دخترم را از بین تصاویر سردخانه پیدا کردم

پدر شهید کلاس اولی «حنانه مهدی‌خواه» که دختر کلاس پنجمی‌اش هم در مدرسه میناب مجروح شده   از آن روز می‌گوید

نویسنده: مجید حسین‌زاده | ‌ روزنامه‌نگار

مترجم:

شرایط این پدر با والدین دانش‌آموزان دیگر مدرسه میناب متفاوت است. او بعد از انفجار، وقتی به مدرسه می‌رسد، یکی از دخترهایش مجروح بوده و باید تا بیمارستان همراهی‌اش می‌کرده و هیچ اثری از دیگری نبوده و باید او را پیدا می‌کرده است. او خودش را این طور معرفی می‌کند: «من دوتا دختر داشتم. حنانه کلاس اول بود که شهید شد و ریحانه هم کلاس پنجم که مجروح شد».


صدای سه تا انفجار پشت سر هم آمد
«مهدی‌خواه» درباره روز حادثه می‌گوید: «آن روز در محل کار بودم که خبردار شدیم در تهران، جنگ آغاز شده است. در میناب هم صدای جنگنده شنیدم و مشخص بود که وارد میناب شدند. با خانمم تماس گرفتم، به او گفتم که شما هم صدای جنگنده را شنیدید که گفت بله. اما اصلا فکرش را نمی‌کردیم که چنین اتفاقی بیفتد و مدرسه را هدف قرار دهد و چنین جنایتی رقم بخورد. تقریبا زمان نماز ظهر و ساعت ۱۱ و خورده‌ای بود که صدای سه تا انفجار پشت سر هم به فاصله یک یا دو ثانیه آمد. بعدش خانمم تماس گرفت و گفت که برو دنبال بچه‌ها چون ظاهراً در منطقه مدرسه بچه‌ها انفجار داشتیم. وسط راه بودم که شنیدم خود مدرسه را زدند. خانواده‌هایی را دیدم که به سمت مدرسه می‌دویدند. وقتی رسیدم آن جا، دیدم خیابان را بستند. سریع خودرو را پارک کردم و رفتم سمت مدرسه».

نمی‌دانستم باید چه کار کنم
«کلاس یکی از دخترهایم طبقه بالا بود. دیدم که آن کلاس کلا منفجر و نابود شده است. سقف و هیچ دیواری وجود نداشت». این پدر شهید ادامه می‌دهد: «خشکم زده بود و نمی‌دانستم باید چه کار کنم که یکهو صدای فریاد یکی از آشناهای‌مان را شنیدم که گفت صدای یکی از دخترهایت را شنیدم و به نظرم او را به بیمارستان بردند. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دنبال این دخترم بین بدن‌های تکه تکه شده بگردم یا بروم سراغ دختر دیگرم که در بیمارستان بود. وقتی چندتا از پیکرها را دیدم که هیچ چیزی از آن‌ها باقی نمانده بود، خیلی به هم ریختم و با خودم گفتم که به سراغ دختر دیگر بروم تا شاید او را نجات دهم».
تمام شب را دنبال پیکر دخترم بودم
«مهدی‌خواه» درباره دختر مجروحش می‌گوید: «سریع خودم را به بیمارستان رساندم. وقتی دخترم را دیدم، امید دوباره‌ای برای زندگی در وجودم روشن شد. پیگیر کارهای درمانی‌اش شدیم. در همان لحظات شنیدم که دشمن آمریکایی صهیونی دوباره به مدرسه حمله کرده و تعداد شهدا افزایش یافته است. دخترم با همان شرایط خونریزی که داشت، سرپایی درمان شد و مرخصش کردم تا به خانه ببرمش چون ترسیدم که بیمارستان را هم بزند. بعدش دوباره به مدرسه رفتم و تمام شب را دنبال دخترم بودم. هرچه تلاش می‌کردم، بی‌فایده بود و هیچ اثری از او پیدا نمی‌شد. صبح فردا از بین تصاویر منتشر شده از سردخانه، مشخص شد که پیکر او متاسفانه در سردخانه است».
​​​​​​​
دختر شهیدم خیلی به من وابسته بود
او درباره خاطراتش از دختر کلاس اولی‌اش می‌گوید: «خاطره زیاد دارم. اصلا این دختربچه شیرین همه‌اش خاطره بود. مسافرت‌هایی که با هم داشتیم. چند ماه قبلش رفتیم مشهد. همیشه می‌گفت دوست دارم که دندان پزشک شوم. بسیار به من وابسته بود. به من همیشه می‌گفت سر کار نرو. می‌گفتم اگر سر کار نروم، نمی‌توانم برایت خوراکی بخرم. می‌گفت پس برو ولی زود برگرد. می‌خواهم در پایان، خطاب به دشمن آمریکایی صهیونی و سردمداران آن‌ها بگویم که خدا شما را لعنت کند. ما هم خدایی داریم. خدای طبس همچنان زنده است. امیدواریم به احترام خون پاک این بچه‌ها به ‌سزای اعمال‌شان برسند».
10 صفحه اول