همه پرهام را دوست داشتند

نویسنده:

مترجم:

​​​​​​​
​​​​​​​با پدر شهید پرهام رنجبری، یکی از دانش‌آموزان پسر مدرسه میناب همکلام شدیم تا با بغض از پسرش بگوید
در ساعات اول پس از فاجعه مدرسه شجره طیبه میناب، عده‌ای بر این باور بودند که شهدای این مدرسه همه دختر بوده‌اند. اما به مرور مشخص شد که پسربچه‌هایی هم در این بمباران مدرسه به شهادت رسیده‌اند. یکی از این گل‌پسرها، شهید پرهام رنجبری است که پرپر شد. پسری که پدرش می‌گوید همه فامیل و آشنایان او را دوست داشتند، ازبس مهربان بود.

خدا جواب مسببش را بدهد
با پدر پرهام صحبت کردیم. او که کاسب است با قلبی دردناک ولی صدایی مصمم می‌گوید: «پرهام 9 سالش بود و در کلاس دوم درس می‌خواند. زمانی که این اتفاق افتاد از مدرسه پسرم به من زنگ زدند که بیا پسرت را از مدرسه ببر. آن زمان من میناب نبودم و در بندرعباس بودم. دو فرزندم در این مدرسه تحصیل می‌کردند. دخترم یک سال بزرگ‌تر است و در همان مدرسه بود. زنگ زدم به راننده سرویس‌شان که دنبال بچه‌ها برود. سرویس رفته بود دخترم را برداشته و به خانه رسانده بود. بعد که برگشته بود تا دنبال پسرم برود، مدرسه بمباران شده بود. هنگام حمله هوایی بچه‌ها داخل کلاس بودند.» حرف که به موشک می‌رسد، پدر با بغض نفرین می‌کند و می‌گوید: «خدا لعنتش کند... ان‌شاءا... که خدا جوابش را بدهد...»

بیمارستانی که صحرای کربلا شد
آقای رنجبری از لحظه رسیدنش به شهر و محل حادثه می‌گوید: «تا خودم به میناب رسیدم، طول کشید. بعد در بیمارستان پسرم را شناسایی کردم. فقط پایش صدمه دیده بود و از پشت سر ضربه به مغزش خورده بود. در بیمارستان شناسایی‌اش کردم. حال و هوای بیمارستان غوغا بود. همزمان با والدین دیگر در بیمارستان بودم. آن روز بیمارستان مثل صحرای کربلای حسین(ع) بود.» از حال و هوای این روزهایش می‌پرسم که می‌گوید: «همه، مخصوصا مادران خیلی اذیت می‌شوند. حالا ما پدرها شاید بتوانیم خودمان را نگه داریم. دخترم دایم در حال گریه کردن است و می‌گوید داداشم را می‌خواهم و دلم برای داداشم تنگ شده. جا و خانه ما شده بهشت زهرا(س). آن‌جا بقیه پدر و مادرها را هم می‌بینیم. شهر میناب ماتم‌زده است. مادر پرهام حال خوبی ندارد و هر روز می‌گوید من را ببر پیش پسرم. جای دیگری به جز بهشت زهرا(س) ندارد.»

فقط اهل خنده بود
می‌گویم خدا دل‌تان را شاد کند، یک خاطره از پرهام بگویید که پدر شهید می‌گوید: «با این جنایت هیچ وقت دل ما شاد نمی‌شود... همیشه با هم می‌رفتیم آرایشگاه. زمانی که این اتفاق افتاد دوستم که آرایشگر است برای تسلیت گفتن آمد پیشم. می‌گفت وقتی پرهام را می‌آوردی هی او را می‌بوسیدی و خواهرش می‌آمد هی می‌گفت این داداش من است... پرهام پسر خیلی خوبی بود. وقتی مهمان به خانه می‌آمد خودش کارها را انجام می‌داد. فقط اهل خنده بود. همه فامیل و دوستان خاطره خوبی از او دارند.»
10 صفحه اول