از شکستن حصر آبادان تا روزهای دوری از خانواده
سرتیپ دوم جلال علوی، از فرماندهان لشکر ۷۷ پیروز خراسان، از سالهای حضور در دفاع مقدس، عملیاتهای جنگ، روزهای دشوار جبهه و دوری از خانواده میگویدنویسنده: شایان اله آبادی | روزنامهنگار
مترجم:
۳۱ شهریورماه، سالروز تهاجم همهجانبه ارتش بعث عراق و آغاز حماسهای هشتساله است که در آن، فرزندان این مرزوبوم با دست خالی اما ارادهای پولادین در برابر ائتلاف جهانی حامیان صدام قد علم کردند تا مبادا ذرهای از خاک ایران به یغما برود. در این سالها، ارتش جمهوری اسلامی ایران یکی از ارکان اصلی دفاع از مرزهای کشور بود و افسران و سربازان بسیاری، سالهای جوانی خود را در مناطق عملیاتی سپری کردند. سرتیپ دوم جلال علوی، از نیروهای لشکر ۷۷ پیروز خراسان، یکی از آنان است؛ افسری که خدمت خود را پیش از آغاز جنگ آغاز کرد و در طول سالهای دفاع مقدس، مسئولیتهای مختلفی بر عهده داشت و جانباز هم شده است. او در گفتوگو با ما از نخستین روزهای جنگ، حضور در مناطق عملیاتی، عملیات شکستن حصر آبادان، دشواریهای جنگ نابرابر، خاطرات شخصی از جبهه و مهمتر از همه، نقش خانوادههایی میگوید که پشت جبهه، سالهای دوری و نگرانی را تحمل کردند.

از دانشکده افسری تا فرماندهی پشتیبانی لشکر ۷۷
سرتیپ دوم علوی راجع به شروع خدمتش در ارتش میگوید: «بنده سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه افسری شدم و در شروع جنگ تحمیلی تازه ستوان یک شده بودم. در لشکر77 پیروز خراسان، خدمتم را از فرماندهی دسته که شروع خدمت یک ستوان تازه است، آغاز کردم و تا پنج سال آخر خدمتم که فرمانده پشتیبانی لشکر 77 بودم، ادامه دادم. سال ۱۳۸۴ با ۳۱ سال خدمت بازنشسته شدم. شغلم را با فرمانده دسته در یگانهای لجستیک شروع کردم و سلسلهمراتب را طی کردم تا اینکه در سال ۷۸ معاون پشتیبانی لشکر شدم. بعد از یک سال فرمانده پشتیبانی لشکر شدم و پنج سال فرمانده پشتیبانی لشکر بودم».

پیام غیرمنتظره و مسرتبخش در سنگر حسینیه
یکی از خاطرات شخصی سرتیپ علوی به سال ۱۳۶۱ و حضور او در منطقه خرمشهر بازمیگردد: «در سال ۶۱ لشکر ما در منطقه خرمشهر مستقر بود. من در ایستگاه حسینیه بودم که تقریبا چهل کیلومتر با خرمشهر فاصله داشت.یک روز برای ملاقات با فرمانده گردانم و تبادل نظر و مأموریتم رفتم خرمشهر که ایشان را ببینم. ایشان رفته بودند بازدید خط. فرصت شد زنگی به خانواده بزنم. تلفن را برداشتم و زنگ زدم مشهد. گفتند که تبریک میگوییم؛ دختر خانمت به دنیا آمد. من از یک طرف خوشحال شدم، خدا نعمتی به این خوبی به من داده؛ اما از طرفی ناراحت که من الان بایستی آنجا باشم و پکر به حسینیه برگشتم. وقتی فرمانده گردان برگشت بچهها به او گفتند که حالم خوب نیست. سه، چهار ساعت از این موضوع گذشته بود که دیدم در سنگر را میزنند. به سرباز گفته بودم اگر کسی با من کار داشت بگوید رفته خط جلو و نیست اما گفت که ماشین فرماندهی یک پیام برایت آورده است. یک پاکت دادند به من ودر پاکت به دنیا آمدن دخترم را تبریک گفته بودند و یک مرخصی پنجروزه و یک بلیت هواپیما که من فردا به مشهد بروم.»

محاصره آبادان
و جزر و مدهای سرنوشتساز
این بازنشسته ارتش راجع به عملیاتهایی که در دوران خدمتش و دفاع مقدس داشته میگوید: «ماموریتهای ما از سال ۵۷ به اینطرف آغاز شده بود. اول لشکر ما با عنوان گردانهای رزمی یا گروههای رزمی به منطقه غرب و شمال غرب اعزام شد. من خودم ماموریت غرب رفتم و قبل از اینکه جنگ شروع بشود در شهر بانه بودم. تقریبا میشود گفت وقتی جنگ شروع شد، یگانهای ما از غرب به جنوب اعزام شدند. بعد رفتیم آنجا و جنگ شروع شد. یگان ما از مشهد که حرکت کرد، با قطار رفتیم و در ماهشهر پیاده شدیم. یک مقداری از یگانهای ما حرکت کردند به سمت آبادان که آن موقع آبادان محاصره بود. یک جاده خیلی ناامن زمینی بود و بایستی بیشتر کارهایمان را از طریق لنج انجام میدادیم. دور میزدیم و از پشت آبادان، از قفقاز وارد آبادان میشدیم. گاهی دو تا جزر و مد در این مدت طی میکردیم. یک دفعه با یک کشتی لنجی داشتیم میرفتیم، آب میرفت پایین و در گل دو، سه ساعت میماندیم، باز آب میآمد بالا و حرکت میکردیم سمت آبادان. گاهی هم هلیکوپتر بود که مأموریت خاص را با هلیکوپترها میرفتیم و میآمدیم.»

ماموریتی برای شکستن حصر آبادان
سرتیپ علوی درباره عملیات شکست حصر آبادان و تغییر نام لشکر میگوید: «تقریبا میشود گفت که بیشتر محیط آبادان محاصره بود تا اینکه دستور شکستن حصر ابلاغ شد. لشکر ما افتخار داشت که این مأموریت را انجام بدهد. وقتی که توانستیم این کار را انجام بدهیم، طرحریزی این عملیات آنقدر دقیق بود که من شنیدم الان در خیلی از دانشگاههای نظامی خارج از کشور این عملیات تدریس میشود. همانطور که ما در دانشگاه افسری در درس جنگ، تمام عملیاتهای ناپلئون، رومل، جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم را بررسی کردیم، نقاط ضعف، نقاط مثبت، علت شکست و علت پیروزی را بررسی کردیم، این هم الان آنجا عمل میشود. بعد از انجام این عملیات، لشکر ما لقب پیروز را گرفت و اسم لشکر 77 عوض شد به نام لشکر 77 پیروز ثامنالائمه خراسان.»

غرور ایرانیان کار دست صدام داد
آقای علوی درباره زمینههای پیش از آغاز جنگ و اختلافات ایران و عراق هم میگوید: «البته این اختلافات که برمیگشت به تقریبا ۱۵، ۲۰ سال قبل از این جنگ، یک مقداری از آن رفع شد و با قدرتنمایی که ارتش در آن موقع داشت، وادار شدند که این مرز اروندرود را قبول کنند که ما میگفتیم عمیقترین جای آن، مرز است. مجبور شدند بپذیرند و قراردادی هم نوشته شد که بعدا به قرارداد ۱۹۷۵ معروف شد. گاهی تلنگرهایی به ما میزدند و درگیریهای کوچکی انجام میشد تا اینکه انقلاب شد. وقتی انقلاب شد، خود عراقیها و کشورهای دیگری که با انقلاب ابرقدرتها موافق نبودند، وسوسه کردند که الان دیگر وقتش است؛ که آن عقدهای که ته دلت هست را خالی کنی... صدام تا آن موقع معاون نخستوزیر بود و بعد در آن موقع دیگر نفر اول شده بود و میتوانست با این کار و پیروزی احتمالی، در بین اعراب برای خودش جایگاهی درست بکند. ولی خب آنها غرور ما و آن باور و ایمانی که ما ته دلمان داشتیم به اضافه فاکتور شهادت را در ما نادیده گرفته بودند.»
سهمیه ۲۰ گلوله در برابر آتش سنگین دشمن
سرتیپ علوی درباره مفهوم جنگ نابرابر، مثالی از روزهای حضور خود در جبهه میآورد: «جنگ بین ما و عراق جنگی نابرابر بود. در یک برههای یادم هست که با دوستان توپچی که افسر توپخانه بودند، صحبت میکردم و آنها میگفتند ما سهمیه داریم، چون ما محدودیت داشتیم. عراقی که از تمام دنیا حمایت میشد، 200تا به سر ما گلوله میریخت، ولی ما 20 تا سهمیه داشتیم، جوابشان را بدهیم. این نمونه کوچکی از جنگ نابرابر است. یا اینکه الان در صحبتها گفته میشود که ما حتی سیم خاردار نداشتیم. خدا را شکر جوانان ما با حمایتهای افراد در رأس مملکت، تفکرات سازندهای داشتند و با امکانات کم، کارهای بزرگی انجام دادند. از نابرابری در جنگ خاطره دیگری هم دارم، بهطور مثال ما سامانه مناسبی برای مقابله با جنگندههای دشمن نداشتیم و برای همین ساعات فعالیت ما بسیار محدود میشد».

خادمی حرم؛ پاداشی که با هیچ چیز قابل قیاس نیست
آقای علوی درباره تقدیرهایی که در طول خدمت دریافت کرده است، میگوید: «بنده دو پاداش گرفتم در دوران خدمتم. رئیس عقیدتی سیاسی لشکر ما یک روز با من صحبت کرد و من خواستهام را به او گفتم و ایشان برای من خادمی حرم را درست کرد و حالا بیست و چهار سال است که با افتخار به عنوان دربان در حرم رضوی خدمت میکنم. یک روز هم تفنگی دو لول شکار به من دادند که ارزش مادی زیادی ندارد اما این پاداشها خستگی را از تن آدم در میآورد. سه قسمت در پروندهما ثبت شده: تا شروع جنگ تحمیلی، جنگ تحمیلی تا قطعنامه، از قطعنامه به بعد. در پرونده من آن فاصله شروع جنگ تحمیلی تا قطعنامه، نوشته شش سال و هشت ماه و چند روز؛ دو هزار و پانصد روز. این سختیهایی که ما و خانوادههایمان کشیدیم با پاداش مادی جبران نمیشود. چه شبهایی بود که ما میگفتیم امشب صبح شود و ببینیم فردا چه پیش میآید، فکر میکردیم یک ساعت گذشته اما وقتی به ساعت نگاه میکردیم، میدیدیم که پنج دقیقه گذشته و شبهای سختی بود.»

آموزشهای نجاتبخش دانشکده افسری
سرتیپ علوی راجع به تنبیهها و آموزشهایی که کمک شایانی به رشد آنها کرده میگوید: «در مسیر تهران، اگر از جاده به سمت پلور رفته باشید، در آنجا کابلهایی بین کوهها کشیده شده است. ما در دانشکده افسری، سال هجدهم، عملیاتهای کوهنوردی داشتیم؛ انواع عملیاتهای کوهنوردی را انجام میدادیم و یکی از آنها هم در زیر پل ورسک بود که جاده جدید فیروزکوه از آنجا عبور میکند. وقتی یک دانشجو تنبیه میشد، یکی از تنبیهها حمل مجروح بود. باید یک مجروح را از بالای کوه روی شانه میگذاشتیم و به پایین میآوردیم. اگر کسی خطایی میکرد، مجروح سنگینتری روی دوشش میگذاشتند. یعنی میخواهم بگویم تنبیه هم سازنده بود. وقتی 40 یا 60 کیلو وزن روی دوش من قرار میگرفت، به من فشار میآمد، اما در نهایت قویتر میشدم. در دانشگاه افسری حتی حق راه رفتن عادی نداشتیم و همهجا باید با نظم و قاعده سریع حرکت میکردیم. آن زمان شاید با خودمان میگفتیم: «حالا چه میشود اگر کمی راه برویم؟» اما بعدها فهمیدیم این آموزشها چه اهمیتی داشته است. یک روز در اردوگاه، برای پرتاب نارنجک به بالای تپه رفتیم. حدود صد نفر آنجا نشسته بودند و هدف در پایین تپه قرار داشت. یکییکی بلند میشدیم، ضامن نارنجک را میکشیدیم و آن را پرتاب میکردیم و استاد هم به ما نمره میداد که نارنجک را تا چه اندازه به هدف نزدیک زدهایم. یکی از بچهها وقتی نارنجک را کشید، از دستش افتاد. تا زمانی که نارنجک منفجر شد، از آن صد نفر، دیگر کسی بالای تپه نبود؛ همه به پایین تپه دویده بودند و هیچکس آنجا نبود که ترکش به او اصابت کند. این همان دویدن بود؛ همان آموزش و همان انضباطی که از قبل در وجود ما شکل گرفته بود.»

از دانشکده افسری تا فرماندهی پشتیبانی لشکر ۷۷
سرتیپ دوم علوی راجع به شروع خدمتش در ارتش میگوید: «بنده سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه افسری شدم و در شروع جنگ تحمیلی تازه ستوان یک شده بودم. در لشکر77 پیروز خراسان، خدمتم را از فرماندهی دسته که شروع خدمت یک ستوان تازه است، آغاز کردم و تا پنج سال آخر خدمتم که فرمانده پشتیبانی لشکر 77 بودم، ادامه دادم. سال ۱۳۸۴ با ۳۱ سال خدمت بازنشسته شدم. شغلم را با فرمانده دسته در یگانهای لجستیک شروع کردم و سلسلهمراتب را طی کردم تا اینکه در سال ۷۸ معاون پشتیبانی لشکر شدم. بعد از یک سال فرمانده پشتیبانی لشکر شدم و پنج سال فرمانده پشتیبانی لشکر بودم».

پیام غیرمنتظره و مسرتبخش در سنگر حسینیه
یکی از خاطرات شخصی سرتیپ علوی به سال ۱۳۶۱ و حضور او در منطقه خرمشهر بازمیگردد: «در سال ۶۱ لشکر ما در منطقه خرمشهر مستقر بود. من در ایستگاه حسینیه بودم که تقریبا چهل کیلومتر با خرمشهر فاصله داشت.یک روز برای ملاقات با فرمانده گردانم و تبادل نظر و مأموریتم رفتم خرمشهر که ایشان را ببینم. ایشان رفته بودند بازدید خط. فرصت شد زنگی به خانواده بزنم. تلفن را برداشتم و زنگ زدم مشهد. گفتند که تبریک میگوییم؛ دختر خانمت به دنیا آمد. من از یک طرف خوشحال شدم، خدا نعمتی به این خوبی به من داده؛ اما از طرفی ناراحت که من الان بایستی آنجا باشم و پکر به حسینیه برگشتم. وقتی فرمانده گردان برگشت بچهها به او گفتند که حالم خوب نیست. سه، چهار ساعت از این موضوع گذشته بود که دیدم در سنگر را میزنند. به سرباز گفته بودم اگر کسی با من کار داشت بگوید رفته خط جلو و نیست اما گفت که ماشین فرماندهی یک پیام برایت آورده است. یک پاکت دادند به من ودر پاکت به دنیا آمدن دخترم را تبریک گفته بودند و یک مرخصی پنجروزه و یک بلیت هواپیما که من فردا به مشهد بروم.»

محاصره آبادان
و جزر و مدهای سرنوشتساز
این بازنشسته ارتش راجع به عملیاتهایی که در دوران خدمتش و دفاع مقدس داشته میگوید: «ماموریتهای ما از سال ۵۷ به اینطرف آغاز شده بود. اول لشکر ما با عنوان گردانهای رزمی یا گروههای رزمی به منطقه غرب و شمال غرب اعزام شد. من خودم ماموریت غرب رفتم و قبل از اینکه جنگ شروع بشود در شهر بانه بودم. تقریبا میشود گفت وقتی جنگ شروع شد، یگانهای ما از غرب به جنوب اعزام شدند. بعد رفتیم آنجا و جنگ شروع شد. یگان ما از مشهد که حرکت کرد، با قطار رفتیم و در ماهشهر پیاده شدیم. یک مقداری از یگانهای ما حرکت کردند به سمت آبادان که آن موقع آبادان محاصره بود. یک جاده خیلی ناامن زمینی بود و بایستی بیشتر کارهایمان را از طریق لنج انجام میدادیم. دور میزدیم و از پشت آبادان، از قفقاز وارد آبادان میشدیم. گاهی دو تا جزر و مد در این مدت طی میکردیم. یک دفعه با یک کشتی لنجی داشتیم میرفتیم، آب میرفت پایین و در گل دو، سه ساعت میماندیم، باز آب میآمد بالا و حرکت میکردیم سمت آبادان. گاهی هم هلیکوپتر بود که مأموریت خاص را با هلیکوپترها میرفتیم و میآمدیم.»

ماموریتی برای شکستن حصر آبادان
سرتیپ علوی درباره عملیات شکست حصر آبادان و تغییر نام لشکر میگوید: «تقریبا میشود گفت که بیشتر محیط آبادان محاصره بود تا اینکه دستور شکستن حصر ابلاغ شد. لشکر ما افتخار داشت که این مأموریت را انجام بدهد. وقتی که توانستیم این کار را انجام بدهیم، طرحریزی این عملیات آنقدر دقیق بود که من شنیدم الان در خیلی از دانشگاههای نظامی خارج از کشور این عملیات تدریس میشود. همانطور که ما در دانشگاه افسری در درس جنگ، تمام عملیاتهای ناپلئون، رومل، جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم را بررسی کردیم، نقاط ضعف، نقاط مثبت، علت شکست و علت پیروزی را بررسی کردیم، این هم الان آنجا عمل میشود. بعد از انجام این عملیات، لشکر ما لقب پیروز را گرفت و اسم لشکر 77 عوض شد به نام لشکر 77 پیروز ثامنالائمه خراسان.»

غرور ایرانیان کار دست صدام داد
آقای علوی درباره زمینههای پیش از آغاز جنگ و اختلافات ایران و عراق هم میگوید: «البته این اختلافات که برمیگشت به تقریبا ۱۵، ۲۰ سال قبل از این جنگ، یک مقداری از آن رفع شد و با قدرتنمایی که ارتش در آن موقع داشت، وادار شدند که این مرز اروندرود را قبول کنند که ما میگفتیم عمیقترین جای آن، مرز است. مجبور شدند بپذیرند و قراردادی هم نوشته شد که بعدا به قرارداد ۱۹۷۵ معروف شد. گاهی تلنگرهایی به ما میزدند و درگیریهای کوچکی انجام میشد تا اینکه انقلاب شد. وقتی انقلاب شد، خود عراقیها و کشورهای دیگری که با انقلاب ابرقدرتها موافق نبودند، وسوسه کردند که الان دیگر وقتش است؛ که آن عقدهای که ته دلت هست را خالی کنی... صدام تا آن موقع معاون نخستوزیر بود و بعد در آن موقع دیگر نفر اول شده بود و میتوانست با این کار و پیروزی احتمالی، در بین اعراب برای خودش جایگاهی درست بکند. ولی خب آنها غرور ما و آن باور و ایمانی که ما ته دلمان داشتیم به اضافه فاکتور شهادت را در ما نادیده گرفته بودند.»
سهمیه ۲۰ گلوله در برابر آتش سنگین دشمن
سرتیپ علوی درباره مفهوم جنگ نابرابر، مثالی از روزهای حضور خود در جبهه میآورد: «جنگ بین ما و عراق جنگی نابرابر بود. در یک برههای یادم هست که با دوستان توپچی که افسر توپخانه بودند، صحبت میکردم و آنها میگفتند ما سهمیه داریم، چون ما محدودیت داشتیم. عراقی که از تمام دنیا حمایت میشد، 200تا به سر ما گلوله میریخت، ولی ما 20 تا سهمیه داشتیم، جوابشان را بدهیم. این نمونه کوچکی از جنگ نابرابر است. یا اینکه الان در صحبتها گفته میشود که ما حتی سیم خاردار نداشتیم. خدا را شکر جوانان ما با حمایتهای افراد در رأس مملکت، تفکرات سازندهای داشتند و با امکانات کم، کارهای بزرگی انجام دادند. از نابرابری در جنگ خاطره دیگری هم دارم، بهطور مثال ما سامانه مناسبی برای مقابله با جنگندههای دشمن نداشتیم و برای همین ساعات فعالیت ما بسیار محدود میشد».

خادمی حرم؛ پاداشی که با هیچ چیز قابل قیاس نیست
آقای علوی درباره تقدیرهایی که در طول خدمت دریافت کرده است، میگوید: «بنده دو پاداش گرفتم در دوران خدمتم. رئیس عقیدتی سیاسی لشکر ما یک روز با من صحبت کرد و من خواستهام را به او گفتم و ایشان برای من خادمی حرم را درست کرد و حالا بیست و چهار سال است که با افتخار به عنوان دربان در حرم رضوی خدمت میکنم. یک روز هم تفنگی دو لول شکار به من دادند که ارزش مادی زیادی ندارد اما این پاداشها خستگی را از تن آدم در میآورد. سه قسمت در پروندهما ثبت شده: تا شروع جنگ تحمیلی، جنگ تحمیلی تا قطعنامه، از قطعنامه به بعد. در پرونده من آن فاصله شروع جنگ تحمیلی تا قطعنامه، نوشته شش سال و هشت ماه و چند روز؛ دو هزار و پانصد روز. این سختیهایی که ما و خانوادههایمان کشیدیم با پاداش مادی جبران نمیشود. چه شبهایی بود که ما میگفتیم امشب صبح شود و ببینیم فردا چه پیش میآید، فکر میکردیم یک ساعت گذشته اما وقتی به ساعت نگاه میکردیم، میدیدیم که پنج دقیقه گذشته و شبهای سختی بود.»

آموزشهای نجاتبخش دانشکده افسری
سرتیپ علوی راجع به تنبیهها و آموزشهایی که کمک شایانی به رشد آنها کرده میگوید: «در مسیر تهران، اگر از جاده به سمت پلور رفته باشید، در آنجا کابلهایی بین کوهها کشیده شده است. ما در دانشکده افسری، سال هجدهم، عملیاتهای کوهنوردی داشتیم؛ انواع عملیاتهای کوهنوردی را انجام میدادیم و یکی از آنها هم در زیر پل ورسک بود که جاده جدید فیروزکوه از آنجا عبور میکند. وقتی یک دانشجو تنبیه میشد، یکی از تنبیهها حمل مجروح بود. باید یک مجروح را از بالای کوه روی شانه میگذاشتیم و به پایین میآوردیم. اگر کسی خطایی میکرد، مجروح سنگینتری روی دوشش میگذاشتند. یعنی میخواهم بگویم تنبیه هم سازنده بود. وقتی 40 یا 60 کیلو وزن روی دوش من قرار میگرفت، به من فشار میآمد، اما در نهایت قویتر میشدم. در دانشگاه افسری حتی حق راه رفتن عادی نداشتیم و همهجا باید با نظم و قاعده سریع حرکت میکردیم. آن زمان شاید با خودمان میگفتیم: «حالا چه میشود اگر کمی راه برویم؟» اما بعدها فهمیدیم این آموزشها چه اهمیتی داشته است. یک روز در اردوگاه، برای پرتاب نارنجک به بالای تپه رفتیم. حدود صد نفر آنجا نشسته بودند و هدف در پایین تپه قرار داشت. یکییکی بلند میشدیم، ضامن نارنجک را میکشیدیم و آن را پرتاب میکردیم و استاد هم به ما نمره میداد که نارنجک را تا چه اندازه به هدف نزدیک زدهایم. یکی از بچهها وقتی نارنجک را کشید، از دستش افتاد. تا زمانی که نارنجک منفجر شد، از آن صد نفر، دیگر کسی بالای تپه نبود؛ همه به پایین تپه دویده بودند و هیچکس آنجا نبود که ترکش به او اصابت کند. این همان دویدن بود؛ همان آموزش و همان انضباطی که از قبل در وجود ما شکل گرفته بود.»
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


