در اوج رفاه از آمریکا برگشتم
گفتوگو با «سارا مصطفوی» روانشناسی که بیش از 10 سال در ایالت پورتلند آمریکا زندگی کرده و بهمحض جدیشدن احتمال جنگ ،به ایران برگشته استنویسنده: مجید حسینزاده | روزنامهنگار
مترجم:
سالها پیش تصمیم میگیرد تا برای پیشرفت به آمریکا سفر کند. 10 سال از آن روز گذشته و سختیهای زیادی را برای رسیدن به موفقیتهای فعلی تحمل کرده است. او در آنجا ازدواج کرده و حالا یک پسر هم دارد. اما چند روز قبل از شروع جنگ رمضان، وقتی احتمال آغاز تجاوز آمریکا به ایران قوت میگیرد، دست پسرش را میگیرد و چند ساعت مانده به آغاز تجاوز، وارد خاک وطن میشود. تصمیمی که شاید در وهله اول، عجیب به نظر برسد اما نشاندهنده غیرت و شجاعتی کم نظیر است. گفتوگوی ما با «سارا مصطفوی» را که در آمریکا در حوزه روانشناسی مشغول به فعالیت بوده، در ادامه خواهید خواند.
ممکن است هیچوقت نتوانم به آمریکا برگردم
او درباره اینکه شاید هیچگاه نتواند به آمریکا که زندگیاش را در آنجا به سختی ساخته است برگردد، میگوید: «همین الان همسرم آن طرف است و من با پسرم به ایران برگشتم. از همسرم دور هستم و ممکن است دیگر هیچوقت نتوانم به آمریکا برگردم و او را ببینم؛ ولی وطنم برایم مهمتر است. من انتخاب کردم که برگردم. لحظه آخر عمر همه ما مرگ است و من میخواهم وقتی از دنیا میروم، بگویم زندگی برایم معنا داشت. من الان دغدغهام ایران است چون ریشه من این جاست».
با خشم رفتم و با عشق برگشتم
«مصطفوی» در پاسخ به این سوال که چرا از ایران رفتید، میگوید: «از ایران رفتم چون عصبانی و خشمگین بودم. قبل از رفتن به آمریکا با خودم میگفتم در ایران هیچکاری نمیشود کرد و همه ایدهها در اینجا به شکست میخورند و با بنبست مواجه میشوند. بنابراین با حس خشم زیاد رفتم. وقتی وارد آنجا شدم یعنی اولین لحظهای که از هواپیما پیاده شدم، دنبال آدمهای شاد و آرام و سرحال بودم و چون روانشناس هستم در این حوزه اطلاعات زیادی دارم؛ اما دیدم که آدمهای آنجا هم پر از اضطراب و استرس هستند. این اولین شوکی بود که تجربه کردم. من با حس خشم رفتم و بعد از 4 سال و در زمان کرونا، کم کم نظرم عوض شد. به تدریج فهمیدم که آن حس خشم و تنفر، بیشتر به خاطر انفعال خودم بود، به خاطر اینکه برای رسیدن به اهدافم در ایران نجنگیده بودم و تلاش نکرده بودم. من با خشم رفتم و با عشق برگشتم».
بدون وطن چیزی برای از دست دادن ندارم
«10 سال پیش و بعد از رفتن به آمریکا، یک تجربه شخصی مهم کسب کردم. من در آنجا به موضوع مهمی درباره پرتوقعی خودم پی بردم. متوجه شدم که چرا من در ایران مدام غر میزدم اما در آنجا نه. شاید چون کسی به غر زدنهایم در آنجا توجه نمیکرد. در ایران مدام میگفتم که چرا کسی هوای من را ندارد، چرا کسی به حرفم گوش نمیدهد اما در آنجا دیدم که بچه را از نوجوانی رها میکنند تا روی پای خودش بایستد و یاد بگیرد که باید از کارهای ساده و کم درآمد شروع کند». او با این مقدمه میگوید: «به مرور و بعد از چند سال گفتم باید خودم را اصلاح کنم. زمان گذشت تا اینکه شنیدم اوضاع خیلی خراب است و حرف از جنگ با ایران شده و عدهای از ایرانیها میگویند باید به ایران حمله کرد. من تک تک ایرانیها را سلولهای یک بدن میدانم و برایم عجیب بود که بعضی از این سلولها بگویند که دستم را قطع کن، پایم را قطع کن و... . بعد تصمیم گرفتم هر جور شده برگردم چون بدون وطن، من چیزی برای از دست دادن ندارم. پدرم، مادرم، اقوام، دوستانم و... همه در وطنم هستند و من چرا باید آن طرف بنشینم. برگشتم و تا قبل از این که وارد ایران شوم، باورم نمیشد که به خاک این جا برسم چون همه پروازها لغو شده بود».
در آمریکا رفاه بود اما حس بردگی داشتم
او درباره رفاه در زندگی آن طرف آب میگوید: «من بقیه را نمیدانم اما شخصا در آن جا متوجه یکسری مسائل شدم. هر فردی، یک زاویه نگاهی به دنیای اطرافش دارد و ممکن است نظر من با دیگری متفاوت باشد. من احساس کردم که میتوان رفاه زیادی در آن جا داشت اما به چه قیمتی؟ من آن جا میتوانستم همه چیز داشته باشم اما برده بودم. احساس میکردم که اگر بخواهید همه چیز داشته باشید، یک دامی است که به شما آن را میفروشند و سپس مجبورتان میکنند که بدویید و بدویید تا بتوانید قسطهای آن را بدهید. من این را دوست نداشتم و آزادی را در رها بودن از خواستهها میدانم».
بیایید راهی پیدا کنیم که ایران، ایران بماند
او درباره ایرانیهای خارج از کشور میگوید: «هیچ فردی حس ایرانیهای خارج از کشور را درک نمیکند. ما که از ایران میرویم، پر از دلتنگی میشویم، پر از زخم، پر از کارهای انجام نشده در وطن و ... در آمریکا فکر میکردم که هیچکسی حکومت ایران را نمیخواهد. در تجمعات ایرانیها در آمریکا، چند نفر بودند که میگفتند ما صدای مردم ایران هستیم. میگفتم شما این جا زندگی میکنید، چطور صدای مردم هستید؟ در این شبها از حضور مردم ایران در کوچه و خیابان خیلی تعجب کردم، چون آن طرف آب مدام میگفتند که هیچ کسی این حکومت را نمیخواهد. به همین دلیل حضور مردم در این شبها، برایم جالب است. خیلی خوشحالم که به ایران برگشتم. الان از همه میخواهم که بیایید با هم گفتوگو کنیم و راهی پیدا کنیم که ایران، ایران بماند. ایرانی که مردم آن با هم متحد هستند و دغدغه سازندگی دارند. به هم کمک کنیم برای ساخت وطن».
ممکن است هیچوقت نتوانم به آمریکا برگردم
او درباره اینکه شاید هیچگاه نتواند به آمریکا که زندگیاش را در آنجا به سختی ساخته است برگردد، میگوید: «همین الان همسرم آن طرف است و من با پسرم به ایران برگشتم. از همسرم دور هستم و ممکن است دیگر هیچوقت نتوانم به آمریکا برگردم و او را ببینم؛ ولی وطنم برایم مهمتر است. من انتخاب کردم که برگردم. لحظه آخر عمر همه ما مرگ است و من میخواهم وقتی از دنیا میروم، بگویم زندگی برایم معنا داشت. من الان دغدغهام ایران است چون ریشه من این جاست».
با خشم رفتم و با عشق برگشتم
«مصطفوی» در پاسخ به این سوال که چرا از ایران رفتید، میگوید: «از ایران رفتم چون عصبانی و خشمگین بودم. قبل از رفتن به آمریکا با خودم میگفتم در ایران هیچکاری نمیشود کرد و همه ایدهها در اینجا به شکست میخورند و با بنبست مواجه میشوند. بنابراین با حس خشم زیاد رفتم. وقتی وارد آنجا شدم یعنی اولین لحظهای که از هواپیما پیاده شدم، دنبال آدمهای شاد و آرام و سرحال بودم و چون روانشناس هستم در این حوزه اطلاعات زیادی دارم؛ اما دیدم که آدمهای آنجا هم پر از اضطراب و استرس هستند. این اولین شوکی بود که تجربه کردم. من با حس خشم رفتم و بعد از 4 سال و در زمان کرونا، کم کم نظرم عوض شد. به تدریج فهمیدم که آن حس خشم و تنفر، بیشتر به خاطر انفعال خودم بود، به خاطر اینکه برای رسیدن به اهدافم در ایران نجنگیده بودم و تلاش نکرده بودم. من با خشم رفتم و با عشق برگشتم».
بدون وطن چیزی برای از دست دادن ندارم
«10 سال پیش و بعد از رفتن به آمریکا، یک تجربه شخصی مهم کسب کردم. من در آنجا به موضوع مهمی درباره پرتوقعی خودم پی بردم. متوجه شدم که چرا من در ایران مدام غر میزدم اما در آنجا نه. شاید چون کسی به غر زدنهایم در آنجا توجه نمیکرد. در ایران مدام میگفتم که چرا کسی هوای من را ندارد، چرا کسی به حرفم گوش نمیدهد اما در آنجا دیدم که بچه را از نوجوانی رها میکنند تا روی پای خودش بایستد و یاد بگیرد که باید از کارهای ساده و کم درآمد شروع کند». او با این مقدمه میگوید: «به مرور و بعد از چند سال گفتم باید خودم را اصلاح کنم. زمان گذشت تا اینکه شنیدم اوضاع خیلی خراب است و حرف از جنگ با ایران شده و عدهای از ایرانیها میگویند باید به ایران حمله کرد. من تک تک ایرانیها را سلولهای یک بدن میدانم و برایم عجیب بود که بعضی از این سلولها بگویند که دستم را قطع کن، پایم را قطع کن و... . بعد تصمیم گرفتم هر جور شده برگردم چون بدون وطن، من چیزی برای از دست دادن ندارم. پدرم، مادرم، اقوام، دوستانم و... همه در وطنم هستند و من چرا باید آن طرف بنشینم. برگشتم و تا قبل از این که وارد ایران شوم، باورم نمیشد که به خاک این جا برسم چون همه پروازها لغو شده بود».
در آمریکا رفاه بود اما حس بردگی داشتم
او درباره رفاه در زندگی آن طرف آب میگوید: «من بقیه را نمیدانم اما شخصا در آن جا متوجه یکسری مسائل شدم. هر فردی، یک زاویه نگاهی به دنیای اطرافش دارد و ممکن است نظر من با دیگری متفاوت باشد. من احساس کردم که میتوان رفاه زیادی در آن جا داشت اما به چه قیمتی؟ من آن جا میتوانستم همه چیز داشته باشم اما برده بودم. احساس میکردم که اگر بخواهید همه چیز داشته باشید، یک دامی است که به شما آن را میفروشند و سپس مجبورتان میکنند که بدویید و بدویید تا بتوانید قسطهای آن را بدهید. من این را دوست نداشتم و آزادی را در رها بودن از خواستهها میدانم».
بیایید راهی پیدا کنیم که ایران، ایران بماند
او درباره ایرانیهای خارج از کشور میگوید: «هیچ فردی حس ایرانیهای خارج از کشور را درک نمیکند. ما که از ایران میرویم، پر از دلتنگی میشویم، پر از زخم، پر از کارهای انجام نشده در وطن و ... در آمریکا فکر میکردم که هیچکسی حکومت ایران را نمیخواهد. در تجمعات ایرانیها در آمریکا، چند نفر بودند که میگفتند ما صدای مردم ایران هستیم. میگفتم شما این جا زندگی میکنید، چطور صدای مردم هستید؟ در این شبها از حضور مردم ایران در کوچه و خیابان خیلی تعجب کردم، چون آن طرف آب مدام میگفتند که هیچ کسی این حکومت را نمیخواهد. به همین دلیل حضور مردم در این شبها، برایم جالب است. خیلی خوشحالم که به ایران برگشتم. الان از همه میخواهم که بیایید با هم گفتوگو کنیم و راهی پیدا کنیم که ایران، ایران بماند. ایرانی که مردم آن با هم متحد هستند و دغدغه سازندگی دارند. به هم کمک کنیم برای ساخت وطن».
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


