خراسان با دعوت از جواد صدیقی، از این اتوبوسران امانتدار مشهدی تقدیر کرد
انتخابی ارزشمندتر از ده ها گرم طلا!
نویسنده: مریم رستگار
مترجم:
رانندگی اتوبوس در کلانشهری شلوغ و پرترافیک مثل مشهد، شغلی سخت و پرمسئولیت است؛ راننده هر روز با صدها مسافر مواجه است، مسافرانی با فرهنگها، شرایط و مشکلات متفاوت. این قشر نیز مانند بسیاری از مردم مشکلات اقتصادی بسیاری دارند؛ اما اصالت ایرانی با امانتداری پیوند خورده است و تجلی آن را می شود در افرادی همچون آقای صدیقی راننده اتوبوس درون شهری مشهد دید. به گزارش خراسان رضوی، جواد صدیقی حدود ۱۵ سال است که در اتوبوسرانی مشهد خدمت میکند و این روزها راننده خط ۲۹، مسیر پایانه راهآهن تا پایانه جوان است؛ او درباره اتفاقی که چند روز قبل در حین خدمت برایش افتاد، به خراسان رضوی میگوید: آن روز هم مثل روزهای دیگر، کارم را از پایانه راهآهن آغاز کردم؛ پس از طی بخشی از مسیر و رسیدن به محدوده پایانه فلسطین، تعدادی از مسافران پیاده شدند. وقتی اتوبوس خلوت شد، طبق عادت همیشگی، از کابین پایین آمدم و یک دور داخل اتوبوس زدم. چند قدمی که برداشتم، چشمم به یک کیف افتاد. آن را برداشتم و اصلا نمی دانستم داخل آن چه چیزی است. آن را کنار خودم گذاشتم و بلافاصله موضوع را به مسئول خط اطلاع دادم. سپس در پایان سرویس، کیف را تحویل مسئول مربوط دادم تا اگر صاحبش مراجعه کرد، امانت به او بازگردانده شود.
یک میلیارد تومان به صاحبش برگشت
کمی بعد مشخص شد داخل کیف یک عدد النگوی طلا به وزن ۲۶ گرم، یک عدد انگشتر طلا به وزن ۲ گرم همراه فاکتورهای خرید، یک دستگاه گوشی تلفن همراه، مدارک هویتی و مقداری وجه نقد درمجموع به ارزش یک میلیارد تومان وجود داشته است. برای صدیقی اما ارزش کیف هیچ تفاوتی در تصمیمش ایجاد نکرده بود. او میگوید: مال مردم، مال مردم است؛ حتی لحظه ای هم به ذهنم نرسید که این کیف را به صاحبش برنگردانم. اگر چیزی داخل اتوبوس جا بماند، وظیفه ماست که آن را تحویل بدهیم. وی در ادامه میگوید : همکاران برای پیدا کردن صاحب کیف پیگیری کردند و از طریق شمارهای که روی گوشی داخل کیف وجود داشت، توانستند با صاحب آن تماس بگیرند. چند ساعت بعد، صاحب کیف خودش را به پایانه رساند؛ خوشحال از این که امانتی که تصور میکرد شاید دیگر هیچوقت پیدا نشود، سالم و کامل به دستش رسیده است.
تلاش کرده ام نان حلال سر سفره خانوادهام ببرم
اما ماجرا یک نکته جالب دیگر هم داشت. روزی که آقای صدیقی کیف را پیدا کرده بود، روز تولد خودش بود. صاحب کیف که از این اتفاق و امانتداری راننده خوشحال شده بود، اصرار کرد مبلغی را به عنوان هدیه تولد به او بدهد. صدیقی ابتدا قبول نمیکرد و میگفت کاری که انجام داده، وظیفهاش بوده است، اما درنهایت این هدیه را پذیرفت. آقای صدیقی از زندگیاش راضی است اما میگوید: همه بالاخره مشکلاتی دارند ولی همیشه تلاش کرده ام نان حلال سر سفره خانوادهام ببرم. فشار مالی هم هست، اما آدم نباید چشمش دنبال مال مردم باشد. خدا را شکر تا امروز دستمان به سمت مال مردم دراز نشده است. در نگاه جواد صدیقی، راننده اتوبوس فقط راننده نیست؛ هر روز بخشی از زندگی مردم را در اتوبوس خودش میبیند و با آدمهای مختلف شهر همراه میشود و شاید به همین دلیل است که وقتی از او درباره کیف پر از طلا میپرسیم، خیلی ساده جواب میدهد: «نه، کار خاصی نکردم. وظیفهام بود»
اما شاید برای صاحب کیف، ماجرا به همین سادگی نباشد. شاید آن روز، وقتی امیدی به پیدا شدن اموالش نداشت، دیدن یک راننده اتوبوس که میتوانست وسوسه شود اما نشد، میتوانست چشمپوشی کند اما نکرد، و میتوانست کیف را بردارد و برود اما آن را به صاحبش رساند، دوباره معنای اعتماد به مردم را برایش زنده کرده باشد. جواد صدیقی در روز تولدش، هدیهای گرفت؛ اماحتما باارزشترین هدیه همان آرامشی بود که از انجام یک کار درست به دست آورد. طلایی که در آن کیف بود، وزن داشت و قیمت داشت؛ اما چیزی که صدیقی انتخاب کرد، قیمت نداشت. او برای همکارانش نیز یک توصیه ساده دارد: «تا جایی که میشود به مردم سخت نگیریم. فشار زندگی روی مردم زیاد است. گاهی یک نفر کارت نمیزند، گاهی فراموش میکند، گاهی مشکلی دارد. یک تذکر محترمانه خیلی وقتها بیشتر از برخورد سخت جواب میدهد».
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


