آخرین تلنگر
نویسنده:
مترجم:
دیگردرمانده ام ،نمی دانم با رفتارهای وحشتناک و دلهره آورپسرمعتادم چه کنم. روزگارم را سیاه کرده است فقط آمده ام دست به دامان قانون شوم تا حداقل او را برای مدتی به جرم تخریب اموال ،سرقت وآزارو اذیت دیگران زندانی کنند تا شاید برای مدتی کوتاه نفس راحتی بکشم ...
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان ،این ها بخشی ازاظهارات مرد سپدمویی است که باچشمانی گریان به یکی ازمراکزانتظامی دراستان خراسان رضوی مراجعه کرده بود. اودرحالی که مدعی بودپسرمعتادش با بیل و کلنگ درحال تخریب در وپنجره های منزل مسکونی اش است تا با فروش آن ها بتواند هزینه های اعتیادش را تامین کند،درباره سرگذشت خود به فرمانده انتظامی کلانتری گفت:هنوزپسرم مجرد بود که فهمیدم او براثررفاقت با چندتن از دوستانش به مصرف موادمخدرآلوده شده است.آن روزگویی دنیا برسرم خراب شد اما تصمیم گرفتم این موضوع را برای حفظ آبروی خودم از اطرافیانم پنهان کنم چرا که تصورمی کردم او براساس کنجکاوی یا هیجانات دوران جوانی و فقط برای تفریح و خوشگذرانی موادمخدرمصرف کرده است. این بود که پس از مشورت با همسرم به این نتیجه رسیدم که باید برای او دخترمناسبی پیدا کنم تا با ازدواج ومسئولیت پذیری خانواده،ازمصرف مواد دوری کند. بالاخره دختر محجبه و باوقاری که ازبستگانمان بود را به عقدپسرم درآوردیم و او صاحب 2فرزند شد ولی بازهم اعتیادش را ترک نکرد. درهمین شرایط وقتی همسرش متوجه شد که «علیرضا»لوازم منزل را پنهانی به فروش می رساند،موضوع را با ما درمیان گذاشت و ما هم او را نصیحت کردیم که به فکر همسر و فرزندانش باشد و دست از اعتیاد بردارد ولی این نصیحت های دلسوزانه هم تاثیری نداشت تا این که بالاخره اعتیاد او به گونه ای آشکارشد که دیگر به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کرد. کاربه جایی رسید که«نسترن»دست فرزندانش را گرفت و به خانه پدرش رفت و تقاضای طلاق داد.
پسرم که دیگرمانعی برای سرقت هایش نمی دید همه جهیزیه و لوازم خانه را فروخت که من دراختیارش گذاشته بودم. ازدست ما هم کاری ساخته نبود و تنها زجرمی کشیدم. امروز هم وقتی چیزی برای فروش پیدا نکرده است با بیل و کلنگ به جان درو پنجره های آلومینیومی افتاده تا آن را تخریب کند و به ضایعاتی بفروشد ...
وقتی سخنان پیرمرد به این جا رسید دیگراشک هایش امان نداد تا بقیه سرگذشت او را بازگو کند. دراین شرایط بود که رئیس کلانتری به همراه چند تن از عوامل گشت انتظامی به منزل پسرمعتاد رفت. همه اهالی محل جمع شده بودند و درحالی به رفتارهای هولناک او می نگریستند که پسرجوان شیشه بزرگی را شکسته و خون آلود نیروهای انتظامی را تهدید می کرد که اگر کسی به او نزدیک شود رگ دستش را هم می زند چرا که حالا به آخرخط رسیده است! دراین هنگان فرمانده انتظامی با بهره گیری از اصول روانشناختی همه نیروها را از منزل خارج کرد و خود به گفت وگو با او نشست. طولی نکشید که پسر جوان اشک ریزان شیشه خون آلود را انداخت و روی زمین نشست . افسر انتظامی پس از دقایقی او را با خودروی پلیس به مقر انتظامی انتقال داد و پرونده های معتادانی را برایش بازگو کرد که به آخرخط رسیده و درنهایت با مرگی وحشتناک روبرو شده اند. او در نهایت پس از کسب رضایت پدرجوان معتاد،او را رها کرد تا به فرجام اعتیاد و رفتارهایش بیندیشد. حدود 5ماه بعد روزی علیرضا به همراه همسرش به کلانتری بازگشت وبا قدردانی از فرمانده انتظامی گفت:رفتاروگفتار شایسته و به جای شما مرا ازمرگی هولناک بازداشت و من با آخرین تلنگر به فکرآینده ام افتادم و تصمیم گرفتم دیگر هیچ گاه به موادمخدر فکرنکنم اکنون نیز بعداز ترک اعتیاد به دنبال همسرم رفتم و با کمک او زندگی جدیدی تشکیل دادم و حالا هم به دیگر معتادان برای ترک اعتیادشان کمک می کنم اما ای کاش ...
براساس ماجراهای واقعی درزیرپوست شهر
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان ،این ها بخشی ازاظهارات مرد سپدمویی است که باچشمانی گریان به یکی ازمراکزانتظامی دراستان خراسان رضوی مراجعه کرده بود. اودرحالی که مدعی بودپسرمعتادش با بیل و کلنگ درحال تخریب در وپنجره های منزل مسکونی اش است تا با فروش آن ها بتواند هزینه های اعتیادش را تامین کند،درباره سرگذشت خود به فرمانده انتظامی کلانتری گفت:هنوزپسرم مجرد بود که فهمیدم او براثررفاقت با چندتن از دوستانش به مصرف موادمخدرآلوده شده است.آن روزگویی دنیا برسرم خراب شد اما تصمیم گرفتم این موضوع را برای حفظ آبروی خودم از اطرافیانم پنهان کنم چرا که تصورمی کردم او براساس کنجکاوی یا هیجانات دوران جوانی و فقط برای تفریح و خوشگذرانی موادمخدرمصرف کرده است. این بود که پس از مشورت با همسرم به این نتیجه رسیدم که باید برای او دخترمناسبی پیدا کنم تا با ازدواج ومسئولیت پذیری خانواده،ازمصرف مواد دوری کند. بالاخره دختر محجبه و باوقاری که ازبستگانمان بود را به عقدپسرم درآوردیم و او صاحب 2فرزند شد ولی بازهم اعتیادش را ترک نکرد. درهمین شرایط وقتی همسرش متوجه شد که «علیرضا»لوازم منزل را پنهانی به فروش می رساند،موضوع را با ما درمیان گذاشت و ما هم او را نصیحت کردیم که به فکر همسر و فرزندانش باشد و دست از اعتیاد بردارد ولی این نصیحت های دلسوزانه هم تاثیری نداشت تا این که بالاخره اعتیاد او به گونه ای آشکارشد که دیگر به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کرد. کاربه جایی رسید که«نسترن»دست فرزندانش را گرفت و به خانه پدرش رفت و تقاضای طلاق داد.
پسرم که دیگرمانعی برای سرقت هایش نمی دید همه جهیزیه و لوازم خانه را فروخت که من دراختیارش گذاشته بودم. ازدست ما هم کاری ساخته نبود و تنها زجرمی کشیدم. امروز هم وقتی چیزی برای فروش پیدا نکرده است با بیل و کلنگ به جان درو پنجره های آلومینیومی افتاده تا آن را تخریب کند و به ضایعاتی بفروشد ...
وقتی سخنان پیرمرد به این جا رسید دیگراشک هایش امان نداد تا بقیه سرگذشت او را بازگو کند. دراین شرایط بود که رئیس کلانتری به همراه چند تن از عوامل گشت انتظامی به منزل پسرمعتاد رفت. همه اهالی محل جمع شده بودند و درحالی به رفتارهای هولناک او می نگریستند که پسرجوان شیشه بزرگی را شکسته و خون آلود نیروهای انتظامی را تهدید می کرد که اگر کسی به او نزدیک شود رگ دستش را هم می زند چرا که حالا به آخرخط رسیده است! دراین هنگان فرمانده انتظامی با بهره گیری از اصول روانشناختی همه نیروها را از منزل خارج کرد و خود به گفت وگو با او نشست. طولی نکشید که پسر جوان اشک ریزان شیشه خون آلود را انداخت و روی زمین نشست . افسر انتظامی پس از دقایقی او را با خودروی پلیس به مقر انتظامی انتقال داد و پرونده های معتادانی را برایش بازگو کرد که به آخرخط رسیده و درنهایت با مرگی وحشتناک روبرو شده اند. او در نهایت پس از کسب رضایت پدرجوان معتاد،او را رها کرد تا به فرجام اعتیاد و رفتارهایش بیندیشد. حدود 5ماه بعد روزی علیرضا به همراه همسرش به کلانتری بازگشت وبا قدردانی از فرمانده انتظامی گفت:رفتاروگفتار شایسته و به جای شما مرا ازمرگی هولناک بازداشت و من با آخرین تلنگر به فکرآینده ام افتادم و تصمیم گرفتم دیگر هیچ گاه به موادمخدر فکرنکنم اکنون نیز بعداز ترک اعتیاد به دنبال همسرم رفتم و با کمک او زندگی جدیدی تشکیل دادم و حالا هم به دیگر معتادان برای ترک اعتیادشان کمک می کنم اما ای کاش ...
براساس ماجراهای واقعی درزیرپوست شهر
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


