این که می‌دانستی این سنگ چقدر قیمت دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.  در عوض این سنگ، چیز گران‌بهاتری از تو می‌خواهم... به من یاد بده که چگونه می‌توانم مثل تو بی‌نیاز باشم؟ مرد زاهد گفت: همان‌طور که ماهی هرگز نگران کم شدن آب دریا نیست، تو هم اگر به اندازه رحمت خدا آگاه شوی، هرگز دلبسته چیز نازل و خردی چون این سنگ نخواهی شد.

10 صفحه اول