خاطره بازی
نویسنده:
مترجم:

برای ناصرخان که نامش مترادف وقار بود
ناصر حجازی؛ نامی که در فرهنگ لغتِ فوتبال ایران، مترادف با «وقار» است. مردی با قامت کشیده، چهرهای که انگار از قاب سینمای کلاسیک بیرون آمده بود و نگاهی که حتی از پشت تور دروازه، صراحت تلخ را فریاد میزد. از قهرمانیهای پیاپی در جام ملتهای آسیا تا ایستادن در دروازه ایران در جام جهانی و المپیک؛ مسیر حجازی پر بود از قلههای افتخار که اگر توام با بدشانسی نبود، میتوانست او را به پیراهن افسانهای منچستریونایتد برساند. اما سرنوشت، او را به راهی دیگر برد؛ به رفتنی ناخواسته و غربتی که در بنگلادش، رنگی دیگر به خود گرفت. او در تنگنا، نه تنها تسلیم نشد، بلکه فوتبال آن دیار را با دانش و کاریزمای خود متحول کرد و قهرمان شان شد. دوم خرداد ۱۳۹۰، گویی زمان برای فوتبال ایران ایستاد. ۱۵ سال از آن روزی که سرطان ریه، ناصرخان را از میان ما برد میگذرد، اما یاد او هنوز مثل همان پرشهای بلندش در ورزشگاه امجدیه، در ارتفاعی بالاتر از همگان باقی است. او رفت، اما هنوز هم تماشای تصویرش، ما را به یادِ دورانی میاندازد که اسطورهها، نه با پول و هیاهو، که با «شخصیت» و «صلابت» معنا میشدند. ناصر حجازی، آخرین قهرمان یک نسل اصیل بود.
رها و خندان باش چون رونالدینیو
رونالدینیو در جام جهانی ۲۰۰۲، نه یک فوتبالیست، که یک شعبدهباز بود که به میدان آمده بود تا فلسفه فوتبال را با لبخندی ابدی بازتعریف کند. در روزهایی که جهان فوتبال درگیر تاکتیکهای خشک و محاسبات دقیق شده بود، او با چشمانی که گویی همیشه به رقص توپ میخندیدند، یادآوری کرد که فوتبال، در اصل، «بازی» است؛ دعوتی به شادیِ رها و بیقیدوشرط.
اما اوج آن هنرنمایی، بیشک آن ضربه آزاد جنونآمیز به انگلستان بود. جایی که از فاصلهای بعید، چشمان «دیوید سیمن» و میلیونها بیننده را فریب داد؛ توپی که در قوسی غیرمنتظره، همچون تیری که از کمان یک شاعر رها شده باشد، به کنج دروازه خزید. آن گل، فقط یک موفقیت فنی نبود؛ بیانیهای بود برای شکستن مرزهای ممکن، هرچند نفهمیدیم گل تصادفی بود یا نه؟ او شاعری بود که جوهر قلمش، عرق روی پیشانیاش بود و کاغذش، چمن سبز استادیوم؛ کسی که جام جهانی را نه با جامگرفتن، که با «خاطرهسازی» برای همیشه در حافظه تقویم حک کرد.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


