از  رویا تا شعر 

روایت شاعر تونسی از خوابش و شعری که برای ایران گفت

نویسنده:

مترجم:



مرا همراه خود ببرید / تا در خیابان‌های تهران بخوانم!/ببرید تا از درد کشیدن متجاوزان [اسرائیلی] خوشحال شوم!/ببرید تا با ملت ایران سخن بگویم/مرا ببرید/ببرید تا در میدان آزادی تکبیر بگویم/مرا ببرید/تا به میدان انقلاب بگویم که:تکبیرهای مردم در تو مایه عذاب دشمن است!/مرا ببرید/مرا ببرید تا به ملت‌های عرب بگویم که:/عربیت ما گمراه و منحرف شده است!/و پرچم شرف را دست‌هایی پارسی برافراشته!/مرا ببرید/او حالا در سفری به ایران آمده و در خیابان‌های تهران شعر می‌خواند.
این شعری است که در جریان جنگ رمضان، ریم الوریمی، شاعر تونسی سروده است. شعری با نام «خذونی أُنشد فی شوارع طهران» که توسط جولیا بطروس خواننده لبنانی در قالب موسیقی خوانده شد.
این شاعر تونسی  در مصاحبه ای با خبرگزاری ایسنا درباره چگونگی سرودن این شعر گفت: رازی را برایتان می‌گویم که جای دیگری نگفته‌ام.وقتی سیدحسن نصرا... به شهادت رسیدند آن زمان احساس کردم، محور مقاومت تمام شد. خیلی احساس ناراحتی داشتم مخصوصا به خاطر فعالیت‌های حزب‌ا... ولی چون ارتباط روحی قوی‌ای با حضرت فاطمه (س) داشتم، به ایشان توسل کردم. انگار برگشتم که آن هم به خاطر صحبت‌های سیدحسن بود که همیشه به رهبر انقلاب ارجاع می‌داد، درحقیقت علمدار پرچم مقاومت را رهبر انقلاب می‌دانستیم بنابراین بعد از مدتی توانستم خودم را بازیابی کنم. زمانی که رهبر عظیم‌الشأن انقلاب شهید شدند، نمی‌توانم بگویم چه حسی داشتم و آن روز چه به من گذشت؛ آن قدر روز بدی بود که شاید بگویم خون گریه کردم. همان شب که خوابیدم، خوابی دیدم که این خواب را جایی نگفته‌ام. خواب دیدم دارم به سمت آسمان می‌روم و همان طور که به سمت آسمان می‌روم به یک  قصر شیشه‌ای می‌رسم. زمانی که وارد قصر شیشه‌ای شدم، میز بزرگی آن جا بود. یک سمت میز بزرگ سیدحسن نصرا... بود و سمت دیگرش رهبر انقلاب ایستاده بود. روی این میز دریایی بود و در دریا زمین. دست رهبر انقلاب عصا بود. او عصا را به این دریا زد و زمین دو تکه و از هم باز شد و بعد رویش سبز شد. همان موقع، این خواب را که دیدم متوجه شدم ایشان از میدان معرکه ظاهری در دنیا به میدان معرکه باطنی رفته و آن جا هم علمدار و هادی این مسیر است و اگر حتی ایشان را از دست داده‌ایم، این مسیر بدون مدیریت ایشان نخواهد بود.
زمانی که از خواب بیدار شدم، توانستم کمی خودم را جمع کنم، فکرم را جمع کنم اما همچنان احساس می‌کردم خاطره‌ای که ذهن مردم را از لحاظ نورولوژی زبان، خصوصا با اسم خامنه‌ای، مکتب خامنه‌ای و مکتب مقاومت کنونی وصل می‌کرد از بین رفت. در واقع احساس می‌کردم با از دست دادن ایشان، ممکن است خاطره جمعی مردم را از دست بدهیم و نمی‌دانیم چه اتفاقاتی در آینده بیفتد. اما روزی که تلفنم را باز کردم و دیدم رهبر کنونی، وارث خلف رهبر انقلاب شدند و آقای سید مجتبی انتخاب شدند، خیلی خوشحال شدم. واقعا روحم داشت پرواز می‌کرد. خوشحال شدم که نام خامنه‌ای بر روی این مکتب باقی ماند و این مکتب ادامه خواهد داشت و تصویر ذهنی مردم از بین نخواهد رفت.  گوشی‌ام را باز کردم  تا در فیس بوک بیانیه‌ای بنویسم، فقط می‌خواستم بنویسم اما زمانی که شروع کردم به نوشتن، این نوشته به قصیده‌ای تبدیل شد که شنیدید.
10 صفحه اول