مرز میان حقیقت و شایعه

گفت‌وگو با پروفسور راسل مویرهد، استاد نظریه سیاسی در کالج دارتموث و نماینده دموکرات مجلس نمایندگان ایالت نیوهمپشایر

نویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی

مترجم:

در روزگاری که یک ادعای بی‌اساس می‌تواند تنها در چند ساعت میلیون‌ها بار دیده، پسندیده و بازنشر شود، مرز میان حقیقت و شایعه کجاست؟ آیا برای معتبرشدن یک روایت هنوز به سند و استدلال نیاز داریم، یا همین که «خیلی‌ها آن را می‌گویند» کافی است؟ این پرسش‌ها در کانون گفت‌وگوی پیش رو با پروفسور راسل مویرهد، نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی، استاد کرسی «رابرت کلمنتس در دموکراسی و سیاست» و رئیس گروه حکومت در کالج دارتموث قرار دارد. اهمیت دیدگاه‌های مویرهد تنها به جایگاه دانشگاهی او محدود نمی‌شود؛ او همزمان عضو مجلس نمایندگان ایالت نیوهمپشایر است و ازاین‌رو، بحران دموکراسی را نه‌فقط از منظر نظریه سیاسی، بلکه از درون میدان سیاست عملی نیز تجربه و تحلیل می‌کند.محور این مصاحبه، کتاب «خیلی‌ها می‌گویند: توطئه‌باوری جدید و یورش به دموکراسی» است که از او پرسیده‌ایم چرا شهروندان گاه روایت‌های همسو با گرایش سیاسی خود را بدون کوچک‌ترین شاهدی می‌پذیرند؛ شبکه‌های اجتماعی چگونه واقعیت‌های بدیل می‌سازند؛ حمله به دانشگاه، روزنامه‌نگاری، علم، دادگاه‌ها و دانش کارشناسی چه پیامدی برای دموکراسی دارد و چگونه می‌توان میان بدگمانی مشروع به قدرت و ذهنیت توطئه‌اندیش تمایز گذاشت. این مصاحبه در نهایت به پرسشی بنیادی می‌رسد: آیا دموکراسی بدون برخورداری از واقعیتی مشترک می‌تواند زنده بماند؟



در کتاب «خیلی‌ها می‌گویند»، از ظهور نوعی «توطئه‌باوری جدید» (یعنی گرایش به تفسیر رویدادها بر پایه ادعای وجود نقشه‌ها و هماهنگی‌های پنهان، حتی بدون شواهد معتبر) سخن می‌گویید. چه چیزی شما را متقاعد کرد که آنچه امروز می‌بینیم، صرفاً ادامه نظریه‌های توطئه قدیمی نیست، بلکه پدیده‌ای واقعاً تازه است؟
آنچه در وهله نخست توجه ما را جلب کرد، عجیب‌وغریب و نامعقول‌بودن توطئه‌هایی بود که بررسی می‌کردیم. برای مثال، «توطئه محل تولد» ادعا می‌کرد که باراک اوباما در ایالات متحده به دنیا نیامده و گواهی تولد او جعلی است. یا نظریه توطئه دیگری که می‌گفت هیلاری کلینتون از زیرزمین یک پیتزافروشی در نزدیکی واشنگتن دی‌سی، یک شبکه قاچاق جنسی کودکان را اداره می‌کند.
این روایت‌های توطئه‌آمیز چنان دور از ذهن و پوچ‌اند که حتی تظاهر نمی‌کنند شواهدی برای اثبات آن‌ها وجود دارد. این وضعیت با نظریه توطئه مربوط به ترور جان اف. کندی متفاوت است؛ نظریه‌ای که می‌گوید این ترور کار بیش از یک نفر بوده و در واقع، افرادی مرتبط با دولت ایالات متحده، مافیا یا کوبا پشت آن قرار داشته‌اند.
آن نظریه توطئه، که به یک معنا می‌توان آن را «مادر همه نظریه‌های توطئه» دانست، با انبوهی از شواهد و مدارک عرضه می‌شد. نظریه‌پردازان توطئه درباره آن کتاب‌هایی می‌نوشتند که پر از پانویس، ارجاع و جزئیات بود. به تعبیر ریچارد هافستدر، آن‌ها «بیش از حد موشکاف و دانش‌مآب» بودند. اما پدیده‌ای که ما می‌کوشیدیم آن را بفهمیم، اصلاً چنین نبود؛ نه موشکافانه بود، نه متکی به انبوهی از شواهد و نه حتی در پی آن بود که ظاهری پژوهشی و مستند به خود بگیرد.
شما استدلال می‌کنید که توطئه‌باوری جدید، برخلاف نظریه‌های توطئه کلاسیک، حتی به خود زحمت نمی‌دهد روایتی منسجم بسازد یا دست‌کم ظاهری از وجود شواهد و مدارک ارائه کند. آیا این ویژگی را باید ضعف فکری آن دانست، یا دقیقاً همین ویژگی منشأ قدرت سیاسی آن است؟
پرسش خوبی است! در گذشته، چنین چیزی نقطه‌ضعف محسوب می‌شد؛ اما امروز شاید به یکی از منابع قدرت آن تبدیل شده باشد. قدرت نظام جدید توطئه‌باوری در این است که واقعیتی بدیل می‌سازد؛ واقعیتی که در آن، مردم فقط با مطالب، روایت‌ها و تجربه‌هایی روبه‌رو می‌شوند که با وفاداری‌های سیاسی آن‌ها و نامزدهای مورد حمایتشان سازگار است. بنابراین، همان‌طور که شما اشاره کردید، توانایی پیش‌بردن و رواج‌دادن یک روایت، بی‌آن که هیچ شواهدی برای آن ارائه شود، در جهان سیاسی امروز به منبعی جالب‌توجه برای کسب قدرت تبدیل شده است.

عنوان کتاب، «خیلی‌ها می‌گویند»، به نوعی سیاست‌ورزی مبتنی بر شایعه، تکرار و معتبرشدن یک ادعا صرفاً از راه گردش گسترده آن اشاره دارد. آیا در عصر شبکه‌های اجتماعی، حقیقت دیگر نه بر پایه شواهد، بلکه بر اساس تعداد دفعاتی ساخته می‌شود که یک ادعا تکرار و به اشتراک گذاشته می‌شود؟
این دقیقاً همان ایده‌ای است که هنگام نوشتن کتاب به ذهن من و نانسی (نویسنده دوم کتاب) رسید. عنوان «خیلی‌ها می‌گویند» نیز از همین‌جا شکل گرفت. کم‌کم متوجه شدیم آنچه امروزه به یک روایت توطئه‌آمیز اعتبار می‌بخشد، نه شواهد، بلکه تکرار است. آنچه اهمیت پیدا می‌کند، این است که آن روایت برای دیگران فرستاده شود، کسی آن را در اینستاگرام یا فیس‌بوک بپسندد و مدام میان افراد دست‌به‌دست شود. نتیجه این فرایند آن است که مردم معیار خود را برای این که چه چیزی «حقیقت» محسوب می‌شود، پایین می‌آورند. در گذشته، مردم از خود می‌پرسیدند: «آیا برای باورکردن این ادعا شواهد کافی وجود دارد؟» اما اکنون می‌پرسند: «آیا آن‌قدر افراد زیادی این حرف را تکرار می‌کنند که من هم بتوانم با خیال راحت آن را برای یک نفر دیگر بفرستم؟»

یکی از نقدهایی که به کتاب وارد شده این است که شاید شما برای کنشگرانِ توطئه‌باوری جدید، بیش از اندازه قصد آگاهانه و درک سیاسی قائل شده‌اید. آیا این پدیده واقعاً راهبردی عامدانه برای تضعیف دموکراسی است، یا گاهی صرفاً آمیزه‌ای از آشفتگی، خشم و نمایش رسانه‌ای است؟
ما استدلال نمی‌کنیم که این پدیده حاصل یک راهبرد کاملاً عامدانه است؛ ما صرفاً آن را توصیف می‌کنیم. انگیزه‌های افرادی که در آن نقش دارند متفاوت است. برخی واقعاً به این روایت‌ها باور دارند. برخی فقط می‌کوشند از این راه پول به دست آورند. برخی نیز می‌خواهند افراد زودباورتر جامعه را تحت تأثیر قرار دهند و هدایت کنند. گروهی دیگر هم برای جلب نظر بخش‌هایی از رأی‌دهندگان که می‌خواهند آن‌ها را به کارزار انتخاباتی یا حزب خود جذب کنند، به خواسته‌ها و باورهای آنان تملق می‌گویند و مطابق میلشان سخن می‌گویند.
​​​​​​​
شما میان شک‌گرایی دموکراتیک و توطئه‌باوری ضددموکراتیک تمایز می‌گذارید. اما در جوامعی که صاحبان قدرت واقعاً اطلاعات را پنهان می‌کنند و به‌صورت محرمانه دست به اقدام می‌زنند، مرز میان بدگمانی مشروع و توطئه‌باوری ویرانگر کجاست؟
دشواری مسئله در این است که دولت‌ها واقعاً می‌توانند خیانت‌پیشه باشند. دولت‌ها دروغ می‌گویند و گاهی واقعاً برای خیانت به مردم توطئه می‌کنند. به همه این دلایل، در بسیاری از موارد ممکن است نظریه‌های توطئه حقیقت داشته باشند. بنابراین، شهروندان باید هوشیار باشند و با دیده تردید به قدرت بنگرند.
البته همیشه به‌سادگی نمی‌توان مشخص کرد که مرز دقیق میان شک‌گرایی موجه و نوعی ذهنیت توطئه‌اندیشِ خودتقویت‌شونده - ذهنیتی که در برابر هرگونه شاهد و مدرکی مصون است - کجاست. بااین‌حال، به نظر من همه ما باید آمادگی مواجهه با «واقعیت‌های ناخوشایند» را داشته باشیم. منظورم از واقعیت‌های ناخوشایند، واقعیت‌هایی است که به سود آرمان‌های محبوب ما، حزب خودمان یا وفاداری‌ها و وابستگی‌های سیاسی‌مان نیستند. ممکن است در بسیاری از موارد حق با ما باشد؛ اما جهان همچنان واقعیت‌هایی را پیش روی ما قرار می‌دهد که چندان به موفقیت آرمان‌ها و اهداف مطلوب ما کمک نمی‌کنند. ما باید چشم‌هایمان را باز نگه داریم، ذهنی متعادل و آرام داشته باشیم و به واقعیت جهان توجه کنیم؛ حتی زمانی که آن واقعیت به سود جبهه و موضع ما نیست. اگر چنین کنیم، دیگر لازم نیست بیش از اندازه نگران این باشیم که آن مرز دقیقاً کجا کشیده می‌شود؛ زیرا در آن صورت، ما در جانب واقعیت ایستاده‌ایم.


آیا این خطر وجود ندارد که حمله افراطی به نظریه‌های توطئه، به ابزاری برای بی‌اعتبارکردن پرسش‌های جدی افکار عمومی درباره قدرت، فساد، جنگ، رسانه‌ها و نهادهای رسمی تبدیل شود؟

در حال حاضر، در ایالات متحده هر چرخه خبری، بی‌درنگ با چرخه دیگری از روایت‌های توطئه‌آمیز دنبال می‌شود. هر اتفاقی که روی می‌دهد، بلافاصله نظریه‌ای توطئه‌آمیز درباره همان اتفاق پدید می‌آید.
بنابراین، نگرانی من حمله بیش‌ازحد به نظریه‌های توطئه نیست. آنچه مرا نگران می‌کند، شکل‌گیری نوعی ذهنیت توطئه‌اندیشِ بی‌فکر و عاری از واقعیت است؛ ذهنیتی که همه‌چیز را در خود می‌بلعد و ارتباط ما را با واقعیت از میان می‌برد.
شما تأکید می‌کنید که توطئه‌باوری جدید، نهادهای تولیدکننده دانش - مانند دانشگاه‌ها، روزنامه‌نگاری، علم و دادگاه‌ها  - را هدف حمله قرار می‌دهد. اما اگر خود این نهادها با بحران اعتماد عمومی روبه‌رو باشند، آیا صرفاً دفاع‌کردن از آن‌ها کافی است؟
در شرایط کنونی، نه؛ صرفاً دفاع‌کردن از این نهادها کافی نیست. باید نسبت به شیوه‌هایی هوشیار باشیم که قدرت‌طلبان از طریق آن‌ها می‌کوشند همه منابع تولید دانش بی‌طرفانه را بی‌اعتبار کنند. همچنین باید درک کنیم و به‌درستی دریابیم که دادگاه‌ها، دانشگاه‌ها و روزنامه‌نگاران تا چه اندازه آسیب‌پذیرند. درعین‌حال، باید بپذیریم که بسیاری از نهادهای قدرتمند در دانشگاه و روزنامه‌نگاری، از برخی جهات مهم خودشان موجب بی‌اعتباری خویش شده‌اند و به اصلاح نیاز دارند. می‌توان همزمان از چیزی دفاع کرد و آن را مورد انتقاد قرار داد.

شما این پدیده را تهدیدی برای دموکراسی توصیف می‌کنید. آیا خطر اصلی در این است که این ادعاها نادرست‌اند، یا در این‌که امکان گفت‌وگو، مصالحه و داوری مشترک درباره واقعیت را از میان می‌برند؟
تهدیدی که این پدیده متوجه دموکراسی می‌کند، شکل‌های مختلفی دارد. یکی از این تهدیدها، حمله به تخصص و دانش کارشناسی است. هنگامی که تخصص بی‌اعتبار می‌شود و کارشناسان به‌عنوان بخشی از توطئه نخبگانی معرفی می‌شوند که قصد دارند مردم عادی را از قدرت محروم کنند، استفاده دولت از دانش کارشناسی برای تصمیم‌گیری درباره سیاست‌های عمومی بسیار دشوار می‌شود. واقعیت این است که کارشناسان نیز بارها اشتباه می‌کنند؛ اما بااین‌همه، نمی‌توان بدون مشورت، دست‌کم گاه‌به‌گاه، با متخصصان تصمیم‌های خوبی گرفت.
تهدید دیگری که متوجه دموکراسی است، از بی‌اعتبارشدن برخی فرایندهای اساسی ناشی می‌شود؛ برای مثال، فرایندی که طی آن آرای انتخاباتی شمارش می‌شود. این همان چیزی بود که در فاصله میان انتخابات نوامبر ۲۰۲۰ و رویدادهای ۶ ژانویه ۲۰۲۱ مشاهده کردیم. در آن دوره، رئیس‌جمهور ترامپ تمام‌وقت برای برهم‌زدن نتیجه انتخابات تلاش می‌کرد. او توانست این کار را با تکیه بر نظریه توطئه «انتخابات مهندسی‌شده و تقلبی» پیش ببرد. شاید این روشن‌ترین نمونه باشد از این که توطئه‌باوری جدید چگونه می‌تواند حمله‌ای عمیق و جدی به نهادهای دموکراتیک ایجاد کند.


چرا فکر می‌کنید برخی شهروندان امروز بیشتر مایل‌اند یک اتهام بی‌اساس را باور کنند تا یک گزارش روزنامه‌نگارانه، یک پژوهش دانشگاهی یا حکم دادگاه را؟
به نظر من شواهد قابل‌اعتمادی وجود ندارد که نشان دهد شهروندان بیش از آن که حاضر باشند گزارش‌های روزنامه‌نگارانه مستند و مبتنی بر منابع معتبر را باور کنند، تمایل دارند اتهام‌های بی‌اساس را بپذیرند. فکر می‌کنم آنچه در واقع رخ می‌دهد این است که بسیاری از شهروندان روایت‌هایی را باور می‌کنند که با ارزش‌ها و دیدگاه سیاسی خودشان سازگار و همسو است؛ حتی هنگامی که برای پشتیبانی از آن روایت‌ها کوچک‌ترین مدرکی وجود ندارد.
بسیاری از نظریه‌های توطئه کلاسیک، به شیوه تحریف‌شده خود، می‌کوشیدند نظمی پنهان در پسِ رویدادها کشف کنند. اما شما استدلال می‌کنید که توطئه‌باوری جدید، آشفتگی، ابهام و بی‌اعتمادی تولید می‌کند. آیا سیاست معاصر از افراط در معنابخشی به رویدادها، به سمت نوعی ویران‌کردن عامدانه واقعیت حرکت کرده است؟
من میان نظریه توطئه کلاسیک - با تأکید بر واژه «نظریه» -  و توطئه‌باوری جدید تمایز می‌گذارم؛ توطئه‌باوری جدیدی که نظریه، شواهد و واقعیت‌ها را کنار می‌گذارد. در نظریه‌های توطئه کلاسیک، اغلب با نظریه‌پردازانی روبه‌رو بودیم که می‌خواستند در جهانی زندگی کنند که در آن همه‌چیز از روی قصد و برنامه رخ داده و همه‌چیز معنایی روشن دارد. پروژه فکری آن‌ها این بود که توضیح دهند چگونه همه اجزای جهان به یکدیگر مربوط هستند و در نهایت معنا پیدا می‌کنند. آن‌ها جهانی می‌ساختند که از جهان واقعی‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم، منظم‌تر و منسجم‌تر بود. اما توطئه‌اندیشان امروز در جهانی زندگی می‌کنند  - یا جهانی می‌آفرینند - که در آن هیچ‌چیز معنا ندارد و هیچ رویدادی به‌درستی قابل‌فهم نیست.
کتاب شما در بستر سیاست آمریکا و دوران ترامپ نوشته شده است. آیا مفهوم «توطئه‌باوری جدید» را می‌توان درباره جوامع غیرغربی یا حتی عرصه سیاست جهانی نیز به کار برد؟
به نظر من، این نوع توطئه‌باوری در هر جامعه دموکراتیکی پدیدار خواهد شد که رسانه‌های اجتماعی جدید در آن فراگیر و مسلط شده باشند؛ یعنی در فضایی که هر کسی بتواند بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای، هر چیزی را به همه مردم جهان بگوید.

آیا توطئه‌باوری جدید صرفاً ابزاری در دست پوپولیست‌های راست‌گراست، یا می‌تواند در قالب‌های چپ‌گرایانه، ضدسرمایه‌داری، ضدنخبه یا حتی ضدجنگ نیز ظهور کند؟
به نظر من، توطئه‌اندیشان چپ‌گرا همچنان به مارکس گرایش دارند. البته مارکس خود نیز نوعی نظریه‌پرداز توطئه بود. بااین‌حال، این امکان وجود دارد که آن‌ها نیز در نهایت به توطئه‌باوری جدید روی بیاورند؛ زیرا این نوع توطئه‌باوری می‌تواند مسیری برای دستیابی به قدرت در اختیارشان قرار دهد.
برخی منتقدان استدلال می‌کنند که تمرکز بر توطئه‌باوری ممکن است توجه ما را از ریشه‌های مادی و اجتماعی بحران دموکراسی، مانند نابرابری، ناامنی اقتصادی و طرد فرهنگی، منحرف کند. پاسخ شما به این نقد چیست؟
من هرگز استدلال نکرده‌ام که توطئه‌باوری تنها عامل فرسایش دموکراسی است. عوامل بسیار دیگری نیز در این زمینه نقش دارند. فرسایش دموکراسی در بسیاری از نقاط جهان در حال وقوع است؛ بنابراین، کسانی که نگران این پدیده‌اند، طبعاً باید مجموعه کامل عواملی را بررسی کنند که به شکل‌گیری و گسترش آن دامن می‌زنند. درک این که توطئه‌باوری در جهان دموکراتیک معاصر چه می‌کند و چه تأثیری بر آن می‌گذارد، بسیار مهم است؛ اما این به‌هیچ‌وجه بدان معنا نیست که توطئه‌باوری تنها پدیده‌ای است که ارزش بررسی، فهمیدن یا مطالعه‌کردن دارد. مسلماً چنین نیست.
آیا توطئه‌باوری جدید محصول کمبود اطلاعات است یا نتیجه وفور بیش‌ازحد اطلاعات؟ به بیان دیگر، آیا مشکل اصلی ناآگاهی است، یا این که در انبوهی از نشانه‌ها، روایت‌ها و واقعیت‌های کاذب غرق شده‌ایم؟
این پدیده حاصل ترکیب دو عامل است: از یک‌سو، افرادی با منش و شخصیت بسیار نامطلوب و از سوی دیگر، نوعی فناوری ارتباطی کاملاً جدید که به آن‌ها امکان می‌دهد دروغ بسازند و آن را در سراسر جهان منتشر کنند.
در فضای دیجیتال، الگوریتم‌ها به محتواهایی پاداش می‌دهند که خشم، ترس و بدگمانی ایجاد می‌کنند. آیا بدون اصلاح ساختار پلتفرم‌های دیجیتال، می‌توان به‌طور مؤثر با توطئه‌باوری جدید مقابله کرد؟
به نظر من، ناگزیر خواهیم بود عادت‌های فکری تازه‌ای در شهروندان پدید آوریم؛ عادت‌هایی که به آن‌ها امکان دهد در برابر هجوم بی‌وقفه اطلاعات نادرستی مقاومت کنند که پلتفرم‌های دیجیتال در تمام طول روز پیش چشمشان قرار می‌دهند.

شما از سیاستمداران و رهبران عمومی می‌خواهید در برابر توطئه‌باوری بایستند. پس چرا بسیاری از مقام‌ها در برابر آن سکوت می‌کنند یا حتی برای کسب منفعت سیاسی از آن بهره می‌برند؟
زمانی که مشغول نوشتن این کتاب بودیم، انتظار داشتیم مقام‌های منتخب در ایالات متحده در برابر برخی از بی‌مایه‌ترین و جنون‌آمیزترین نظریه‌های توطئه بایستند. برای مثال، انتظار داشتیم افراد بیشتری در حزب جمهوری‌خواه از جان مک‌کین پیروی کنند و مانند او رفتار کنند. آشکار است که ما در این انتظار به‌شدت اشتباه می‌کردیم. دیگر انتظار نداریم رهبران سیاسی و عمومی در برابر توطئه‌باوری بایستند. اکنون معتقدیم یافتن راه‌حل، کاملاً به شهروندان عادی وابسته خواهد بود. طبقه سیاسی ما در ایالات متحده تقریباً به‌طور کامل فاسد شده است.
آیا دفاع از حقیقت در سیاست معاصر به زبان اخلاقی و مدنی تازه‌ای نیاز دارد؟ چگونه می‌توان از حقیقت دفاع کرد، بی‌آن که مانند نخبگانی متکبر به نظر رسید که از موضعی بالا با مردم سخن می‌گویند؟
نه. به نظر من، دفاع از حقیقت از دفاع از عقل سلیم آغاز می‌شود؛ از آنچه مردم با چشم‌های خود می‌بینند، با دست خود لمس می‌کنند و با گوش‌های خود می‌شنوند. این کار به طبقه جدیدی از نخبگان یا نگهبانانی حماسی نیاز ندارد. آنچه لازم است، شهروندانی هستند که از جای خود برخیزند، از صفحه‌نمایش‌هایشان فاصله بگیرند و به‌طور مستقیم با دیگر انسان‌ها و با جهان طبیعی ارتباط برقرار کنند.
از زمان انتشار کتاب شما، جهان با همه‌گیری کوویدـ۱۹، گسترش هوش مصنوعی، بحران‌های انتخاباتی و شکل‌های جدید جنگ اطلاعاتی روبه‌رو شده است. اگر امروز این کتاب را بازنویسی می‌کردید، کدام بخش‌های آن را بازنگری می‌کردید یا گسترش می‌دادید؟
درباره حمله به تخصص و دانش کارشناسی مطالب بیشتری می‌نوشتیم. این دقیقاً همان کاری است که در کتاب بعدی خود با عنوان «حکمرانی‌زدایی» (Ungovening) انجام دادیم.
شاید پرسش بنیادین کتاب شما این باشد: دموکراسی چگونه می‌تواند بدون وجود دست‌کم نوعی واقعیت مشترک دوام بیاورد؟ آیا معتقدید هنوز می‌توان چنین واقعیتی را بازسازی کرد، یا باید بپذیریم که سیاست وارد عصر پساحقیقت شده است؟ و اگر توطئه‌باوری جدید، همان‌گونه که شما استدلال می‌کنید، «اتهام‌زنی بدون شواهد» و «سیاست‌ورزی بدون واقعیت مشترک» است، مهم‌ترین مسئولیت شهروند دموکراتیک امروز چیست: تردیدکردن، اعتمادکردن، یا آموختنِ چگونگی تمایز میان این دو؟
موافقم؛ همه‌چیز از وجود یک واقعیت مشترک آغاز می‌شود. ما باید این واقعیت مشترک و امکان دسترسی خود به آن را حفظ کنیم. این کار یعنی با دیگران رودررو گفت‌وگو کنیم. یعنی برای نوشیدن قهوه یا نوشیدنی، یا برای قدم‌زدن، در کنار یکدیگر جمع شویم. یعنی با اجتماعات واقعی و مکان‌های واقعی ارتباط برقرار کنیم. یعنی از صفحه‌نمایش‌هایمان فاصله بگیریم. صفحه‌نمایش‌ها همان جایی هستند که در آن ارتباط خود را با واقعیت از دست می‌دهیم. همان‌جا نیز توطئه‌باوری جدید اوج می‌گیرد و گسترش پیدا می‌کند. بهترین راه مقابله با آن، این است که در برابر جاذبه و وسوسه صفحه‌نمایش نوعی مقاومت در خود پرورش دهیم.

10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار