گنجینه های  فراموش‌شده   در   تئاتر

نویسنده: رضایی

مترجم:

​​​​​​​
 این روزها اتفاق خوبی در تئاتر ایران در حال شکل گرفتن است؛ برگشتن به منابع کهن و پیداکردن قصه‌هایی که می‌توانند با زبان امروز دوباره روی صحنه جان بگیرند. همین روزها  در تهران چند اجرای نمایشی با محور شاهنامه روی صحنه رفته یا در ماه‌های اخیر اجرا شده‌اند؛ از «پسران فریدون» و «آرش» و «سیاوش» تا «اژدهاک»، «بی‌امان؛ اشک» و «بت گر». پیش از این هم «رستم و سهراب»، «بیژن و منیژه»، «هفت‌خان رستم»، «مویه جم»، «خان هشتم» و چند اثر دیگر نشان داده‌اند که شاهنامه هنوز می‌تواند برای تئاتر معاصر قصه و شخصیت تولید کند و بلیت بفروشد.
این اتفاق را باید جدی گرفت که تئاتر برای پیدا کردن قصه‌های تازه، لازم نیست همیشه سراغ متن‌های خارجی برود. خود ادبیات فارسی پر از شخصیت، تعارض، عشق، قدرت، جنگ و تراژدی است. اما یک نکته هم وجود دارد: چرا مدام در نمایشنامه ها  دور چند قصه مشخص می‌چرخیم؟ رستم و سهراب، سیاوش، آرش، ضحاک و چند روایت دیگر آن‌قدر تکرار شده‌اند که انگار شاهنامه همین چند داستان است.
در حالی که فردوسی یک اقیانوس قصه پیش روی ما گذاشته است؛ از شاهنامه فردوسی هم که بگذریم منابع فراوان دیگری وجود دارد که می توان به آن ها هم از صحنه تئاتر سهمی داد. 
 حتی می‌شود سراغ روایت‌هایی رفت که کمتر به تئاتر راه یافته‎اند و از دل آن‌ها نمایشنامه‌هایی کاملاً امروزی ساخت.
داستان هایی مانند  «ویس و رامین»، «سمک عیار»، «کلیله و دمنه»، «مرزبان‌نامه»، «گرشاسپ‌نامه» و دیگر متون کهن فارسی هم پر از قصه‌هایی هستند که می‌توانند دستمایه نمایشنامه‌نویس‌ها و کارگردان‌ها قرار بگیرند.
اتفاق خوب، همین رجوع به گنجینه خودمان است؛ اما قدم بعدی، کشف قصه‌های کمتر دیده‌شده است. اگر قرار است ادبیات کهن دوباره روی صحنه زنده شود، نباید فقط همان چند قهرمان آشنای همیشگی را دوباره به صحنه برگردانیم؛ باید برویم سراغ قصه‌هایی که هنوز کسی آن‌ها را برای تماشاگر امروز تعریف نکرده است.
10 صفحه اول