مرز میان حقیقت و شایعه
گفتوگو با پروفسور راسل مویرهد، استاد نظریه سیاسی در کالج دارتموث و نماینده دموکرات مجلس نمایندگان ایالت نیوهمپشایرنویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی
مترجم:
در روزگاری که یک ادعای بیاساس میتواند تنها در چند ساعت میلیونها بار دیده، پسندیده و بازنشر شود، مرز میان حقیقت و شایعه کجاست؟ آیا برای معتبرشدن یک روایت هنوز به سند و استدلال نیاز داریم، یا همین که «خیلیها آن را میگویند» کافی است؟ این پرسشها در کانون گفتوگوی پیش رو با پروفسور راسل مویرهد، نظریهپرداز سیاسی آمریکایی، استاد کرسی «رابرت کلمنتس در دموکراسی و سیاست» و رئیس گروه حکومت در کالج دارتموث قرار دارد. اهمیت دیدگاههای مویرهد تنها به جایگاه دانشگاهی او محدود نمیشود؛ او همزمان عضو مجلس نمایندگان ایالت نیوهمپشایر است و ازاینرو، بحران دموکراسی را نهفقط از منظر نظریه سیاسی، بلکه از درون میدان سیاست عملی نیز تجربه و تحلیل میکند.محور این مصاحبه، کتاب «خیلیها میگویند: توطئهباوری جدید و یورش به دموکراسی» است که از او پرسیدهایم چرا شهروندان گاه روایتهای همسو با گرایش سیاسی خود را بدون کوچکترین شاهدی میپذیرند؛ شبکههای اجتماعی چگونه واقعیتهای بدیل میسازند؛ حمله به دانشگاه، روزنامهنگاری، علم، دادگاهها و دانش کارشناسی چه پیامدی برای دموکراسی دارد و چگونه میتوان میان بدگمانی مشروع به قدرت و ذهنیت توطئهاندیش تمایز گذاشت. این مصاحبه در نهایت به پرسشی بنیادی میرسد: آیا دموکراسی بدون برخورداری از واقعیتی مشترک میتواند زنده بماند؟

شما در کتاب «به یغما رفته» استدلال میکنید که اخلاق کار از سوی نولیبرالیسم «در کتاب «خیلیها میگویند»، از ظهور نوعی «توطئهباوری جدید» (یعنی گرایش به تفسیر رویدادها بر پایه ادعای وجود نقشهها و هماهنگیهای پنهان، حتی بدون شواهد معتبر) سخن میگویید. چه چیزی شما را متقاعد کرد که آنچه امروز میبینیم، صرفاً ادامه نظریههای توطئه قدیمی نیست، بلکه پدیدهای واقعاً تازه است؟
آنچه در وهله نخست توجه ما را جلب کرد، عجیبوغریب و نامعقولبودن توطئههایی بود که بررسی میکردیم. برای مثال، «توطئه محل تولد» ادعا میکرد که باراک اوباما در ایالات متحده به دنیا نیامده و گواهی تولد او جعلی است. یا نظریه توطئه دیگری که میگفت هیلاری کلینتون از زیرزمین یک پیتزافروشی در نزدیکی واشنگتن دیسی، یک شبکه قاچاق جنسی کودکان را اداره میکند.
این روایتهای توطئهآمیز چنان دور از ذهن و پوچاند که حتی تظاهر نمیکنند شواهدی برای اثبات آنها وجود دارد. این وضعیت با نظریه توطئه مربوط به ترور جان اف. کندی متفاوت است؛ نظریهای که میگوید این ترور کار بیش از یک نفر بوده و در واقع، افرادی مرتبط با دولت ایالات متحده، مافیا یا کوبا پشت آن قرار داشتهاند.
آن نظریه توطئه، که به یک معنا میتوان آن را «مادر همه نظریههای توطئه» دانست، با انبوهی از شواهد و مدارک عرضه میشد. نظریهپردازان توطئه درباره آن کتابهایی مینوشتند که پر از پانویس، ارجاع و جزئیات بود. به تعبیر ریچارد هافستدر، آنها «بیش از حد موشکاف و دانشمآب» بودند. اما پدیدهای که ما میکوشیدیم آن را بفهمیم، اصلاً چنین نبود؛ نه موشکافانه بود، نه متکی به انبوهی از شواهد و نه حتی در پی آن بود که ظاهری پژوهشی و مستند به خود بگیرد.
عنوان کتاب، «خیلیها میگویند»، به نوعی سیاستورزی مبتنی بر شایعه، تکرار و معتبرشدن یک ادعا صرفاً از راه گردش گسترده آن اشاره دارد. آیا در عصر شبکههای اجتماعی، حقیقت دیگر نه بر پایه شواهد، بلکه بر اساس تعداد دفعاتی ساخته میشود که یک ادعا تکرار و به اشتراک گذاشته میشود؟
این دقیقاً همان ایدهای است که هنگام نوشتن کتاب به ذهن من و نانسی (نویسنده دوم کتاب) رسید. عنوان «خیلیها میگویند» نیز از همینجا شکل گرفت. کمکم متوجه شدیم آنچه امروزه به یک روایت توطئهآمیز اعتبار میبخشد، نه شواهد، بلکه تکرار است. آنچه اهمیت پیدا میکند، این است که آن روایت برای دیگران فرستاده شود، کسی آن را در اینستاگرام یا فیسبوک بپسندد و مدام میان افراد دستبهدست شود. نتیجه این فرایند آن است که مردم معیار خود را برای این که چه چیزی «حقیقت» محسوب میشود، پایین میآورند. در گذشته، مردم از خود میپرسیدند: «آیا برای باورکردن این ادعا شواهد کافی وجود دارد؟» اما اکنون میپرسند: «آیا آنقدر افراد زیادی این حرف را تکرار میکنند که من هم بتوانم با خیال راحت آن را برای یک نفر دیگر بفرستم؟»
آیا این خطر وجود ندارد که حمله افراطی به نظریههای توطئه، به ابزاری برای بیاعتبارکردن پرسشهای جدی افکار عمومی درباره قدرت، فساد، جنگ، رسانهها و نهادهای رسمی تبدیل شود؟
در حال حاضر، در ایالات متحده هر چرخه خبری، بیدرنگ با چرخه دیگری از روایتهای توطئهآمیز دنبال میشود. هر اتفاقی که روی میدهد، بلافاصله نظریهای توطئهآمیز درباره همان اتفاق پدید میآید.
بنابراین، نگرانی من حمله بیشازحد به نظریههای توطئه نیست. آنچه مرا نگران میکند، شکلگیری نوعی ذهنیت توطئهاندیشِ بیفکر و عاری از واقعیت است؛ ذهنیتی که همهچیز را در خود میبلعد و ارتباط ما را با واقعیت از میان میبرد.
شما تأکید میکنید که توطئهباوری جدید، نهادهای تولیدکننده دانش - مانند دانشگاهها، روزنامهنگاری، علم و دادگاهها - را هدف حمله قرار میدهد. اما اگر خود این نهادها با بحران اعتماد عمومی روبهرو باشند، آیا صرفاً دفاعکردن از آنها کافی است؟
در شرایط کنونی، نه؛ صرفاً دفاعکردن از این نهادها کافی نیست. باید نسبت به شیوههایی هوشیار باشیم که قدرتطلبان از طریق آنها میکوشند همه منابع تولید دانش بیطرفانه را بیاعتبار کنند. همچنین باید درک کنیم و بهدرستی دریابیم که دادگاهها، دانشگاهها و روزنامهنگاران تا چه اندازه آسیبپذیرند. درعینحال، باید بپذیریم که بسیاری از نهادهای قدرتمند در دانشگاه و روزنامهنگاری، از برخی جهات مهم خودشان موجب بیاعتباری خویش شدهاند و به اصلاح نیاز دارند. میتوان همزمان از چیزی دفاع کرد و آن را مورد انتقاد قرار داد.
چرا فکر میکنید برخی شهروندان امروز بیشتر مایلاند یک اتهام بیاساس را باور کنند تا یک گزارش روزنامهنگارانه، یک پژوهش دانشگاهی یا حکم دادگاه را؟
به نظر من شواهد قابلاعتمادی وجود ندارد که نشان دهد شهروندان بیش از آن که حاضر باشند گزارشهای روزنامهنگارانه مستند و مبتنی بر منابع معتبر را باور کنند، تمایل دارند اتهامهای بیاساس را بپذیرند. فکر میکنم آنچه در واقع رخ میدهد این است که بسیاری از شهروندان روایتهایی را باور میکنند که با ارزشها و دیدگاه سیاسی خودشان سازگار و همسو است؛ حتی هنگامی که برای پشتیبانی از آن روایتها کوچکترین مدرکی وجود ندارد.
بسیاری از نظریههای توطئه کلاسیک، به شیوه تحریفشده خود، میکوشیدند نظمی پنهان در پسِ رویدادها کشف کنند. اما شما استدلال میکنید که توطئهباوری جدید، آشفتگی، ابهام و بیاعتمادی تولید میکند. آیا سیاست معاصر از افراط در معنابخشی به رویدادها، به سمت نوعی ویرانکردن عامدانه واقعیت حرکت کرده است؟
من میان نظریه توطئه کلاسیک - با تأکید بر واژه «نظریه» - و توطئهباوری جدید تمایز میگذارم؛ توطئهباوری جدیدی که نظریه، شواهد و واقعیتها را کنار میگذارد. در نظریههای توطئه کلاسیک، اغلب با نظریهپردازانی روبهرو بودیم که میخواستند در جهانی زندگی کنند که در آن همهچیز از روی قصد و برنامه رخ داده و همهچیز معنایی روشن دارد. پروژه فکری آنها این بود که توضیح دهند چگونه همه اجزای جهان به یکدیگر مربوط هستند و در نهایت معنا پیدا میکنند. آنها جهانی میساختند که از جهان واقعیای که ما در آن زندگی میکنیم، منظمتر و منسجمتر بود. اما توطئهاندیشان امروز در جهانی زندگی میکنند - یا جهانی میآفرینند - که در آن هیچچیز معنا ندارد و هیچ رویدادی بهدرستی قابلفهم نیست.
کتاب شما در بستر سیاست آمریکا و دوران ترامپ نوشته شده است. آیا مفهوم «توطئهباوری جدید» را میتوان درباره جوامع غیرغربی یا حتی عرصه سیاست جهانی نیز به کار برد؟
به نظر من، این نوع توطئهباوری در هر جامعه دموکراتیکی پدیدار خواهد شد که رسانههای اجتماعی جدید در آن فراگیر و مسلط شده باشند؛ یعنی در فضایی که هر کسی بتواند بدون پرداخت هیچ هزینهای، هر چیزی را به همه مردم جهان بگوید.
برخی منتقدان استدلال میکنند که تمرکز بر توطئهباوری ممکن است توجه ما را از ریشههای مادی و اجتماعی بحران دموکراسی، مانند نابرابری، ناامنی اقتصادی و طرد فرهنگی، منحرف کند. پاسخ شما به این نقد چیست؟
من هرگز استدلال نکردهام که توطئهباوری تنها عامل فرسایش دموکراسی است. عوامل بسیار دیگری نیز در این زمینه نقش دارند. فرسایش دموکراسی در بسیاری از نقاط جهان در حال وقوع است؛ بنابراین، کسانی که نگران این پدیدهاند، طبعاً باید مجموعه کامل عواملی را بررسی کنند که به شکلگیری و گسترش آن دامن میزنند. درک این که توطئهباوری در جهان دموکراتیک معاصر چه میکند و چه تأثیری بر آن میگذارد، بسیار مهم است؛ اما این بههیچوجه بدان معنا نیست که توطئهباوری تنها پدیدهای است که ارزش بررسی، فهمیدن یا مطالعهکردن دارد. مسلماً چنین نیست.
آیا توطئهباوری جدید محصول کمبود اطلاعات است یا نتیجه وفور بیشازحد اطلاعات؟ به بیان دیگر، آیا مشکل اصلی ناآگاهی است، یا این که در انبوهی از نشانهها، روایتها و واقعیتهای کاذب غرق شدهایم؟
این پدیده حاصل ترکیب دو عامل است: از یکسو، افرادی با منش و شخصیت بسیار نامطلوب و از سوی دیگر، نوعی فناوری ارتباطی کاملاً جدید که به آنها امکان میدهد دروغ بسازند و آن را در سراسر جهان منتشر کنند.
در فضای دیجیتال، الگوریتمها به محتواهایی پاداش میدهند که خشم، ترس و بدگمانی ایجاد میکنند. آیا بدون اصلاح ساختار پلتفرمهای دیجیتال، میتوان بهطور مؤثر با توطئهباوری جدید مقابله کرد؟
به نظر من، ناگزیر خواهیم بود عادتهای فکری تازهای در شهروندان پدید آوریم؛ عادتهایی که به آنها امکان دهد در برابر هجوم بیوقفه اطلاعات نادرستی مقاومت کنند که پلتفرمهای دیجیتال در تمام طول روز پیش چشمشان قرار میدهند.

شما در کتاب «به یغما رفته» استدلال میکنید که اخلاق کار از سوی نولیبرالیسم «در کتاب «خیلیها میگویند»، از ظهور نوعی «توطئهباوری جدید» (یعنی گرایش به تفسیر رویدادها بر پایه ادعای وجود نقشهها و هماهنگیهای پنهان، حتی بدون شواهد معتبر) سخن میگویید. چه چیزی شما را متقاعد کرد که آنچه امروز میبینیم، صرفاً ادامه نظریههای توطئه قدیمی نیست، بلکه پدیدهای واقعاً تازه است؟
آنچه در وهله نخست توجه ما را جلب کرد، عجیبوغریب و نامعقولبودن توطئههایی بود که بررسی میکردیم. برای مثال، «توطئه محل تولد» ادعا میکرد که باراک اوباما در ایالات متحده به دنیا نیامده و گواهی تولد او جعلی است. یا نظریه توطئه دیگری که میگفت هیلاری کلینتون از زیرزمین یک پیتزافروشی در نزدیکی واشنگتن دیسی، یک شبکه قاچاق جنسی کودکان را اداره میکند.
این روایتهای توطئهآمیز چنان دور از ذهن و پوچاند که حتی تظاهر نمیکنند شواهدی برای اثبات آنها وجود دارد. این وضعیت با نظریه توطئه مربوط به ترور جان اف. کندی متفاوت است؛ نظریهای که میگوید این ترور کار بیش از یک نفر بوده و در واقع، افرادی مرتبط با دولت ایالات متحده، مافیا یا کوبا پشت آن قرار داشتهاند.
آن نظریه توطئه، که به یک معنا میتوان آن را «مادر همه نظریههای توطئه» دانست، با انبوهی از شواهد و مدارک عرضه میشد. نظریهپردازان توطئه درباره آن کتابهایی مینوشتند که پر از پانویس، ارجاع و جزئیات بود. به تعبیر ریچارد هافستدر، آنها «بیش از حد موشکاف و دانشمآب» بودند. اما پدیدهای که ما میکوشیدیم آن را بفهمیم، اصلاً چنین نبود؛ نه موشکافانه بود، نه متکی به انبوهی از شواهد و نه حتی در پی آن بود که ظاهری پژوهشی و مستند به خود بگیرد.
عنوان کتاب، «خیلیها میگویند»، به نوعی سیاستورزی مبتنی بر شایعه، تکرار و معتبرشدن یک ادعا صرفاً از راه گردش گسترده آن اشاره دارد. آیا در عصر شبکههای اجتماعی، حقیقت دیگر نه بر پایه شواهد، بلکه بر اساس تعداد دفعاتی ساخته میشود که یک ادعا تکرار و به اشتراک گذاشته میشود؟
این دقیقاً همان ایدهای است که هنگام نوشتن کتاب به ذهن من و نانسی (نویسنده دوم کتاب) رسید. عنوان «خیلیها میگویند» نیز از همینجا شکل گرفت. کمکم متوجه شدیم آنچه امروزه به یک روایت توطئهآمیز اعتبار میبخشد، نه شواهد، بلکه تکرار است. آنچه اهمیت پیدا میکند، این است که آن روایت برای دیگران فرستاده شود، کسی آن را در اینستاگرام یا فیسبوک بپسندد و مدام میان افراد دستبهدست شود. نتیجه این فرایند آن است که مردم معیار خود را برای این که چه چیزی «حقیقت» محسوب میشود، پایین میآورند. در گذشته، مردم از خود میپرسیدند: «آیا برای باورکردن این ادعا شواهد کافی وجود دارد؟» اما اکنون میپرسند: «آیا آنقدر افراد زیادی این حرف را تکرار میکنند که من هم بتوانم با خیال راحت آن را برای یک نفر دیگر بفرستم؟»
آیا این خطر وجود ندارد که حمله افراطی به نظریههای توطئه، به ابزاری برای بیاعتبارکردن پرسشهای جدی افکار عمومی درباره قدرت، فساد، جنگ، رسانهها و نهادهای رسمی تبدیل شود؟
در حال حاضر، در ایالات متحده هر چرخه خبری، بیدرنگ با چرخه دیگری از روایتهای توطئهآمیز دنبال میشود. هر اتفاقی که روی میدهد، بلافاصله نظریهای توطئهآمیز درباره همان اتفاق پدید میآید.
بنابراین، نگرانی من حمله بیشازحد به نظریههای توطئه نیست. آنچه مرا نگران میکند، شکلگیری نوعی ذهنیت توطئهاندیشِ بیفکر و عاری از واقعیت است؛ ذهنیتی که همهچیز را در خود میبلعد و ارتباط ما را با واقعیت از میان میبرد.
شما تأکید میکنید که توطئهباوری جدید، نهادهای تولیدکننده دانش - مانند دانشگاهها، روزنامهنگاری، علم و دادگاهها - را هدف حمله قرار میدهد. اما اگر خود این نهادها با بحران اعتماد عمومی روبهرو باشند، آیا صرفاً دفاعکردن از آنها کافی است؟
در شرایط کنونی، نه؛ صرفاً دفاعکردن از این نهادها کافی نیست. باید نسبت به شیوههایی هوشیار باشیم که قدرتطلبان از طریق آنها میکوشند همه منابع تولید دانش بیطرفانه را بیاعتبار کنند. همچنین باید درک کنیم و بهدرستی دریابیم که دادگاهها، دانشگاهها و روزنامهنگاران تا چه اندازه آسیبپذیرند. درعینحال، باید بپذیریم که بسیاری از نهادهای قدرتمند در دانشگاه و روزنامهنگاری، از برخی جهات مهم خودشان موجب بیاعتباری خویش شدهاند و به اصلاح نیاز دارند. میتوان همزمان از چیزی دفاع کرد و آن را مورد انتقاد قرار داد.
چرا فکر میکنید برخی شهروندان امروز بیشتر مایلاند یک اتهام بیاساس را باور کنند تا یک گزارش روزنامهنگارانه، یک پژوهش دانشگاهی یا حکم دادگاه را؟
به نظر من شواهد قابلاعتمادی وجود ندارد که نشان دهد شهروندان بیش از آن که حاضر باشند گزارشهای روزنامهنگارانه مستند و مبتنی بر منابع معتبر را باور کنند، تمایل دارند اتهامهای بیاساس را بپذیرند. فکر میکنم آنچه در واقع رخ میدهد این است که بسیاری از شهروندان روایتهایی را باور میکنند که با ارزشها و دیدگاه سیاسی خودشان سازگار و همسو است؛ حتی هنگامی که برای پشتیبانی از آن روایتها کوچکترین مدرکی وجود ندارد.
بسیاری از نظریههای توطئه کلاسیک، به شیوه تحریفشده خود، میکوشیدند نظمی پنهان در پسِ رویدادها کشف کنند. اما شما استدلال میکنید که توطئهباوری جدید، آشفتگی، ابهام و بیاعتمادی تولید میکند. آیا سیاست معاصر از افراط در معنابخشی به رویدادها، به سمت نوعی ویرانکردن عامدانه واقعیت حرکت کرده است؟
من میان نظریه توطئه کلاسیک - با تأکید بر واژه «نظریه» - و توطئهباوری جدید تمایز میگذارم؛ توطئهباوری جدیدی که نظریه، شواهد و واقعیتها را کنار میگذارد. در نظریههای توطئه کلاسیک، اغلب با نظریهپردازانی روبهرو بودیم که میخواستند در جهانی زندگی کنند که در آن همهچیز از روی قصد و برنامه رخ داده و همهچیز معنایی روشن دارد. پروژه فکری آنها این بود که توضیح دهند چگونه همه اجزای جهان به یکدیگر مربوط هستند و در نهایت معنا پیدا میکنند. آنها جهانی میساختند که از جهان واقعیای که ما در آن زندگی میکنیم، منظمتر و منسجمتر بود. اما توطئهاندیشان امروز در جهانی زندگی میکنند - یا جهانی میآفرینند - که در آن هیچچیز معنا ندارد و هیچ رویدادی بهدرستی قابلفهم نیست.
کتاب شما در بستر سیاست آمریکا و دوران ترامپ نوشته شده است. آیا مفهوم «توطئهباوری جدید» را میتوان درباره جوامع غیرغربی یا حتی عرصه سیاست جهانی نیز به کار برد؟
به نظر من، این نوع توطئهباوری در هر جامعه دموکراتیکی پدیدار خواهد شد که رسانههای اجتماعی جدید در آن فراگیر و مسلط شده باشند؛ یعنی در فضایی که هر کسی بتواند بدون پرداخت هیچ هزینهای، هر چیزی را به همه مردم جهان بگوید.
برخی منتقدان استدلال میکنند که تمرکز بر توطئهباوری ممکن است توجه ما را از ریشههای مادی و اجتماعی بحران دموکراسی، مانند نابرابری، ناامنی اقتصادی و طرد فرهنگی، منحرف کند. پاسخ شما به این نقد چیست؟
من هرگز استدلال نکردهام که توطئهباوری تنها عامل فرسایش دموکراسی است. عوامل بسیار دیگری نیز در این زمینه نقش دارند. فرسایش دموکراسی در بسیاری از نقاط جهان در حال وقوع است؛ بنابراین، کسانی که نگران این پدیدهاند، طبعاً باید مجموعه کامل عواملی را بررسی کنند که به شکلگیری و گسترش آن دامن میزنند. درک این که توطئهباوری در جهان دموکراتیک معاصر چه میکند و چه تأثیری بر آن میگذارد، بسیار مهم است؛ اما این بههیچوجه بدان معنا نیست که توطئهباوری تنها پدیدهای است که ارزش بررسی، فهمیدن یا مطالعهکردن دارد. مسلماً چنین نیست.
آیا توطئهباوری جدید محصول کمبود اطلاعات است یا نتیجه وفور بیشازحد اطلاعات؟ به بیان دیگر، آیا مشکل اصلی ناآگاهی است، یا این که در انبوهی از نشانهها، روایتها و واقعیتهای کاذب غرق شدهایم؟
این پدیده حاصل ترکیب دو عامل است: از یکسو، افرادی با منش و شخصیت بسیار نامطلوب و از سوی دیگر، نوعی فناوری ارتباطی کاملاً جدید که به آنها امکان میدهد دروغ بسازند و آن را در سراسر جهان منتشر کنند.
در فضای دیجیتال، الگوریتمها به محتواهایی پاداش میدهند که خشم، ترس و بدگمانی ایجاد میکنند. آیا بدون اصلاح ساختار پلتفرمهای دیجیتال، میتوان بهطور مؤثر با توطئهباوری جدید مقابله کرد؟
به نظر من، ناگزیر خواهیم بود عادتهای فکری تازهای در شهروندان پدید آوریم؛ عادتهایی که به آنها امکان دهد در برابر هجوم بیوقفه اطلاعات نادرستی مقاومت کنند که پلتفرمهای دیجیتال در تمام طول روز پیش چشمشان قرار میدهند.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


